فصل 14

 

             داخل ویلا ، بیشتر آدم را به حال و هوای موزه و کلیسا می برد . دیوارهای سنگی و سقف بلند و کف مرمرین و لوسترهای غول پیکر و چلچراغهای رنگی ؛ عمارت را بیشستر شبیه کاخ های قرون وسطی اروپا کرده بود تا ویلا ..! در مرکز سالن ، میز بزرگی را که آنطرفش را مشکل می شد دید ؛ با صندلی های بزرگ چوب گردو در اطرافش ، مزین سالن بود . در هر گوشه ای از سالن بزرگ هم ، مبلهای سنگین چوب گردو با روکش چرمینی که هر کدامشان به اندازه دو نفر جا داشت ؛ چیده شده بود . آن قدر مسحور و جادویی بود ، که حواس همه را پرت تماشای خود کرده بود ! بالاخره ، با راهنمایی خدمه ویلا که چند نفری بودند ، در گوشه و کنار ؛ و بسیار تمیز و مبادی آداب ؛ در قسمتی از سالن ، روی مبل های چرمین قهوه ای رنگی با متکاهای ابریشم ، که با شیشه مدوری با باغ بیرون ، به تماشا داشت ؛ دور هم نشستیم و مورد پذیرایی قرار گرفتیم . پروفسور ابتدا رو به صحرا کرد و گفت :

....." از شنیدن مرگ وحشتناک عادل ، بسیار متاثر شدم ...."

صحرا که با یادآوری مرگ پروفسور ، به وضوح غم در چشمانش لانه کرده بود ، گفت :

....." شوک وحشتناکی بود پروفسور ؛ تحملی سخت و جان فرسا ؛ "

قبل از اینکه محیط حالت غم و اندوه به خود بگیرد ؛ ناگهان به میان حرفشان دویدم و رو به پروفسور گفتم :

....." پروفسور ؛ واقعا راضی به این همه زحمت نبودیم ؛ گو اینکه واقعا قصر زیبا و مجللی دارین ..؛ درست مثل قصه های هزار و یک شب میمونه ..!"

....." حق با شماست فرید عزیز ؛ این کاخ با شکوه ؛ متعلق به یکی از دوستان متمول و با نفوذ منه ..؛ که واقعا در نوع خودش در دنیا بی نظیره ..!"

....." فکر می کردم که این قصر متعلق به شماست ..!"

....." چطور یه همچین فکری کردی پسرم ..!؟ کی دیده تا حالا با درآمد معلمی بشه یه همچین قصری خرید ..!؟ این قصر میلیاردها می ارزه ..!"

صحرا به میان حرفمان دوید و گفت :

....." صاحب این کاخ باید آدم ثروتمندی باشه ... شایدم ... "

که بقیه حرفش را خورد . پروفسور ، برای این که به تمامی این پرسشها پایانی دهد گفت :

....." صاحب این کاخ ؛ یک کلکسیونر اشیای عتیقه و باستانی است که در دنیا از شهرت بالایی برخورداره ..."

هلاکوهی که تا آن موقع ساکت بود ؛ مات و مبهوت ؛ نگاهش را از تماشای اطراف دزدید و رو به پروفسور پرسید :

....." حالا این جناب کلکسیونر مولتی میلیاردر ، با این قصر پادشاهی ، چه نقشی در ماجرای ما دارند ...!؟"

پرسش هلاکوهی تلنگری بود که مرا هم به خود آورد ؛ و صحرا را هم ..! برای لحظه ای سکوت سنگینی مابینمان حاکم شد  تا پروفسور ، متانت و آرامشش را به دست آورد . نگاه پرسشگرم را در چشمان بهرام خان دوختم و پرسیدم :

....." نظر شما چیه بهرام خان ..!؟"

بهرام خان انگار که بخواهد از جواب دادن طفره رود ؛ گفت :

....." والله چه عرض کنم ؛ صلاح مملکت خویش ، خسروان دانند ..."

پروفسور با کسب متانت و آرامشش ، گفت :

....." بدیهی است که ارزش مدالیوم "نشان سلیمان " را معیاری نیست ..؛ ولی مسلما ؛ قدر زر زرگر شناسد ، قدر گوهر گوهری ...!"

که صحرا به میان حرفش دوید و گفت :

....." ولی پروفسور ؛ ما جونمونو کف دستمون نگرفتیم و دور دنیا راه نیفتادیم ؛ که زر به زرگر بفروشیم و گوهر به گوهری ...!"

