فصل 8

 

        با طلوع آفتاب از خواب بیدار شدم ؛ قبل از من هلاکوهی بیدار شده بود و داشت دوش می گرفت . تا از حمام بیرون بیاید ، از تخت پایین آمدم و پرده پنجره را کنار زدم . بعد از باران دیشب ؛ انوار طلایی خورشید بر برگهای باران خورده درختان ، که دیگر رنگ نارنجی به خود گرفته بود ؛ تلالوء زیبایی داشت . و گرمای لذت بخشش ، انگار جان تازه ای به طبیعت پاییزی این شهر مرزی بخشیده بود . شاید اگر صدای نا بهنگام هلاکوهی نبود ، ترجیح می دادم ساعتها در تماشای جنگل خزان زده پیش رویم غرق شوم .

..." بیداری دکتر ؟ دیشب خوب خوابیدی !؟"

..." آنقدر خسته بودم ؛ که نفهمیدم کی خوابم برد ! ببینم حالا کی باید راه بیفتیم !"

..." فرصت به اندازه کافی هست ؛ فعلا یه دوشی بگیرید ؛ منم میرم پایین میگم صبونه رو آماده کنن تا شما بیاین ..."

..." خانم سینایی چی ؟ بیدار شدن !؟"

..." آره فکر کنم ، با اینحال سر راه که میرم پایین ، یه تلنگری به در اتاقش خواهم زد ..."

دوش که گرفتم ، انگار که خستگی چند سال از تنم بیرون ریخت . غیر از یک دست لباسی که در جالباسی داشتم بقیه تماما چروک بود ، ناچارا همان لباس را پوشیدم و از پله ها سرازیر شدم . پا که به رستوران کوچک متل گذاشتم دیدم که صحرا کنار پنجره ای ایستاده و غرق تماشای طبیعت صبحگاهی یک روز آفتابی پاییز شده ! مستخدمین هم که دو پسر جوان بودند داشتند میز صبحانه را آماده میکردند و هلاکوهی هم به ظاهر کمکشان می کرد و هر چیزی را که می آوردند ؛ انگولکی ؛ که باعث ناراحتی و عصبانیت پیرمرد صاحب متل می شد که از پشت میز ، با نگاهش داشت حرص می خورد . با اینکه نمی خواستم خلوت صحرا را به هم بزنم ؛ تا وارد رستوران شدم ، شاید با صدای پایم صحرا به طرف من برگشت و با لبخندی مهربان سلامی کرد و به طرف میز آمد . هلاکوهی هم که مرا دید ، همانطور که یکی از زیتون های درشت سیاه را زیر دندان هایش مزه مزه می کرد ، به طرف میز آمد و گفت :

..." اومدی دکتر ؛ بفرمایین تا از دهن نیفتاده !"

انصافا ، صبحانه مفصلی بود ؛ نیمرو واملت و سرشیر و خامه و عسل و زیتون و گوجه و خیار و ...... نان تازه محلی ، بد جوری اشتها را تحریک می کرد . همانطور که روی صندلی می نشستیم ، رو به هلاکوهی گفتم :

..." چه خبره ...!؟ چیکار کردی هلاکوهی ...!؟ "

هلاکوهی لبخند رضایتی زد و گفت :

..." این صبونه خوردن داره ، فردا رو چی دیدید ، شاید حالا حالاها پا نده ، دیگه یه همچین صبحونه ای بخوریم ..."

صحرا که تا آن موقع تقریبا ساکت بود ، در حالیکه داشت لیوان آب پرتقالش را مزه مزه می کرد ، گفت :

..." حرفای شما آدمو می ترسونه آقای هلاکوهی ! یعنی چی که دیگه ممکنه یه همچین صبحونه ای نتونیم بخوریم ..!؟"

..." من یه چیزی گفتم خانم پروفسور ؛ شما چرا جدی میگیرین ...؟"

آخر های صبحانه بود که سیا هم رسید ، و چشم ما به جمال این شازده روشن شد . برخلاف تصورم جوان برازنده ای به نظر می رسید . سی و یکی دوساله ؛ محجوب و خوش سیما ، از کت و شلوار مرتب و اطو کشیده و پیراهن سفید و دستمال کردن مرتب و موهای شانه کرده و کفشهای نو واکس زده اش می شد فهمید که آدم بسیار مرتب و منظمی است . وقتی هلاکوهی معرفیمان کرد ، از صحبت کردنش مشخص بود که بسیار هم مبادی آداب است . با تعارف ما کنارمان نشست و در حالیکه مدارکی را از کیف سامسونیتش بیرون می آورد گفت :

..." تمام مدارک ، اعم از پاسپورت و ویزا و بلیط  ؛ خدمت شما . امیدوارم که سفر خوبی داشته باشید ."

