فصل 9
دم دمای غروب بود که از خواب
بیدار شدم ؛ چند لحظه ای طول کشید تا موقعیتم را حس کنم ؛ پتو را کنار زدم و بپا
خاستم . نزدیک درگاه دختر ایلاتی ای را دیدم که پشتش به من بود ، با شلوار مخملی
سرخ رنگی که برق می زد . و نیم تنه سرخابی پشمینی که تا کمرش را تنگ در بغل گرفته بود
، و شال چندلایه ای که همچون عمامه بر سرش بود و از دور تا دورش ، آویزهایی زیبا و
براقی را به روی شانه ها و کتفش ریخته بود . چند لحظه ای مات و مبهوت تماشای این
دختر ایلاتی بودم و با خودم می اندیشیدم که این دختر کیست و در کلبه ما چه می کند
!؟ که به ناگاه به طرفم برگشت و برق چشمان سبز آشنایش همراه با لبخند زیبا و
مهربانش ، بهتم را چندین برابر کرد ؛ و وقتی بهت و حیرتم را دید ، با لوندی مخصوصی
گفت :
....."چیه !؟
بهم نمیاد !؟ " و چرخی زد .
....." فکر
نمیکردم ، این لباسای دهاتی بتونه اینقد به تن یکی خوشگل بشینه ...!"
....." حالا
این تعریف از من بود یا که این لباسا ..!؟"
که بی اختیار هردو
خندیدیم . پشت سرش هلاکوهی هم که سرتاسر لباس ایلاتی مشکی رنگی به تن داشت ، وارد
کلبه شد و رو به من کرد که :
....."شما
هنوز حاضر نشدی دکتر !؟ بلند شو دیگه تا دیر نشده !"
و من در حالیکه
دستانم را به دو طرف نیمکت چوبی حائل کرده بودم که از تخت پایین بیایم ؛ رو به
هلاکوهی و صحرا گفتم :
....."
بهتریناشو که شما سوا کردین ..!" و
صحرا در آمد که :
....."
میخواین شما این لباسارو بپوشین ؛ شلیته و دامنش هم بهتون میاد ، حسابی
..!" و قاه قاه خندید .
بیرون کلبه ، عده
ای جمع بودند ، همه قبراق و آماده راه ! هف هشت ده نفری می شدند . آبی به صورتم
زدم و به کلبه برگشتم ، و لباس ایلاتی ای که برایم تدارک دیده بودند را پوشیدم .
با اینکه ظاهرا کمی گشاد و شلخته به نظر میرسید ، ولی گرم و راحت بود . شلوار و
نیم تنه پشمین ، با پوتین های ساق بلند چرمین ، که وقتی بندهایش را محکم کردم ؛
انگار که آماده بودم تا قله اورست را فتح کنم . سرپرست گروه عاقله مردی بود ؛ چهل
،چهل و پنج ساله ، با موهای مجعد پرپشت مشکی ، که هر از جایی به خاکستری می زد ، و
سبیل پر پشتی که روی لب پایینش را هم پوشانده بود ، و چشمانی که از سیاهی برق می
زد . به نظر می رسید ، بسیار ورزیده و تر و فرز باشد ؛ با اینکه از قد متوسطی
برخوردار بود ، قدرت و قوت را می شد در اندام ورزیده اش کاملا دید . و دیگر
همراهان هم ، اکثرا ، جوانانی بودند با سن بیست تا بیست و پنج سال . زن جوانی هم
بینشان بود که با شال سرش ؛ صورتش را هم پوشانده بود . و غیر از چشمان ریز و نافذش
، چیز دیگری از صورتش معلوم نبود . آخرین طلایه های انوار نور خورشید هم که از پس
کوه جنگلی پشت دهکده ؛ هر از جایی را روشن می کرد ، به تاریکی نشست . و خورشید
کاملا در پناه کوه ، پنهان شد . هلاکوهی کنارم قرار گرفت و آرام در گوشم زمزمه کرد
:
....." بهرام
خان ایلاتی ، بهترین راه بلد این اطرافه .."
و با چشم سرپرست را نشانم داد و سپس ادامه داد :
....." زنش
هم ، همیشه خداهمراشه ؛ شیرزنی است برای خودش . بقیه هم که همراه همیشگی بهرام
خانند ..." پرسیدم:
....." چرا
بهرام و دار و دسته اش ، با بقیه ایلاتی ها نرفتند !؟"
....." بهت
که گفتم دکتر ؛ دار و دسته ابرام ایلاتی ، اکثرا قاچاق برند و شب رو ! ایلاتی
جماعت ، روز حرکت می کنه و شب استراحت ؛ ولی قاچاقچی جماعت ، شب حرکت می کنه و روز
استراحت ..!" سری تکان دادم و گفتم
:
....." که
اینطور ...!" و هلاکوهی که کوله ها
را از کلبه بیرون می آورد ، که آماده سفر شویم ، پرسید :
....." جای
مالیوم امنه !؟"
....." آره ؛
لحظه ای از خودم دورش نکردم .."
سیاهی که به غروب مسلط شد ؛ راه افتادیم . بهرام خان جلو حرکت می
کرد و زنش هم با یک قدم فاصله پشت سرش بود . من و صحرا و هلاکوهی هم پشت بهرام خان
و زنش بودیم و بقیه جوانها هم ، پشت سر ما . هوا گرگ و میش بود ، از دهکده که
بیرون آمدیم ، در کوره راه سنگلاخی ای که از دامن کوه بالا می رفت ؛ راه افتادیم .