....." دخترم ، من هم منظورم ارزش مادی نشان نیست ! شاید شماها ندونید ؛ ولی نشان سلیمان ، در حقیقت یک کلید است ..! کلیدی برای رسیدن به گنجینه ای که تا به حال هیچ تنابنده ای بدان دست نیافته ..!"

حرفهای پروفسور آن چنان شگفت زده مان کرد که بی اختیار ، دهان هامان از بهت و حیرت باز مانده بود ! کمی خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم :

....." خوب پروفسور ؛ نقش یک کلکسیونر ، این وسط چیه ..!؟"

....." بهتره زود قضاوت نکنید ؛ برای هر کاری ابزاری لازمه ؛ برای کشف اسرار این نشان هم ، ما به ایشون نیازمندیم ...؛ به من اعتماد کنید ...!"

سکوت دوباره ای به جمعمان حاکم شد . نگاه پرسشگرم را ابتدا به صحرا و هلاکوهی و سپس هم به بهرام خان دوختم ؛ پروفسور که حس کرد جمع ما نیازمند یک مشورت است ؛ به بهانه ای برای دقایقی تنهایمان گذاشت ؛ و با اشاره او خدمه هم اطرافمان را خلوت کردند . دور و برمان را که خلوت دیدم ؛ رو به صحرا پرسیدم :

....." خوب خانم سینایی ؛ صاحب نشان شمایید ؛ نظرتون چیه ..!؟"

صحرا لحظه ای تامل کرد و گفت :

....." قبل از هر چیز ، باید بگم که از این خط کشی ها اصلا خوشم نمیاد ..؛ ما اینکارو باهم شروع کردیم ، باهم هم تمومش می کنیم . و نظر تک تک شماها برای من شرطه ..؛ من پروفسورو ، سالهاست که می شناسم ؛ اون مورد اعتماد همسرم بود و بهترین دوستش ..؛ اگه به اون نشه اعتماد کرد ...به کی باید اعتماد کنیم ..!؟"

هلاکوهی که بعد از آن پرسش جنجالیش ، کاملا ساکت بود ؛ رو به صحرا گفت :

....." خانم سینایی ، شما مطمئن باشید ، که ما تا آخر خط ، با شماییم ..؛ من هم مثل شما به پروفسور الیاسی ، بسیار خوش بینم ؛ ولی در مورد صاحب این قصر ... نمیدونم چی باید بگم ..!"

نمیدانم چرا بهرام خان ، که در حساس ترین مواقع ، بی اینکه ازش بخواهیم ، نظرش را قاطعانه به خوردمان می داد ؛ کاملا ساکت بود !؟ شاید به همین دلیل هم بود که دوباره چشم در چشمش دوختم و پرسیدم :

....." شما چی میگین بهرام خان ..!"

....." از اعتماد به پروفسور ضرر نمی کنیم ؛ یادمان باشد که در شرایط فعلی ، چاره ای هم جز این نیست ...!"

حرفهای بهرام ، با اینکه دوپهلو بود ؛ ولی باعث دلگرمی مان شد . و تصمیم گرفتیم که به پروفسور اعتماد کنیم . پروفسور که به میان جمعمان برگشت ، با همان متانت و صبوری رو به من کرد و گفت :

....." دکترجان ، من به هیچ وجه راضی نیستم که شما ، کاری رو بکنین که خلاف میلتونه ..."

....." شرمندم میکنین پروفسور ..؛ این گره فقط به دست شما باز میشه و بس ؛ فقط بفرمایین که چیکار باید بکنیم .."

....." خوشحالم که بهم اعتماد کردین ..؛ و امیدوارم که لیاقت اعتمادتونو داشته باشم ..."

که این بار صحرا پیشدستی کرد و گفت :

....." تو رو خدا نگین پروفسور ؛ این ماییم که شما رو به زحمت انداختیم و زابراهتون کردیم ..."

....." نه دخترم ، این کمال آرزوی منه که بتونم ، کار نیمه تمام ، بهترین دوستمو ، به سرانجام برسونم ..."

و بعد ، ما را سر میز شام دعوت کرد و اجازه خواست که راننده اش به همراه اسفندیار ، به هتل بروند و وسایلمان را جهت اقامت در ویلا ، به آنجا منتقل کنند .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9