شاید اگر صدای نگران و پر از تشویش پریسا ، در بی سیمی که دست عالیجناب بود ؛ نمی پیچید ؛ بحث ما حالا حالاها ادامه داشت ! ....." پریسا هستم عالیجناب ..؛ صدای منو دارین ..!؟" عالیجناب هم که مثل همه ما غافلگیر شده بود ، دکمه بیسیم را فشرد و گفت : ....." چیزی شده ..!؟" و صدای نگران پریسا دوباره در بی سیم پیچید که : ....." بچه ها خبر دادن که نیروهای امنیتی ، به مقر قبلیمون ، هجوم بردن ..!" ....." راشون که ندادند ..!؟" ....." هم حکم داشتند و هم مسلح بودن ..؛ هر لحظه ممکنه به محل حفر پی ببرند ..!" ....." بگو تا اونجا که میتونن .. معطلشون کنن ..!" و بعد رو به ما کرد و گفت : ....." شنیدین که ... هر چه زودتر باید اینجا رو ترک کنیم ..!" بی هیچ اعتراضی ، همگی از تالار بیرون آمدیم و به نوبت با واگنهای برقی ای که پشت سر هم ، در مدخل تونل ، مستقر بودند ؛ با فاصله ای کوتاه ؛ از محوطه تالار دور شدیم . چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا به اتاق کنترل برسیم . صحرا که به یکباره انگار یاد چیزی افتاده باشد ؛ با نگران...
نظرات
ارسال یک نظر