کوره راه ، سنگی و ناهموار بود ، و هوا ابری و تاریک . بهرام خان راه بلد بود ؛
آهسته و آرام قدم بر میداشت . هر از گاهی صدایش را می شنیدم ، که می گفت :
"تکیه تان به کوه باشد ، از دره فاصله بگیرید .." و یا اینکه : "
زمین این قسمت سسته ؛ پاتان را جای پای من بگذارید .." هر دقیقه ای که می
گذشت ، ابرها متراکم تر می شدند . صحرا بازو به بازوی من راه می می آمد . به نظر
می رسید ، ترس آمیخته با هیجانی ، در چهره اش موج می زد ! هلاکوهی با یک قدم فاصله
از ما ؛ جلوتر بود . چشمهامان کم کم به تاریکی عادت کرده بود ، اولین برقی که زد ،
تمام کوهستان را برای چند لحظه ای ، روشن کرد ؛ و چند ثانیه بعد ، صدای رعد،
آنچنان غریو وحشتناکی داشت که ، بند دلمان به یک باره از هم درید ! با شروع رگبار
، بهرام خان هم ، آهنگ قدمهایش را آهسته تر کرد ، و خودش را بیشتر به پناه کوه
کشید . و بقیه هم به تبعیت از او ، یله شان را به طرف کوه بیشتر کردند . صحرا ،
خودش را بیشتر به من چسبانید و بازویم را تنگ تر در بغل گرفت . برای اینکه فضا عوض
شود ، آرام در گوشش زمزمه کردم :
....." یه
تشکر درست و حسابی به سرهنگ بدهکار شدیم !"
صحرا که آمادگی
شنیدن هر جمله ای را داشت ؛ غیر این که من گفتم ؛ با تعجب نگاهم کرد و گفت :
....."بله ؛
حالا چرا !؟"
....."خوب
اگه ناغافل تو فرودگاه پیداش نشده بود ، این سفر رمانتیک و از دست داده بودیم
...!"
....." آها
.. از اون لحاظ ...!"
با اینکه همگی تنگ
هم و در پناه کوه راه می رفتیم ؛ باران که حالا شدتش بیشتر هم شده بود ؛ حسابی
داشت خیسمان می کرد . و با اینکه همگی پوستین هامان را که بر دوشمان بود ؛ حالا
دیگر کاملا پوشیده بودیم ؛ هر چقدر پیش تر می رفتیم ؛ سوز سرما ؛ تنهامان را بیشتر
می آزرد ! هر چه جلوتر می رفتیم ، سربالایی هم تندتر می شد ، و ما که عادت به راه
پیمایی این چنینی نداشتیم ، ساق پاهامان داشت از درد می ترکید . و نفس هامان هم به
شماره افتاده بود . با اینکه خیلی سعی داشتیم که به روی خودمان نیاوریم ؛ ولی
ادامه راه بسیار مشکل بود . بالاخره هم هلاکوهی را ، نزدیک خودمان کشاندم و گفتم :
....."
هلاکوهی جان ، این آقا بهرام ، نمیخوان یه استراحتکی اعلام کنن !؟" نیشخندش تا بناگوش باز شد و گفت :
....." هنوز
که راهی نیومدیم ! بهرام خان حواسش جمعه ؛ تازه شم ، تو این بارون که نمیشه هر
جایی اتراق کرد ؛ باید به یه پناهگاه برسیم یا نه !؟"
با اینکه ساق
پاهایم داشت از درد می ترکید ؛ سعی کردم دیگر به روی خودم نیاورم . صحرا هم مثل من
خسته شده بود ؛ ولی خم به ابرو نمی آورد . سربالایی کوره راه به وضوح داشت بیشتر
می شد ؛ شدت باران تندتر ؛ و ساق های ما خسته تر ! با اینکه هنوز یک ساعت هم نبود
که راه افتاده بودیم . نور بنفش برق ، هر ازگاهی کوهستان را روشن می کرد و وحشتمان
دو چندان می شد . تاریک که بود چندمتریمان را بیشتر نمی دیدیم ؛ و از رعب و وحشت
کوهستان هیچ خبری نداشتیم ! صحرا که دیگر خستگی را می شد در قدم برداشتنش دید ؛ با
شکوه و گلایه ای که در صدایش بود ، گفت :
....." پس کی
میخوایم یه استراحتی بکنیم !؟" شاید
همین اعتراض صحرا بهانه ای شد تا دوباره هلاکوهی را کنار کشیدم و گفتم :
....." خانم
سینایی خسته شدن ؛ واقعا نمی خوایم یه استراحتی بکنیم !؟"
هلاکوهی چند قدمی
پیش افتاد و کنار دست بهرام خان ، پچ پچی کرد و پس از چند لحظه ای قدمهایش را کمی
کندتر کرد ، تا با ما همراه شود و آهسته کنار گوشمان گفت :
....." بعد
این پیچ ، یه پناهگاهه که برسیم یه نیم ساعتی استراحت خواهیم کرد !"
