فصل 7
تا اتوموبیل کرایه آماده شود چند دقیقه
ای را ، با صحرا از بالای پل ، به تماشای رودخانه ایستادیم ؛ که در عمق چند متری
نسبت به سطح زمین ، آب های مواج و خروشانش ؛ غرش کنان سوار هم می شدند و پیش می
رفتند . از شدت چند دقیقه پیش باران ،کمی کمتر شده بود . ولی همچنان نرم و آرام می
بارید . هوا سوز ملایمی داشت ، و بوی نم و باران ، شامه هامان را نوازش میداد.
صحرا هم آرام و بی صدا در همان تاریکی شب ، رودخانه را تماشا می کرد و از سرمای
مطبوع و دل انگیز پاییزی ، یقه کاپشنش را بالا داده بود و دستهایش را محکم و تنگ
در جیبهایش چپانده بود و چشم از تماشای رودخانه بر نمی داشت . شاید زیر لب با خودش
زمزمه ای کرد :
..." حالا چی
میشه !؟" و چشمان پرسشگرش را در چشمانم دوخت . با تته پته گفتم :
..." چطور
مگه !؟ " و وقتی هنوز چشمان پرسشگرش را دیدم که به انتظار جواب است ؛ ادامه
دادم :
..." در هر
صورت خواسته یا ناخواسته ما تو این بازی بر خوردیم ؛ حالا دیگه چه بخوایم چه
نخوایم ، باید تا آخرشو بریم ! قدر مسلم ؛ منم نمیدونم که فردا چه سرنوشتی در
انتظارمونه ! ولی اونچه که مسلمه ، اینه که ؛ خدا دوستمون داره ؛ که تا الآن
تونستیم یه قدم جلو باشیم ! به دلم براته که تو این بازی برنده نهایی ماییم
."
لبخند رضایت صحرا
که انگار با حرفهای من بر لب هایش نشست ؛ دلم ، کمی آرام گرفت . صحرا یقه کاپشنش را بالاتر داد و دستهایش را
بیشتر در جیبهایش چپاند ؛ و همانطور که نگاهش تا دوردست رودخانه را در همان تاریکی
می کاوید ، گفت :
..." حق با
شماست ؛ باید به فردا امیدوار بود ."
و دوباره با نگاهش
تا عمق رودخانه را درنوردید .
..." آقای
دکتر ؛ ماشین آماده است ؛ تشریف نمیارین ...!؟"
صدای هلاکوهی ، به
یکباره رشته افکار هر دویمان را پاره کرد . نگاهی به هم انداختیم به طرف اتوموبیل
کرایه ، راه افتادیم . غیر از کیف حاوی مدالیوم که همراه خودم بود ، یک ساک سفری و
کوله صحرا و کیف لب تابم را در صندوق عقب اتوموبیل جا دادیم و سوار اتوموبیل شدیم
. هلاکوهی جلو نشست و من و صحرا هم عقب . راننده پسر جوان خوش سیمایی بود که خیلی
هم مودب و متین به نظر می رسید . راه که افتادیم ، هلاکوهی به طرف ما برگشت و گفت
:
..." خانم
پروفسور ؛ تا مقصد هف هش ده ساعتی راست ، از من میشنوین ، یه استراحتی بکنید بد
نیست ؛ فردا روز پر کاری داریم ...! البته این شامل شما هم میشه ؛ دکتر عزیز
...!"
صحرا نگاهی به
ساعتش انداخت که از سه هم گذشته بود و کمی خودش را بیشتر روی صندلی رها کرد و با
خنده گفت:
..." شما هم
که نمی گفتین ؛ منکه همین کارو می کردم ...!"
و دستانش را روی
سینه در هم گره زد و پلکهایش را آرام بر روی هم گذاشت . هلاکوهی رو به راننده گفت
:
..." مسیر و
که میدونی !؟"
..." دست شما
درد نکنه ، نیگاه به سن کمم نکن آقا ؛ تموم مملکتو مثل کف دستم فوت آبم ...!"
..." خیالم
راحت !؟ ... پس ما هم با اجازه شما یه چرتی بزنیم ...!"
..." خیالت
تخت تخت آقا ؛ بگیر بخواب ، رسیدیم به مقصد خودم بیدارت میکنم ...!"
به جاده نرسیده ،
صحرا که کاملا خوابش برد ، صدای خروپف هلاکوهی هم نشان از خواب سنگینش داشت . من
هم حسابی پلکهایم سنگین بود ؛ ولی خوابیدن داخل اتوموبیل همیشه آزارم می داد .
ترمز ناگهانی
راننده ، نه تنها خواب را از چشمانمان ربود ؛ که بند دلمان را هم پاره کرد !
