فصل 21

 

شاید اگر صدای نگران و پر از تشویش پریسا ، در بی سیمی که دست عالیجناب بود ؛ نمی پیچید ؛ بحث ما حالا حالاها ادامه داشت !

....." پریسا هستم عالیجناب ..؛ صدای منو دارین ..!؟"  عالیجناب هم که مثل همه ما غافلگیر شده بود ، دکمه بیسیم را فشرد و گفت :

....." چیزی شده ..!؟"   و صدای نگران پریسا دوباره در بی سیم پیچید که :

....." بچه ها خبر دادن که نیروهای امنیتی ، به مقر قبلیمون ، هجوم بردن ..!"

....." راشون که ندادند ..!؟"

....." هم حکم داشتند و هم مسلح بودن ..؛ هر لحظه ممکنه به محل حفر پی ببرند ..!"

....." بگو تا اونجا که میتونن .. معطلشون کنن ..!"   و بعد رو به ما کرد و گفت :

....." شنیدین که ... هر چه زودتر باید اینجا رو ترک کنیم ..!"

بی هیچ اعتراضی ، همگی از تالار بیرون آمدیم و به نوبت با واگنهای برقی ای که پشت سر هم ، در مدخل تونل ، مستقر بودند ؛ با فاصله ای کوتاه ؛ از محوطه تالار دور شدیم . چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا به اتاق کنترل برسیم . صحرا که به یکباره انگار یاد چیزی افتاده باشد ؛ با نگرانی گفت :

....." مدالیوم ..؛ مدالیومو جا گذاشتیم ..!"   قبل از هر حرفی عالیجناب پرید به میان حرفش که :

....." نگران مدالیوم نباشین ... بچه ها ، میارنش ..!"   و رو به پریسا گفت :

....." چه خبر !؟"   پریسا که رنگ به چهره نداشت و حسابی خودش را باخته بود ، با نگرانی گفت :

....." اصلا اوضاع خوبی نیست عالیجناب ؛ انگار بو بردن که اونجا خبرایی بوده ..؛ همه جا رو زیر و رو کردن ..!"

عالیجناب رو به ما کرد و گفت :

....." دیگه اینجا امنیتی نیست ..؛ به رانندم میگم شو..شما رو ببره یه جای امن .. تا آبا از آسیاب بیفته ..!"

صحرا نگاهی به من انداخت و من هم نگاهی به بهرام خان ! بهرام خان با اشاره سر تایید کرد و من هم با نظر عالیجناب موافقت کردم . چند دقیقه نشد که ، یکی از اتوموبیل های گران قیمت عالیجناب ، با راننده مقابل در پشتی ساختمان بود . عالیجناب به پریسا هم دستوراتی داد که سریعا تمام تجهیزات را جمع و جور کنند و برای مدتی هم که شده ، تمامی عملیات تعطیل شود . ما که از مقر بیرون آمدیم ، سایر افراد هم با عجله ، تمامی وسایل و تجهیزات را به اتوموبیلهای دیگر منتقل می کردند . عالیجناب به اتفاق من و صحرا با یک اتوموبیل و بهرام خان و همسرش به اتفاق هلاکوهی و اسفندیار هم ، با اتوموبیل دیگری راه افتادیم . سوار اتوموبیل که شدیم ؛ از عالیجناب ، که جلو نشسته بود ، پرسیدم :

....." حالا کجا داریم میریم ..!؟"

....." پایتخت ..؛ اونجا منزلی دارم که کاملا امنه ..!"   صحرا با نگرانی پرسید :

....." اما عالیجناب ؛ تکلیف مدالیوم و دفینه چی میشه !؟"   عالیجناب در کمال خونسردی گفت :

....." به من اعتماد کنید خانم سینایی ...؛ الآن وقتش نیست .. پای نیروهای دولتی برسه به دفینه ؛ دیگه چیزی گیر من و شما نمیاد !"  صحبت های کاسبکارانه عالیجناب باعث شد که کمی با کنایه بگویم :

....." ولی منظور ما عالیجناب ..؛ بیشتر اسرار این دفینه و اهداف پروفسور عادل و الیاسی بود ..؛ نه چیز دیگه ..!"