من و صحرا آنقدر
خوشحال شدیم که بی اختیار گل از گلمان شکفت ! با اینکه پناهگاه ، غار بسیار کوچکی
بود که برای همه مان هم جا نداشت ؛ با اینحال یک توقف هر چند کوتاه می توانست ، از
خستگی و درد ساق هایمان ، کمی بکاهد . و چند دقیقه ای را لااقل ، از شلاق و
تازیانه باران ، که دقیقه ای از شدتش کم نمیشد ، در امانمان نگه دارد . در کورسوی
فانوسی ، اکثرا دور هم نشسته بودیم و زن بهرام خان ، برای تک تک مان از فلاسکی که
همراهش بود ، چای می ریخت . اولین فنجان چای را به صحرا تعارف کرد و گفت :
....." بفرما
دخترم ، گرمت می کنه !" صحرا لبخندی
زد و تشکر کرد . و بعد به من و هلاکوهی تعارف کرد و بعد هم به بقیه . با اینکه غیر
از چشمهایش ، تمامی صورتش پوشیده بود ؛ مهربانی را از همان چشمان سیاهش میشد خواند
. صحرا ، چای که می خورد ، از هلاکوهی پرسید :
....."
ببخشید جناب هلاکوهی ؛ خیلی دیگه مونده تا از مرز رد شیم !؟"
هلاکوهی هم که
داشت ، چایش را هورت می کشید ، لبخندی زد و گفت :
....." تا به
چقدر بگین ، خیلی !؟ ولی به نظر من خانم پروفسور ؛ بهتره که اصلا به این فکر نکنید
که چقدر مونده و چقدر نمونده ! به این فکر کنید که داریم میریم یه سفر ... ، سفری
که ، ای ... یه کمی هم سخته ...؛ همین ..."
صحرا نگاهی به من
انداخت و سرش را پایین انداخت ، و زیر لب زمزمه کرد :
....." آره
خوب ؛ اینم حرفیه ..!"
دور و برم را که
نگاه کردم ، بهرام خان را ندیدم . از هلاکوهی پرسیدم :
....." بهرام
خان کجاست !؟ نمی بینمش !"
....."
بیرونه ؛ عادتشه ؛ با خودش خلوت می کنه !"
با اینکه قبلا هم
هلاکوهی اشاره ای داشت که با گروهی ایلاتی از مرز خارج شده ! هیچگاه فکر نمی کردم
، که آنها ، همین گروه بهرام خان باشند ! پرسیدم :
....." غلط
نکنم ؛ شما قبلا هم با بهرام خان همسفر بودی !؟ مگه نه ؟"
....." درست
حدس زدی دکتر ؛ برا همین هم ، خیالم از مرام و مردونگیشون راحت بود ."
کمی شرمنده شدم از
اینکه در شروع سفر ، نسبت به هلاکوهی کمی
بی اعتماد شدم . گو اینکه هلاکوهی اصلا به روی خودش هم نیاورد . بعد از نیم ساعت
استراحت و تجدید قوا ، راه که افتادیم ، انصافا از نیروی مضاعفی برخوردار بودیم . گو
اینکه ، هر چه پیش می رفتیم ، هم راه ناهموارتر و سنگلاخ تر میشد و هم برودت هوا
بالاتر می رفت . باران هم که لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد . کم کم صدای زوزه
گرگها هم به وضوح به گوشمان می رسید ، هر از گاهی برق چشمانشان را از فاصله نه
چندان دور ، به چشم هم می دیدیم . جوانترها ، دورمان ، حلقه زده بودندو دلداریمان
می دادند ، که جای هیچ نگرانی نیست ! چرا که گرگها ، جرآت حمله به جمع را ندارند ،
مگر این که کسی تک بیفتد ؛ که آن هم احتمالش بسیار ضعیف است . ولی هول و هراس را
در چشمان ما که تا به حال تجربه چنین سفرهایی را نداشتیم ؛ کاملا میشد دید . خستگی
و درد ساق پاها هم که شده بود مزید بر علت
. منتهی ترس از گرگ ها باعث شده بود که خستگی و درد را کاملا به فراموشی بسپاریم .
بهرام خان فاصله اش را با ما ، کم کرده بود . و جوان ها هم تماما ، نزدیک هم حرکت
میکردند . صحرا بازوی مرا تنگ در بغل گرفته بود . با اینکه پوتین های چرمین کوه
پایمان بود ؛ احساس می کردم که کف پاهایم پر شده از تاول و زخمی که ، سنگلاخ ها
آزارش داده بودند . صحرا در حالیکه صدایش می لرزید آرام کنار گوشم زمزمه کرد :
....." دکتر
من بدجوری می ترسم .. ؛ آخه این چه کاری بود که ما کردیم !؟"
برای اینکه دلداریش داده باشم ؛ گفتم :
....."
راستشو بخوای ...، منم دارم زهره ترک میشم ؛ ولی تو رو خدا صداشو در نیاری ؛ که
آبرو برامون نمیمونه ..!"
و صحرا با اینکه
از ترس و سرما ، نای حرف زدن نداشت ؛ واقعا از ته دل خندید ؛ طوری که بهرام خان هم
به عقب برگشت که ببیند چه خبر است ! هر چقدر که بالاتر می رفتیم ، به برودت هوا
افزوده می شد . دیگر کم کم بارش باران تبدیل به برف شده بود . سپیدی برف را روی
کوه ها می شد حس کرد .از سرعتمان هم خیلی کم شده بود ، و خستگی و بیخوابی هم که
داشت امانمان را می برید . پناهگاه بعدی که رسیدیم ، دیگر نایی برایمان نمانده بود
، برعکس ؛ بهرام خان و گروهش ، انگار نه انگار که راهی آمده باشند ! یکی از جوان
ها گفت :
....." اینجا
کمی بیشتر استراحت میکنیم ، نزدیک مرزیم ، راه که افتادیم ، دیگه تا اونور مرز هیچ
توقفی نخواهیم داشت !"