هلاکوهی با عجله چشمانش را مالشی داد و از راننده پرسید :
..."چیکار
داری میکنی ...!؟ "
و راننده که به هر
ترتیبی بود کنترل اتوموبیل را حفظ کرده بود ؛ با هول و هراس گفت :
..." خدا
خیلی بهمون رحم کرد ! چیزی نمونده بود که بریم ته دره !"
صحرا که هنوز خودش
را جمع و جور نکرده بود ، با نگرانی پرسید :
..." ممکنه
یکی هم به من بگه چی شده !؟ "
شیشه را پایین
کشیدم و نگاهی به بیرون انداختم . مه هم جا فرا گرفته بود و باران با شدت می بارید
. صدای غرش آب هول و هراس عجیبی داشت . اکثر اتوموبیل ها با حالتی نا متعادل متوقف
بودند و اکثر سرنشینانشان ؛ سراسیمه و وحشت زده پیاده شده بودن و به غرش آب و سیل
خروشان ؛ که بخشی از جاده را با خود برده بود نگاه می کردند . در همین فاصله
راننده بلافاصله جاده را دور زد و از نزدیکی سیل دورتر شد ! بقیه اتوموبیل ها هم
به تبعیت از ما همگی دور زدند و بر خلاف جهت ، برای فرار از خطر ، حرکت کردند .
فرصت کوتاهی شد تا از راننده بپرسم :
..." کسی تو
سیل گیر نکرده !؟"
..." چی بگم
والا ؛ من که کسی رو ندیدم ..."
از خطر که فاصله
گرفتیم ، از اتوموبیل پیاده شدیم . هر لحظه بر تعداد اتوموبیل ها اضافه می شد . و
مردم نگران کنار اتوموبیلها ؛ نظاره گر سیل خروشانی بودند ، که پیش رویشان بود .
طولی نکشید که اتوموبیل های امداد و پلیس آژیر کشان خودشان را به محل رساندند و
مردم را به عقب هدایت کردند . هلاکوهی از راننده پرسید :
..." خوب
جوون ؛ برای رسیدن به مقصد ، راه دیگه ای هم هست !؟"
راننده بادی به
غبغب انداخت و گفت :
..." نه
اینکه نباشه ؛ ولی هم یکی دو سه ساعتی رامون دور میشه ؛ هم جاده اش به لعنت خدا
نمی ارزه ...!"
هلاکوهی بلافاصله
گفت :
..." خیالت
راحت ؛ نمی ذاریم ضرر کنی ؛ هر چقدر که هزینش باشه می پردازیم ؛ فقط سریع راه بیفت
تا دیر نشده !"
..." نقل این
حرفا نیست ...."
و قبل از اینکه
حرفش تمام شود ، هلاکوهی به میان حرفش دوید که :
..." گفتم که
جبران می کنم ..."
و دست کرد در جیبش
و دو سه برابر مبلغ کرایه را جلو داشبورد راننده گذاشت . راننده که چشمش به تراول
های تا نخورده افتاد ؛ در حالیکه تراول ها را در جیب بغل کاپشنش جا می داد ،
لبخندی زد و دنده ای چاق کرد و به راه افتاد .
جاده فرعی بسیار ناهموار و خسته کننده بود . باران هم لحظه ای قطع نمی شد .
قبل از رسیدن هلاکوهی دو سه باری سعی کرد تا با طرفش ، با موبایل راننده ، تماس
بگیرد ؛ که موفق نشد . جاده فرعی طولانی تر و ناهموارتر از آنی بود که راننده فکر
می کرد . ساعتی از ظهر گذشته بود که بالاخره در این کوره راه ناهموار ، چشممان به
جمال کافه ای روشن شد. هلاکوهی که از یکی دو ساعت پیش ؛ یکسره به راننده قر می زد
که :
..." این
دیگه چه جهنم دره ای بود که مارو آوردی !؟ ....یه دکه ای چیزی هم پیدا نمیشه که
اقلا یه گلویی تازه کنیم ..!" به محض دیدن کافه گل از گلش شکفت و به راننده
گفت :
..." ردش
نکنی که شانس آوردیم ؛ فقط خدا کنه تلفن داشته باشن اینا ...!"
بیشتر از همه
راننده خوشحال شد ؛ اقلش این بود که از دست قر و لندهای هلاکوهی راحت می شد . با
اینکه کافه محقر و کوچکی بود ، ولی خیلی تمیز و مرتب به نظر می رسید . یکی دو سه
میز چوبی با صندلی های تاشوی چوبی که دورش بودند و یک حوض کوچک مرکزی و یک بخاری
هیزمی ، تمام چیزی بود که در کافه بود . به محض ورودمان از پشت پرده حصیری انتهای
سالن کافه مرد میانسالی با لباس محلی به استقبال آمد و تعارفمان کرد . هلاکوهی قبل
از نشستن پرسید :
..." پدر جان
؛ شما اینجا تلفن هم دارید !؟ آخه تو این منطقه موبایل به هیچ عنوان آنتن نمیده
!"