....." از شما تعجب می کنم آقای دکتر ... ؛ ما به اونچه که میخواستیم رسیدیم ..، دیگه رازی نمونده ..!"

از ابهام حرفهای عالیجناب خیلی خوشم نیامد ؛ ولی فکر کردم که ادامه این بحث ، خاصیتی نخواهد داشت . برای همین هم تا صحرا آمد حرفی بزند ، با فشاری بر دستش ، مانعش شدم . منزل عالیجناب در پایتخت ، با آن چشم انداز زیبای سواحل دریای مدیترانه ، کم از قصر اورشلیم نداشت ! بهرام خان بر خلاف همیشه ، لبخند از لبش محو نمی شد ؛ بر عکس من و صحرا که سگرمه هامان از هم باز نمی شد . بهرام خان نگاهی به من کرد و گفت :

....." چیه آقای دکتر ... ؛ تو همی ..!؟"   با ناراحتی گفتم :

....." این قسمت آخر ماجرا ..؛ بو دار بود ..! نبود !؟"

....." چرا بود ..؛ ولی من که به شما گفتم ..؛ نگفتم !؟ بازم خدا رو شکر ، که دست آخر لااقل به راز مدالیوم ، که پی بردیم ..!"  در حالیکه نگاه متعجب صحرا هم در لب های بهرام خان قفل شده بود ؛ با تعجب پرسیدم :

....." پی بردیم ..!؟ به کدوم راز ..!؟ ما که چیزی نفهمیدیم .!"

....." از شما بعیده آقای دکتر ..؛ راز مدالیوم همان بود که گفتم .!"   و منظورش همان جمله ای بود که در تالار آبگینه گفته بود .

....." خوب درست ..؛ ولی نگفتین که ، شما از کجا به این راز پی بردین !؟"

 و نگاه صحرا و هلاکوهی به یادم انداخت که ، بهرام خان با ارتباطی که با موجودات فرازمینی دارد ، مسلما پی بردن به این راز ، برایش کار خیلی مشکلی ، نمی توانست که باشد ! بهرام خان انگار که فکرم را خوانده باشد ؛ گفت :

....." من منکر کمک موکلام نیستم ؛ ولی با کمی دقت در ساختار مدالیوم ؛ خود ما هم می توانستیم به راز مدال پی ببریم ! نگین مرکزی مدال ، نشان پیامبر خاتم است و علامتش هم سه حلقه رکاب دورش ! "

هنوز حرفش تمام نشده بود که ، هلاکوهی حرفش را قطع کرد و گفت :

....." ببخشید ..؛ من که چیزی نفهمیدم ..!"   که با چشم غره من و صحرا ساکت شد و بهرام خان ادامه داد :

....." حلقه اول دارای 17 عدد الماس است که نشان از تاریخ تولد پیامبر خاتم "17 ربیع" دارد و حلقه دوم دارای 23 عدد الماس است که علامت "23 سال پیامبری" ایشان می باشد و حلقه سوم که دارای 28 عدد الماس است نشان از رحلت ایشان در "28 صفر" می باشد .

درایت بهرام خان برای چندمین بار نه تنها تحسین همه را برانگیخت ، که باعث شرمندگی من هم شد ! صحرا نگاهی به من و هلاکوهی کرد و رو به بهرام خان پرسید :

....." بقیه مدال چی ..!؟ یعنی همش همین بود !؟"   بهرام خان نفسی تازه کرد و گفت :

....." تسلسل ولایت ..؛ عدد " 12 " نشان ولایت است ؛ دوازده فرزند یعقوب ؛ دوازده اسباط موسی ؛  دوازده حواریون مسیح و دوازده جانشین پیامبر خاتم . دوازده ستاره که هر یک دارای پنج الماس می باشند و نشان از پنج تن آل عبا را دارند ؛ نشانه "12 ولی خدا" بعد از پیامبر خاتمند ؛ که به هنگام جای گرفتن مدال در قفل ، به اثبات رسید !"