صحرا که واقعا از
درد پا می نالید ، پوتینش را که در آورد ، پاهایش حسابی ورم کرده بود و زخم
برداشته بود . زن بهرام خان نزدیک آمد و کمی پاهای صحرا را ، مالش داد . هر چه
صحرا خواست مانع این کار شود ، زن بهرام خان به ماساژ پاهای صحرا ادامه داد ؛ و
گفت :
....." شماها
عادت به ایجور سفرها ندارید ؛ سخته براتون ! "
و یک جفت جوراب
پشمی کلفت با یک جفت ساقبند بافتنی پشمین به صحرا داد و گفت :
....." بهتره
اینارو بپوشی و ساق پاهاتو هم محکم با این ساقبندها ببندی ..؛ پاهات که گرم باشن ،
کمتر خسته میشی !"
صحرا جورابها را
که می گرفت ، با نگاهی پر از تشکر و سپاسگزاری گفت :
....."
نمیدونم با چه زبونی از شما تشکر کنم !؟ واقعا محبتتون ، فراموشم نخواهد شد
.."
صحرا که با زن
بهرام خان گرم گرفته بود ؛ هلاکوهی را کناری کشیدم و پرسیدم :
....." بازم
بهرام خان بیرون با خودش خلوت کرده !؟"
....."خوب
آره ..؛ گفتم که ، عادتشه .."
....." ببینم
؛ راجع به مدالیوم که حرفی به این بهرام خان نزدی ؟"
....."
معلومه که نه ..! بچه ای مگه ..!؟"
....."
میدونی هلاکوهی ..؛ ناراحت اون دوستت ، سیام ..؛ یعنی چی شده ..؟"
....."
راستشو بخوای دکتر ..؛ منم نگرانشم ..!"
در پناهگاه دوم
استراحت بیشتری کردیم . خوردن قهوه داغ و ساندویچ کره و عسل ، باعث شد تا جان و
نیروی تازه ای بگیریم ، قبل از رفتن ، بهرام خان به داخل پناهگاه آمد و به همه گفت
:
....." به من
خبر دادند که مرز بد جوری تحت کنترله ..؛ برا همین هم ، مجبوریم خیلی احتیاط کنیم
..؛ اگه گذرگاه همیشه گیمونو بسته باشن ، مجبوریم از گذرگاه "قرق" بریم
، که یک ساعتی راهمون دورتر میشه ..؛ فقط حواستون باشه ، راه که افتادیم ، دیگه
توقفی نخواهیم داشت تا مقصد . در ضمن ، صحبت و حرف و سیگارهم ، بل کل ممنوع
!"
بعد از صحبت های
بهرام خان ، از هلاکوهی پرسیدم :
....." کی
بهش خبر داده ..!؟"
هلاکوهی کمی طفره
رفت و حرف برگرداند ؛ که با تحکم دوباره پرسیدم :
....." چرا
نمیگی ، موضوع چیه !؟ خوب کی بهش خبر داده !؟"
هلاکوهی که با
اصرار من مواجه شده بود ، گفت :
....."
موکلاش ! " و وقتی حیرت مرا دید ،
ادامه داد :
....." شایعه
که ؛ بهرام خان ، با موجودات فرازمینی در ارتباطه !"
....." واقعا
!؟"
....." خوب
آره ؛ شاید برای من و شما باور این موضوع مشکل باشه ؛ ولی اینجاها داشتن ارتباط با
موجودات ماورالطبیعه ، چیز خیلی عجیبی نیست ! "
با اینکه قبول این
موضوع ، برایم کاملا مسخره و مضحک بود ، به روی خودم نیاوردم و این بحث را با
هلاکوهی ادامه ندادم . راه که افتادیم ؛ احتیاط بیشتری در گروه دیده می شد .
ارتفاعات را کاملا برف پوشانده بود ، و سفیدی برف کوههای اطراف ، محیط را روشن تر
از قبل نشان می داد . هر چه جلوتر می رفتیم ، بارش برف هم بیشتر می شد ، طوری که
از یکی دو پیچ ، بعد از پناهگاه ، دیگر کاملا برف کوه را پوشانده بود ؛ و همین هم
خطر سقوط را بیشتر می کرد . بهرام خان طبق معمول ، جلودار بود ، و زنش هم دیگر
شانه به شانه او راه می رفت . گروه خیلی نزدیک به هم و با احتیاط حرکت می کرد . پا
جای پای هم می گذاشتیم و آهسته و آرام ، پیش می رفتیم . دیگر از زوزه گرگ ها ،
کوچکترین هراسی به دلمان نبود . حالا دیگر بیشتر از سقوط و گیر افتادن به دست
مرزبان ها بود که ترس به دلمان انداخته بود . با اینکه شب از نیمه گذشته بود ؛
هنوز تا مرز فاصله زیادی داشتیم . پیچ ها را یکی یکی ، در کوره راه سنگلاخی فراز
کوه پشت سر می گذاشتیم . برودت هوا ، حداقل چند درجه ای زیر صفر بود ، شاید تنها
چیزی که باعث می شد ، یخ نزنیم ؛ حرکت مداوممان بود که بی هیچ توقفی پیش می رفتیم
. از طرفی هم ترس از سقوط و دستگیری ، فرصت فکر کردن به سرما را اصلا بهمان نمی
داد . صحرا هم ، سر حال تر از قبل به نظر می رسید . جورابها و ساقبندهای پشمی ،
انگار ، انرژی و گرمای بیشتری به پاهایش داده بودند . هر چه جلوتر می رفتیم ، ارتفاع