و مرد در حالیکه
با همان لهجه محلی تعارفان می کرد گفت :
..." چند
کیلومتر بالاتر مخابراته ؛ نهارتان را که میل کردید ، سر راه که تشریف می برید ،
تلفنتان را هم بزنید !"
با اینکه این حرف
مرد خیلی به مزاج هلاکوهی خوش نیامد ؛ ولی چاره ای هم نبود ! غذا را که سفارش می
دادیم ؛ دوباره هلاکوهی از مرد پرسید :
..." پدر جان
؛ از اینجا تا مرز چقدر راهه ...!؟"
..." یکی دو
ساعت ؛ بلکه هم کمتر ! "
تا غذا آماده شود
دست و صورتی شستیم و گپی زدیم . کباب ها که آمد شکمی از عزا در آوردیم و راه
افتادیم . همانطور که مرد کافه چی گفته بود ، چند کیلومتر بالاتر به مخابرات
رسیدیم . هلاکوهی پیاده شد و به مخابرات رفت . تا با طرفش تماس بگیرد ، من و صحرا
هم قدمی زدیم و از لطافت هوای پس از باران ، لذتی بردیم . هلاکوهی که با روی گشاده
و لب خندان از مخابرات بیرون آمد ؛ من هم کمی خیالم راحت شد . با نشستن داخل
اتوموبیل رو به من و صحرا گفت :
..."
خوشبختانه همه چیز مرتبه ؛ همش نگران بودم که نکنه این تاخیر ما باعث به هم ریختن
برنامه ها بشه ؛ که خوشبختانه ، خیالم راحت شد که ، مشکلی نیست ."
اندک نگرانی هم که
در چهره صحرا سایه انداخته بود ، با حرفهای هلاکوهی ، محو شد . دم دمای غروب بود
که وارد شهر شدیم . با راهنمایی هلاکوهی ، مستقیم رفتیم سر قرار . متلی بود ؛ کمی
خارج از شهر . با اینکه امکانات محدودی داشت ؛ ولی دنج و آرام بود . تا هلاکوهی با
مسئول متل هماهنگی های لازم را انجام دهد ؛ من و صحرا هم روی نیم ستی که در مقابل
کانتر رزو چیده شده بود ، ولو شدیم و بی اختیار نگاهمان در تلویزیون مقابل گره
خورد که داشت یک برنامه ترکی را پخش می کرد . صحبت های هلاکوهی با جوانک که تمام
شد ؛ با یکی دو سه کلید اتاق ؛ که هر کدامشان یک دنبالک کله قندی چوبی داشت ؛ به
طرفمان آمد و در حالیکه دوتا از کلیدها را به طرفمان دراز می کرد ؛ گفت :
..." تا شما
یه استراحتکی بکنید ؛ منم یه تماسی بگیرم ، با سیا ..."
میدانستم که سیا ؛
باید همان طرفی باشد که قرار است مارا از مرز رد کند . با اینکه تا حالا اسمش را
نبرده بود ! صحرا بی اینکه چانه ای بزند یکی از کلیدها را گرفت و شماره اتاق را که
روی قاعده دستک چوبی کله قندی کلید بود ؛ نگاهی انداخت و و از پله های مدوری که
کنار میز کانتر بود بالا رفت . من کمی تامل کردم تا صحرا از خم پله مدور رد شد و
وقتی که از دیدمان پنهان شد ؛ از هلاکوهی پرسیدم :
..." مگه
قراره اینجا بمونیم ...!؟"
..." یه
امشبه رو آره ...؛ ولی اینجوری که سیا می گفت ؛ همه چی رو آماده کرد که فردا بریم
اونور مرز ...!"
..." قاچاقی
...!؟"
..." نه نه
نه ؛ قانونی ..! منتها با مدارک و هویت جعلی ...!"
..." مشکلی
پیش نمی یاد ...!؟"
..." نه بابا
؛ اینا به کارشون واردن ؛ نگران نباش دکتر ... هلاکوهی شیش دنگ حواسش جمعه
...!"
با اینکه حرف های
هلاکوهی کمی آرامم کرد ، ولی دلشوره عجیبی داشت آزارم می داد . چاره ای نبود ، من
هم آرام از پله ها بالا آمدم و به اتاقم رفتم و خودم را روی تخت خواب ، رها کردم .
نظرات
ارسال یک نظر