هلاکوهی تعارف کرد که صبحانه سفارش دهد ، که سیا گفت :

..." من عادت دارم بدون خوردن صبوحونه از خونه بیرون نیام ..."

و بلند شد که برود ، که من پرسیدم :

..." شما با ما فرودگاه نمیاین !؟"

..." نگران نباشین ؛ همه چی هماهنگ شده . حتی استامبول براتون هتل هم رزرو کردم . شمارشو دادم به آقای دکتر!"  گفتم :

..." ما که محبت های شما رو هیچوقت فراموش نخواهیم کرد ؛ ولی نمیدونم چرا دلشوره عجیبی دارم ! واقعا محبت می کردید اگر تا فرودگاه هم همراهمون بودید ..."

سیا که نیم خیز شده بود که برود ، با لبخندی که نشان از حسن نیتش بود ؛ روی صندلی نشست و گفت :

..." چشم ؛ اگه خیال شما اینطور راحت میشه ؛ چشم ...! من همراه شما تا فرودگاه هم میام . سوار که شدید ؛ از خدمتتون مرخص میشم ..."

..." این نهایت محبت شما رو میرسونه ..."    در این لحظه صحرا هم در آمد که :

..." من هم از محبت شما واقعا ممنونم ؛ میدونید ، آدما تو یه همچین موقعیتایی ، دلشون میخواد که از حمایت بیشتری برخوردار باشند . وجود شما ، الآن ، برای ماها قوت قلبیه ...!"

هلاکوهی هم که دید ؛ دوستش در کمال متانت و ادب پیشنهاد ما را پذیرفته ؛ تشکر کرد و به ما هم یاد آوری کرد ، که کمی عجله کنیم ؛ که تا ساعت پرواز زمان زیادی نمانده .

فرودگاه کوچک این شهر مرزی ، خلوت تر از آن بود که تصورش را می کردم . غیر از ما چهار نفر که تازه از راه رسیده بودیم ، چند نفری هم بودند که در جای جای صندلیهای انتظار سالن کوچک فرودگاه نشسته بودند . قسمت پذیرش بار و کنترل مدارک ، از پشت شیشه ضخیمی که با یک ورودی که به کنترل امنیتی مجهز بود ؛ دیده می شد . سیا و هلاکوهی که به طرف ورودی می رفتند ؛ برای یک لحظه کنار کانتر کنترل مدارک ، از پشت شیشه ، سرهنگ آرامش را دیدم ! باور کردنی نبود ! بلافاصله بازوی صحرا را گرفتم و به خلاف جهت برش گرداندم . صحرا که از این کار من بهتش زده بود با ناراحتی پرسید :

..." شما چتون شد یهویی !؟"  

 آرام در گوشش زمزمه کردم :

..." سرهنگ آرامشو دیدم ، پشت شیشه ؛ کنار کانتر بار و کنترل ..." 

 صحرا که بی اختیار می خواست سرش را برگرداند . دوباره فشار کوچکی به بازویش دادم و گفتم :

..." حالا نه ؛ سرتو بر نگردون ! بهتره هر چه زودتر از فرودگاه خارج بشیم ..."

و به سرعت به طرف در خروجی رفتیم . که ناگهان هلاکوهی که در آستانه ورودی کنترلی بود ؛ به طرف ما برگشت و فریاد زد :

..." دکتر کجا ...!؟"