برف هم بیشتر می شد . سپیدی برف باعث شده بود ، که دیدمان کمی بهتر شود . دیگر از
کوره راه هم چیزی معلوم نبود . کوه و دره و راه ، تماما ، یکدست سفید بود . تنها
چیزی که باعث می شد سقوط نکنیم ؛ راهنمایی بهرام خان و زنش بود که جلودار بودند ؛
و ما پا جای پای آنان می گذاشتیم و پیش می رفتیم ! دیگر به هیچ چیز فکر نمی کردم ،
جز اینکه ؛ آیا واقعا از این جهنم سفید ، جان سالم به در خواهیم برد !؟ آیا واقعا
؛ این کوره راه به سرانجامی خواهد رسید !؟
ولی آنچه که مسلم بود ؛ اینکه بهرام خان واقعا بلد راه بود ! بی هیچ حرفی ،
آهسته و آرام و مطمئن ، قدم بر میداشت . حالا دیگر ازتفاع برف به ده دوارده سانتی
متر رسیده بود . طوری که ، پوتینهامان تا مچ پا در برف فرو می رفت . برودت برف ،
پاهامان را سر کرده بود ؛ مطمئن بودم که لحظه ای توقف ، مساوی با یخ زدگی است . با
اینکه بیشتر از دو ساعت بود که راه می آمدیم ، هیچ اثری از گذرگاه نبود ! هنوز نمی
دانستیم که بهرام خان قصد دارد که از کدام گذرگاه عبورمان دهد !؟ پیچ آخری را که
رد کردیم ؛ احساس کردم که به سراشیبی ملایمی رسیدیم ؛ به هلاکوهی گفتم :
....." دقت
کردی !؟ به نظر میرسه که رسیدیم به سرازیری !"
صحرا هم که
نزدیکمان بود و به زحمت قدم از قدم بر میداشت ، گفت :
....." آره
منم احساس میکنم که راه کمی سبک شده ..!"
هلاکوهی گفت :
....." خوب
این نشونه اینه که قله رو رد کردیم ؛ یکی دو ساعت دیگه احتمالا برسیم به گذرگاه
قرق .."
با تعجب به
هلاکوهی نگاهی کردم و گفتم :
....."پس
گذرگاه اصلی بسته است ..!"
....." در هر
صورت به ریسکش نمی ارزه !"
....." پس با
این حساب ، یکی دو ساعت دیگه مرزو رد کردیم ."
....." آره
به امید خدا "
صحرا هم که گوشش
به حرفهای ما بود ، زیر لب زمزمه کرد :
....." خدا
کنه که زودتر برسیم ؛ من که از خستگی مردم ، دیگه ..!"
سرازیری راه باعث
شده بود که سرعتمان هم کمی بیشتر شود . ولی بهرام خان ، سعی می کرد ، سرعت گروه را
ثابت نگه دارد ؛ چرا که اعتقاد داشت ؛ سرعت زیاد در سرازیری ، آن هم با این برف
سنگین ، خطر سقوط را چندبرابر می کند .
سرما آنچنان در وجودمان رخنه کرده بود ، که احساس می کردم ، خونمان هم یخ
زده ؛ صحرا که دیگر قدم هایش ، هماهنگی و نظم خودشان را از دست داده بودند ، آرام
در گوشم زمزمه کرد :
....." من
دیگه نمی تونم ادامه بدم دکتر ؛ اصلا پاهام مال خودم نیست ..!"
زیر بغلش را گرفتم
و تکیه اش را بر شانه هایم بیشتر کردم و گفتم :
....." چیزی
دیگه نمونده ؛ باید مقاومت کنی .."
هلاکوهی که کنار
من بود با نگرانی پرسید :
....." چی
شده دکتر !؟ خانم پروفسور حالشون خوب نیست ..!؟"
زمزمه های ما ، زن
بهرام را که چند قدمی با ما فاصله داشت را متوجه ما کرد ؛ زن بهرام کمی به عقب
برگشت و کنار صحرا قرار گرفت ؛ و در حالیکه زیر بغلش را می گرفت ، گفت :
....."
مقاومت کن دختر ، چیری نمونده .." و
بهرام را صدا زد که :
....." این
دختر حالش خوب نیست ؛ بهتر نیست کمی استراحت کنیم !؟"
بهرام خان به عقب
برگشت و نگاهی به ما انداخت و گفت :
....." این
جا جای استراحته !؟ فاصله اینجا با مرزبانی ، نیم ساعت هم نیست ؛
بهتره کمکش کنید ، تا برسیم به گذرگاه !"
و دوباره به راهش
ادامه داد .صحرا هم سعی کرد ؛ به خودش مسلط شود . زن بهرام خان ، چیزی از جیب
شلیته اش بیرون آورد و به صحرا گفت :
....." این
حب رو بنداز بالا ؛ حالت خوب میشه ..!"
صحرا در حالیکه ،
حبی را که به اندازه یک عدس بود در دهانش می گذاشت ، با اکراه پرسید :
....." حالا
این چی هست ..!؟"
....." تو به
این چیزاش کاری نداشته باش دختر ! فعلا که دوای دردته ..!"
چند دقیقه ای را
صحرا به کمک من و زن بهرام خان ، لنگ لنگان ادامه داد ؛ ولی کم کم که اثر داروی زن
بهرام بر بدنش مسلط شد ؛ سر حال تر و
قبراق تر ، به راهش ادامه داد. تا به
گذرگاه برسیم ؛ مردیم و زنده شدیم . هوا به سفیدی زده بود که به گذرگاه رسیدیم .