صحرا آرام و زیر لب زمزمه کرد :

....." منظورتون اعدادی بود که روی در سنگی حک شده بود !؟"   و بهرام خان ادامه داد :

....." دقیقا ..؛ آقای دکتر خوب میدانن که هر عددی ، نشانه اسمی است ! این طور نیست آقای دکتر !؟"

من که غافلگیر شده بودم ، به آرامی گفتم :

....." حق با شماست ، ولی متاسفانه فرصتی نبود که من بتونم رمز این اعدادو باز کنم ."

....." عدد 53 رمز نام پیامبر خاتم "احمد" است که در صدر نشان قرار داشت و به نگین زمرد سبز مزین بود ، که نشان پیامبری است . عدد 52 رمز نام اولین ولی خدا "ایلیا" ست ؛ که در طرفین نشان به نگین زرد ولایت مزین بود . و عدد 59 نیز رمز نام آخرین ولی خدا "مهدی" موعود است که در پایین مدال با نگین سرخ ؛ که نشان ولایت عهدی است ؛ مزین گردیده بود . و این خط بطلانی است بر تمام ادعاهای دروغین بهائیت و ازلیت که آموزه های جعلی خود را به عنوان دین و آیین الهی معرفی می نمایند ! "

سخنان بهرام خان که به اینجا رسید ، و راز مدالیوم بر همه ما آشکار گشت ؛ انگار که باری از روی دوشم برداشته باشند ؛ تکیه ام را به مبلی که در آن نشسته بودم ، محکم کردم و به پروفسور عادل و الیاسی اندیشیدم که ، برای افشای این راز ، جانشان را فدا کردند . و امروز این وظیفه ما بود که ، کار ناتمام آنان را به اتمام برسانیم .

شاید به همین خاطر هم بود که لب تابم را باز کرده و در مقاله ای مفصل راز "نشان اقدس" را با تمام جزئیات آن فاش کردم و نزدیک صبح بود که مقاله را در سایت قرار دادم . فردای آن روز بود که نزدیک ظهر ، عالیجناب به منزل آمد و چندین روزنامه  را روی میز عسلی روبرویمان انداخت و گفت :

....." آقای دکتر ؛ شاهکارتونو تماشا کنید ..؛ داستان نشان اقدستونو ، که توی سایت گذاشته بودین ، تقریبا تمام روزنامه ها چاپ کردن ..؛ در ضمن تمام ازلی های متعصب هم ، در به در دنبالتونن ، تا ازتون قدردانی مخصوص بکنن ؛ خیلی طول نمیکشه که پیداتون کنن !"

صحرا در حالیکه روزنامه ها را ورق می زد و بخش هایی از مقاله مرا می خواند ؛ با نگرانی گفت :

....." یه کمی عجله کردی ..!"   حق با صحرا بود ؛ ولی پشیمان نبودم ! صحرا رو به عالیجناب کرد و گفت :

....." حالا چی میشه !؟"   عالیجناب یک کارت اعتباری با دو بلیط هواپیما را به طرف صحرا دراز کرد و گفت :

....." این یه کارت اعتباریه ..، متعلق به بانک اینترنشنال سوییس !"

 صحرا در حالیکه کارت اعتباری را می گرفت ، پرسید :

....." میخاین از شر ما خلاص بشین !؟"  عالیجناب ، انگار که اصلا حرفهای صحرا را نشینده باشد ، ادامه داد :

....." به نام شماست ..؛ همونطور که قول داده بودم ، با یه میلیارد دلار ، شارژ شده . یادتون باشه که آدم کشتن برا بابی ها و ازلی ها ، مثل آب خوردنه !"

 من که عملا غافلگیر شده بودم ؛ گفتم :

....." اما ، تکلیف بقیه بچه ها چی میشه !؟ هلاکوهی و بهرام خان ..!؟"

عالیجناب با تحکم گفت :

....." همشونو بی نیاز می کنم ..؛ خیالتون راحت ..!"            

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 9

فصل 14