با فریاد هلاکوهی سرهنگ بلافاصله متوجه ما شد و با افرادی که اطرافش بودند به طرف ما هجوم آورد . هلاکوهی هم که همان موقع متوجه قضایا شد با سرعت به طرف در خروجی آمد . در این لحظه من و صحرا از در سالن هم خارج شدیم . و سرهنگ به محض اینکه از پشت در شیشه ای بیرون جست سیا با حالتی که انگار دست خودش نیست ، آن چنان تنه محکی به سرهنگ زد ، که سرهنگ ولو شد روی زمین ! و بلافاصله هم با بهانه عذر خواهی خیمه زد رویش و مانع بلند شدنش شد . در این فاصله هلاکوهی هم به ما رسید و سریع با اولین تاکسی از فرودگاه خارج شدیم . هلاکوهی آدرسی به راننده داد و تاکسی با سرعت حرکت کرد . داخل شهر جایی پیاده شدیم و بعد از یکی دو خیابان پیاده روی سوار اتوموبیل دیگری شدیم و رفتیم خارج از شهر ؛ به متلی که دورتر از متل قبلی بود . با اینکه ظاهرا از خطر جسته بودیم ولی دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . صحرا و هلاکوهی هم ؛ وضعیتی بهتر از من نداشتند . نگرانی را به وضوح می شد در چهره هامان دید . من و صحرا در گوشه ای از سالن انتظار کوچک متل ، کنار شومینه هیزمی ، روی صندلیهای رنگ و رو رفته ای نشستیم . هلاکوهی هم رفت مقابل کانتر و مشغول صحبت با مسئول متل شد که عاقله مردی بود ، با موها و محاسنی جوگندمی و پر پشت و مجعد . چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که هلاکوهی هم به جمع ما پیوست و پشت سرش هم مستخدمی با سینی چای پذیرایمان شد . قبل از اینکه حرفی بزنم ، هلاکوهی گفت :

..." چاییمونو که خوردیم ، باید بریم به دهکده ای که شصت کیلومتری با اینجا فاصله داره ...."  پرسیدم :

..." تکلیف سیا چی میشه ..!؟"

..." نگران اون نباش ؛ اون بلده جور خودشو از آب بکشه ..." 

 صحرا که هنوز از نگرانی داشت صدایش می لرزید پرسید :

..." از کجا معلوم که تا حالا لومون نداده باشه ...!؟"

هلاکوهی با تعصب و اطمینان خاصی گفت :

..." نه خانم پروفسور ؛ سیا اهل نامردی نیست ! وگرنه کی مجبورش کرده بود که اینطور خودشو به خطر بندازه که ما رو نجات بده !؟"

صحرا نیشخندی زد و گفت :

..." ولی شما این سرهنگ حرومزاده رو نمیشناسین ...! سیا که هیچی ؛ بالاتر از اونم به حرف میاره ...!"

..." چرا خانم پروفسور ؛ این حرومزاده ، صابونش به تن ماهم خورده ...! ولی نگران نباشین ، تا بیاد به خودش بجنبه ، ما فلنگو بستیم ..."  به نظر میرسید که هلاکوهی نقشه هایی دارد ؛ برای همین هم پرسیدم :

..." به ما هم میگی چی تو کلته یا نه ..!؟ "

..." به موقعش دکتر جان ، فعلا چاییتونو بخورین تا سرد نشده ..."

نزدیک ظهر بود که به دهکده رسیدیم ، در مسیر که می آمدیم ، هلاکوهی گفت که :

....." امشب یک گروه از کولیها که از ایلاتی ها جا مانده اند ؛ قصد دارند که برند اونطرف مرز . صحبت کردم ، که اگه بشه ما هم همراشون بریم ."

من و صحرا که هنوز مات و مبهوت ماجرای فرودگاه بودیم ؛ با تعجب به هلاکوهی خیره شدیم و قبل از من صحرا از هلاکوهی پرسید :

....." یعنی چی که باهاشون بریم !؟ پس تکلیف سیا چی میشه !؟"

و هلاکوهی که خودش هم انگاری که از روی ناچاری و نا رضایتی تن به این تصمیم داده باشد ؛ گفت :

....." چاره ای نیست ؛ نگران سیا هم نباشید ؛ برا اون اتفاقی نمی افته ..!"

و من که ، حالا دیگر خیلی هم به نقشه های هلاکوهی اعتمادی نداشتم ، با نگرانی و نا رضایتی پرسیدم :

....." میشه بفرمایید ؛ این دفعه با کی هماهنگ کردید !؟"

....." با ابرام ایلاتی ؛ همون مسئول متل . شما که داشتین چاییتونو میخوردین ، باهاش صحبت کردم ...!"