نزدیک گذرگاه که بودیم ، بهرام خان ، سرعتش را بیشتر کرد و رو به گروه گفت که
" آهسته تر بیایید ، تا من سر و گوشی آب بدم .." شاید برف و بوران و
سرما ؛ و شاید هم تنبلی مرزبانان ، باعث شده بود که ، "گذرگاه قرق"
پرنده هم پر نزند . با این حال ، خیلی با احتیاط گذرگاه را رد کردیم و چند صدمتری
بالاتر ، سوسوی چراغ قهوه خانه ای را که از دوستان و آشنایان بهرام خان بود ، نور
امید را در دلمان روشن کرد . قهوه چی و زنش و پسربچه ای که ده دوازده سالی داشت ؛
مثل فرفره دورمان می چرخیدند و سرویس می دادند . گرمای بخاری هیزمی که آتش از
درونش زبانه می کشید ، آنقدر مطبوع و دل انگیز بود که دلمان نمی خواست ، از کنارش
جنب بخوریم . بعد از اینکه حسابی گرم شدیم ، هر سه چهار نفر دور میزی نشستیم .
قهوه چی ابتدا برای هر میز ، چند استکان با یک قوری چای و یک کتری آب جوش آورد و
سپس هم صبحانه مفصلی که ، بوی نان محلیش داشت دیوانه مان می کرد . صورت صحرا از
سرما به کبودی گراییده بود و زیر چشمانش ورم کرده بود . میدانستم که خودم هم وضعیت
بهتری ندارم . صحرا خواست ، بند پوتین هایش را
باز کند که زن بهرام از آن طرف آمد و مانع شد ؛
....." حالا
وقتش نیست ؛ الآناست که مینی بوس برسه ..!"
صحرا نگاهی به من
و هلاکوهی انداخت و آرام زمزمه کرد :
....." احساس
میکنم پاهام بدجوری ورم کرده ...!"
و هلاکوهی هم در تایید حرفهای زن بهرام ، گفت :
....."
بذارین برسیم به شهر ، یه حموم گرم حسابی سر حالتون میاره ..؛"
چای داغ را که
هورت می کشیدم ؛ آنقدر دلچسب و گوارا بود که هیچگاه فراموشم نمی گردد . محیط گرم و
دلچسب قهوه خانه با صبحانه مفصل و چای داغ ، حسابی خستگی تنمان را زدود . هنوز
آفتاب نزده بود که مینی بوس آمد و بچه های گروه ، همگی ، پشت سرهم سوار شدند .
مینی بوس که راه افتاد ، و قهوه خانه را پشت سر گذاشت ؛ دهکده را دور زد و از پشت
دهکده از یک جاده فرعی و پردست انداز ، پیش رفت . هلاکوهی می گفت :
....." یکی
دو ساعت دیگه می رسیم به شهر کوچکی که سر راه استامبوله ؛ این شهر محل اتراق اکثر
ایلاتی هاست ؛ بهرام خان هم ، اونجا از عزت و اعتبار بالایی برخورداره ؛ هماهنگ
کرده ؛ با متل آشنایی که ، امروزه رو استراحتکی بکنیم و ، فردا هم راهی استامبول
بشیم ..."
از گذرگاه که
گذشتیم ، هم از برودت هوا کمتر شد و هم اینکه از برف و بوران دیگر خبری نبود . هوا
ابری بود و کمی شرجی ؛ ولی باران نمی بارید و سرما هم دیگر ، گزنده نبود . هنوز
لباسهای ایلاتی تنمان بود ، و هیچ کس شکی بهمان نمی کرد . رفت و آمد ایلاتی ها ،
از این گذرگاه و دهکده ، موضوع تازه و عجیبی نبود . آن قدر خسته بودیم که ، مینی
بوس که دهکده را دور نزده ، همگی خوابمان برد . چشم که باز کردم ، مینی بوس مقابل
متل شهر کوچکی که هنوز حالت روستایی خود را حفظ کرده بود ؛ پارک بود . آرام صحرا
را هم بیدار کردم و به اتفاق سایر گروه ، از مینی بوس پیاده شدیم . در تمامی مدت
سفر ، مدال را زیر لباسم پنهان کرده بودم و کیف خالی از مدالیوم را ، لحظه ای از
خودم دور نمی کردم . از مینی بوس که پیاده می شدم ، آنی متوجه شدم که کیف همراهم
نیست ؛ هراسان به طرف مینی بوس برگشتم ، که هلاکوهی سد راهم شد و گفت :
....." هول
نکن دکتر ؛ خواب که بودی ، کیف رو برداشتم و گذاشتم تو این ساک سفری ..!" و ساک دستش را نشانم داد.
....." ترسیدم ..! گفتم نکنه مدالیومو ، از
دست دادیم ..!"
....." دیدم خوابین ، گفتم نکنه یه وقت اتفاقی
بیفته ..!"
به متل که رسیدیم ، با هماهنگی بهرام و هلاکوهی ،
هر دو نفر به اتاقی رفتیم . من و هلاکوهی ، یک اتاق ؛ صحرا و زن بهرام خان هم ،
اتاقی دیکر ؛ بقیه گروه هم هر دو سه نفر یک اتاق . با اینکه بند پوتین ها را کاملا
باز کرده بودم ، پاهایم آن قدر ورم کرده بود ، که با زحمت از پوتین ها بیرون آمد !