....." چطور میتونیم ، به یه آدمی که هیچ شناختی ازش نداریم اعتماد کنیم ؟ اونا که شناس بودن و حرفه ای ؛ که اونجوری از آب در اومد ؛ این که دیگه ....... !"

هلاکوهی که دید ، حسابی عصبانی و کلافه ام ؛ با کمی تامل لحن مهربانی گرفت و گفت :

....." شما پیشنهاد بهتری دارین !؟" و وقتی سکوتمان را دید ، ادامه داد :" اون فقط یه حادثه بود ! این که چطور پای آرامش به اینجا کشیده شده ؛ برا خود من سئواله ! ولی پیدا کردن جوابش باشه به وقتش ! متاسفانه ما هیچ فرصتی برا تلف کردن نداریم . و مسلما هیچ تضمینی هم وجود نداره ...!"

هلاکوهی راست می گفت ؛ ما راه انتخاب نداشتیم . و بناچار با سکوتمان با هلاکوهی موافقت کردیم . دهکده تکیه اش بر کوه پیش رو بود و جنگل پاییز زده پشت سر . رنگهای زرد و نارنجی و سرخ  درختان  پاییزی ، آنقدر زیبا و چشم نواز بود ، که انصافا نمی شد که از تماشایشان حتی لحظه ای چشم برتابی . راهنمایی که از همان متل همراهمان بود ، به کلبه ای که در انتهایی ترین نقطه دهکده بود ؛ هدایتمان کرد . چند جمله ای را با زبان ترکی محلی به هلاکوهی گفت و رفت . کلبه محقر ولی زیبایی بود ، با منقل سنگی هیزمی بزرگی که در مرکزش بود و جوان راهنما قبل از رفتنش ؛ روشنش کرد . و دودکش سیاه و دود گرفته دهنه گشادی بالای سر منقل . دور تا دور منقل با فاصله ای اندک با تخته و الوار ؛ تخت و نیمکت زده بودند . همه به هم متصل . کفشان هم تماما فرش بود . با دور تا دور پشتی و متکا ، و کنار هر متکا هم یک پتوی تا کرده . معلوم بود که همانجا هم نشیمن بود و هم محل خواب . راهنما که رفت ، هلاکوهی که با هیزم های منقل ور می رفت ، بی اینکه به چشمانمان نگاه کند ، گفت :

....." ایلاتی های این منطقه ، با شروع پاییز ، کوچشون آغاز میشه . قبیله ابرام اینا ، به ملاحظاتی امسال عقب موندند . اینم از شانس ما بوده که امشب راهیند اونور مرز ؛ الان اسماعیل رفت که آب و غذایی برامون بیاره و واسه هرکدوممون هم یه دست لباس محلی . اگه خدا بخواد ؛ دم غروب راه میفتیم .

صحرا که تا آن موقع یک کلمه هم صحبت نکرده بود ، با لحن ملایمی پرسید :

....." حالا به اینا اطمینانی هست ؟ از کجا معلوم که تو راه سر به نیستمون نکنن !؟"

هلاکوهی که خودش هم مطمئن نبود ، با کمی تامل گفت :

....." خانوم پروفسور ؛ ایلاتی جماعت ، نامردی توی ذاتش نیست ! ابرام رو سالهاست که میشناسم ! نه از نزدیک ها .. ؛ ولی خوب ...میشناسم . درسته که با همین قاچاق و قاچاق کشی اموراتش میگذره ؛ ولی آدم لوطیه ...؛ بد به دلتون راه ندین .

صحرا که ظاهرا کمی آرامتر شده بود ، از کلبه بیرون رفت . هلاکوهی با چشم رفتن صحرا را دنبال کرد ، و وقتی از رفتنش مطمئن شد ، رو به من کرد و گفت :

....." دکتر جان ، من جلو خانم سینایی نگفتم که روحیش بیشتر از این تضعیف نشه ! ما امشب تا صبح ، هف هش ده ساعت پیاده روی جنگل و کوه داریم . ایلاتی ها هم معطل کسی نمیشن اگه جا بمونه ؛ پس خواهشا ، غذا رو که خوردیم ، تخت میگیریم میخوابیم تا دم غروب که راه بیفتیم . شما خودت یه جوری به خانم پروفسور حالی کن . "

سری تکان دادم و گفتم :" باشه ، خدا به خیر کنه ! " و پشت سر صحرا از کلبه بیرون زدم .

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14