هلاکوهی وان حمام را پر از آب گرم کرد و گفت :
....." دکتر
، لباسات بکن و برو یه نیم ساعتی داخل آب گرم دراز بکش "
....." ولی
... تو چی !؟ تو هم وضعیتت خیلی بهتر از من نیست !"
....." نگران
من نباش ، من حالم خوبه ."
تا خواستم اعتراضی کنم ، پوستین از دوشم برداشت و
هلم داد به طرف حمام . تماس آب گرم با بدن خسته و سرما زده ام ، آنقدر لذتبخش بود
، که پس از چند دقیقه ای کاملا خوابم برد . شاید یک ساعتی گذشته بود که حس کردم ،
گرمای آب گرفته شده و یادم آمد که هلاکوهی هم منتظر حمام بود ؛ با عجله از حمام
بیرون آمدم و هلاکوهی را صدا زدم ، که فهمیدم از اتاق بیرون رفته ! لباس پوشیدم و
پایین آمدم ؛ در لابی متل چشم گرداندم که دیدم در گوشه ای بهرام خان و هلاکوهی ،
داشتند ، قهوه می خوردند و گپ می زدند . جلو رفتم و رو به هلاکوهی گفتم :
....."
ببخشید ..؛ انگاری خوابم برد ..!"
هلاکوهی تعارفم
کرد که بنشینم . بهرام خان رو به من کرد و گفت :
....." داشتم
به آقای دکتر میگفتم ؛ وضعیت مرز ، دیشب خیلی شلوغ بوده ؛ شانس آوردیم که از
گذرگاه قرق وارد شدیم . جسته و گریخته شنیدم که مشخصات شما به مرزبانی و پلیس
ترکیه هم داده شده ؛ خیلی باید احتیاط کنید ..! ما یه امروزه رو اینجا کار داریم و
فردا ، میریم طرف ایل . شما هم خیلی حواستون جمع باشه !"
....." خیلی
ممنون بهرام خان ؛ امیدوارم ، روزی بتونیم محبت های شما رو جبران کنیم .."
....." نیازی
نیست ، اولندش ، که دکتر بیشتر از اینا حق به گردن ما داره ؛ دومندش ، از دکتر به
ما بیشتر از اینا رسیده !"
رو به هلاکوهی
کردم و گفتم :
....." خوب
حالا برنامه چیه ..!؟"
....." امشبه
رو اینجا استراحت می کنیم ؛ صبح علی الطلوع
هم میریم طرف استامبول . بعدشم خدا بزرگه !"
شب از نیمه گذشته بود که با سر و صدای کوبیدن در به یکباره از خواب پریدم ؛ هلاکوهی قبل از من از جایش جست و در را باز
کرد ؛ یکی از جوان های گروه بهرام خان بود که با عجله گفت :
....." جلدی
پا شین باید از اینجا برید ...!"
هلاکوهی با چشمانی
که داشت از حدقه بیرون می زد ؛ با هول و هراس پرسید :
....." چی
شده مگه ..!؟"
....."
ردتانه ..زدن ؛ د بجنبید تا دیر نشده ..!"
چند لحظه طول کشید
تا حاضر شدیم ، خودم هم نفهمیدم ! خوشبختانه ، به خاطر اینکه ، در هر صورت صبح
مسافر بودیم ؛ تمامی ساک وکوله سفرمان از دیشب بسته و آماده بود . از اتاق که
بیرون زدیم، صحرا و زن بهرام خان هم چند لحظه ای بود که از اتاقشان بیرون آمده
بودند . وحشت و ترس تمامی چهره صحرا را فرا گرفته بود ! ما را که دید ، کمی خیالش راحت
شد و همانطور که با عجله به طرفمان می آمد ، پرسید :
....." ممکنه
بگین چی شده این وقت شب ..!؟"
قبل از اینکه
جوابی بدهم ، همان جوان گروه تقریبا فریاد زد :
....." از در
پشتی ؛ د بجنبید دیگه ..."
و تقریبا هلمان
داد به جلو ؛ سر و صدای زیادی از لابی متل به گوش می رسید ؛ انگار که درگیری ای
اتفاق افتاده باشد . پله ها را دو سه تا یکی ، با چنان سرعتی پایین آمدیم ؛ که
چیزی نمانده بود یکی دو بار کله شویم ! مقابل در پشتی متل ، پاترول سبزرنگی پارک بود که به نظرم آمد
، راننده اش بهرام خان است ! با سرعت باد به داخل پاترول پریدیم و اتوموبیل به یک
باره ، همانند جت از جا کنده شد ؛ طوری که صحرا که هنوز جابجا نشده بود ، پرت شد
طرف شیشه ! و اگر کمک زن بهرام خان نبود ، از اتوموبیل افتاده بود بیرون . کمی که
از متل دور شدیم ، بهرام خان همانطور که وحشتناک داشت ، رانندگی می کرد ، زیر لب
غرید :
....." ماندم
؛ که اینا چه جوری ردمانه زدن ..!؟"
هلاکوهی که کنار
دستش نشسته بود , با تاسف و تاثر عمیقی گفت :
....." فکر
کنم به خاطر بی احتیاطی من بوده !"
و وقتی تعجب و
چشمان پرسشگرمان را دید ؛ ادامه داد :
....." صبح
از تلفن متل یه تماسی با منزل گرفتم ؛ آخه خیلی نگرانشون بودم ؛ فکرشو نمی کردم که
بتونن ، ردمونو اینجا هم بزنن ..!"
بهرام خان که
ظاهرا نگاهش به جلو بود و در یکی از جاده های فرعی منتهی به خارج شهر ، با سرعتی
سرسام آور می راند ، پرسید :
....." پس
موضوع مهمتر از آنیه که فکر میکردم ...!"
بی اختیار سکوت
سنگینی به جمع حاکم شد ؛ بهرام خان کمی که آرام شد ، پرسیدم :
....." تکلیف
جوونا چی میشه بهرام خان !؟ احتمالا صاحب متل هم ، میفته تو دردسر ...!"
بهرام خان نگاهی
به آیینه وسط اتوموبیل کرد و وقتی خیالش راحت شد که کسی تعقیبمان نمی کند ؛ گفت :
....." خیالم
از طرف بچه ها راحته ...! از پس خودشون بر میان ؛ افندی هم کارشو خب بلده ؛ من
بیشتر نگران شماهام ..! میدانم که محموله با ارزشی همراهتانه ... در ضمن میدانم که
نیتتان هم خیراست ؛ ولی تنهایی مشکل بتانید از پس اینکار بر بیایید ..!"
ساکت که شد ، هلاکوهی
کمی تته پته کرد و گفت :
....."
اشتباه از من بود ؛ طرفمون خیلی گیره ...؛ اصلا ، فکرشو نمی کردم ، که اینجا هم
بیاد دنبالمون ..!"
و برگشت و نگاهی
به من انداخت ؛ از نگاهش پیدا بود که میخواست ؛ نظر مرا هم در خصوص بهرام خان
بداند ؛ و واقعیت این که من خودم هم مانده بودم هاج و واج ..! بالاخره هم تصمیم
گرفتم ، به بهرام خان اعتماد کنیم . او انصافا جان ما را نجات داده بود ؛ به همین
خاطر هم گفتم :
....." حق با
شماست بهرام خان ؛ ما حامل شیء باارزشی هستیم ؛ که علاوه بر ارزش مادی ، از ارزش
معنوی بسیار بالایی برخورداره... و ما سعی داریم که به اسرار آن پی ببریم ... چرا
که تا به حال چند نفر به خاطر اون ، جونشونو از دست دادن ...!"
بهرام خان با لحظه
ای تامل گفت :
....." ستاره
داوود ...؛ درست میگم ...!؟"
من و صحرا و
هلاکوهی ، با تعجب به هم نگاهی انداختیم و گفتیم : " ستاره داوود ...!؟" و هلاکوهی
ادامه داد :
...." ولی تا
اونجاییکه من میدونم ... اسم این مدال ؛ نشان اقدسه ...؛ نه ستاره داوود ..!"
بهرام خان لبخندی
زد و گفت :
....." بهایی
ها اسمشو گذاشتن "نشان اقدس" ... ! یهودی ها بهش میگن " ستاره
داوود " ..!"
صحرا که تا آن
موقع ساکت بود و شنونده ؛ با اکراه گفت :
....." بهرام
خان ، همسر من "پروفسور عادل" به خاطر این مدال کشته شد ...؛ من مطمئنم
که اون به اسراری پی برده بود که باعث مرگ شد ...، حالا از شما میخوام ، خواهش کنم
، به ما کمک کنید تا به راز این مدال پی ببریم ..؛ البته میدونم که توقع زیادیه
..؛ ولی مطمئن باشید که از خجالتتون در میایم ..!"
بهرام خان ، نگاهی
به آینه انداخت و گفت :
....." شما
هم که نمی گفتین ؛ ما دیگه چاره ای نداشتیم ..! فقط شما بفرمایین مقصد کجاست
..!؟"
لبخند رضایت صحرا
از مساعدت بهرام خان ، مرا هم ، آرامتر کرد و گفتم :
....." حیفا
...؛ راز این مدالیوم در حیفاست ..!"
و بهرام خان هم
زیر لب زمزمه کرد :
....." اول
میریم بندر ... آنجا آشنایی دارم که میتانه کمکمون کنه ..!"
وارد بندر که شدیم
، ابتدا بهرام خان راند ، طرف اسکله ..و به آینه نگاهی کرد و گفت :
....." نزدیک
اسکله ، مهمانخانه ای می شناسم که آشناست ؛ اتراق که کردیم ، میرم سراغ یک آشنایی
که کاربلده ..!"
مهمانخانه که
رسیدیم ، بهرام خان و هلاکوهی رفتند داخل و چند دقیقه ای بعد ، آمدند که ساک ها و
وسایل را ببرند ..؛ هلاکوهی هم به ما گفت :
....." جای
بدی نیست ..؛ بهتره که پیاده شین ."
در حالیکه پیاده
می شدیم به هلاکوهی گفتم :
....." بهتر
نبود از طریق همون آشنای سیا از استانبول می رفتیم ..!؟"
و هلاکوهی همانطور
که ساک ها را بدوش انداخته بود و شانه به شانه من و صحرا ، به طرف مهمانخانه قدم
بر می داشت ، گفت :
....." ریسک
بزرگی بود ؛ از کجا معلوم که اون سرهنگ لعنتی .. همه چیزو .. از زیر زبون سیا
بیرون نکشیده باشه !؟ "
....." تو که
گفتی ، سیا دهنش قرصه ..!"
....." الآنش
میگم ..؛ ولی اگه تحت فشارش قرار بدن ، چی !؟ در هر صورت به ریسکش نمی ارزید
.."
نظرات
ارسال یک نظر