فصل 6

 

         صحرا که دست از کنجکاوی هایش برداشت ، من هم فرصتی پیدا کردم تا بیشتر در ساختار این مدالیوم  دقت کنم . مدالیوم یک ستاره دوازده شاخه بود به اندازه یک کف دست . در مرکز آن ؛ الماس درخشانی بود ، کروی ، به قطر  5/2 سانتیمتر ؛ که درخشش و شفافیتش چشم را می زد . و به گردش 3 حلقه فلزی که احتمالا می توانست مس یا برنز باشد ؛ چرا که مرور زمان باعث کدری آن شده بود و رنگ سبز تیره ای به خود گرفته بود . بر روی هر سه حلقه با فاصله ای کمتر از میلیمتر ، الماس هایی با قطر نیم سانتیمتر ؛ نصب شده بود . بعد از حلقه سوم ، دوازده شاخ مثلثی با قاعده ای مساوی و ارتفاعی حدود 2 سانتیمتر ؛ از قاعده مرتب و منظم ، کنار هم بر محیط حلقه سوم چیده شده بود . و روی هر کدامشان 5 الماس کروی نصب بود ؛ با همان قطر نیم سانتیمتر ؛ دو عدد در قاعده و سه عدد در ارتفاع ! ما بین هر دو  پره  نیز  یک ستاره 5 پر نصب شده بود ؛ که در مرکز هر یک ، یکی از همان الماسها ، و در هر پره هم یکی از الماسها نصب بود . در جمع مدالیوم تشکیل می شد از یک هسته مرکزی که الماس بسیار درخشانی بود به قاعده یک گردو و سه حلقه که در اصل رکاب و نگهدارنده ای بودند برای نگین مرکزی و دوازه پره و دوازده ستاره پنج پر . که مجموعا دویست عدد الماس نخودی روی آن کار شده بود . هفده عدد در حلقه اول ، بیست و سه عدد در حلقه دوم ، بیست و هشت عدد در حلقه سوم و شصت عدد در پره های مثلثی دور و هفتاد و دو عدد در دوازده ستاره پنج پر مابین پره های مثلثی . ساختار حیرت انگیزی داشت ؛ در عین حالیکه از یک تناسب هندسی بسیار منظم و مرتب برخوردار بود ؛ به نظر می رسید که اسرار بسیاری را در خود دارد . درست که این مدالیوم ، با توجه به الماسهای گرانسنگی که دارا بود و همچنین پیشینه تاریخیش ؛ ارزش مادی بسیار بالایی را می توانست که دارا باشد ؛ ولی به نظرم می رسید ، که اسرار این مدالیوم ؛ ارزشی را داراست ، که با هیچ قیمت مادی نمی توان معیاری برای آن قائل بود.

..." این مدالیوم بد جوری حواستونو پرت کرده آقای دکتر ؛ دیگه داره کم کم حسودیم میشه ...ها ..."

صدای صحرا به یکباره تمامی افکارم را به هم ریخت . سر که بلند کردم ، اتوموبیل در پیچ و واپیچ جاده کوهستانی بالا می رفت . رو به صحرا کردم که هنوز لبخند از لبش محو نشده بود و گفتم :

..." بیشتر از زیبایی این مدالیوم ؛ اسراری که تو دل این مدالیوم پنهونه ، فکر منو به خودش مشغول کرده !"

..." دیگه بدتر ؛ اصلا چه معنی داره ، آدم کنار یه خانوم محترم باشه و حواسش پرت راز و رمز مدالیوم و از این حرفا باشه...!؟"

..." شوخیتون گرفته !؟ "

..." به نظر میاد که شوخی می کنم !؟ "

..." آره راستش !"

..." خیلی ممنون .... واقعا که ...!"

و لب ور چید و اخمهایش را در هم کشید و حواسش را به ظاهر بیشتر به رانندگیش کرد و جاده !  ولی خیلی طاقت نیاورد و گفت :

..." گشنتون نیست شما !؟ من که مردم از معده درد ؛ صبونه هم که نخوردیم ! ساعت از سه هم گذشته ...!"

..." معذرت میخوام ؛ همین نزدیکیها ، یه رستوران هست که غذاهاش هم محشره  ؛ همین پیچ و که رد کنیم ، رسیدیم .!

..." حالا بفرمایید تکلیف مون با این مدالیوم چی میشه !؟"

..." اون هم به موقعش ؛ به کلبه که برسیم ، یه فکری واسه اونم میکنیم ..! شما بهتره حواست به جاده باشی رستورانو رد نکنیم ...!"

همان طور که حدس می زدم ، پیچ را که رد کردیم ، رستوران را که در میان انبوه درختان جنگلی ، چون نگین انگشتری می درخشید ، را دیدیم . صحرا که معلوم بود حسابی گرسنه اش شده ؛ گل از گلش شکفت و با لبخندی که رنگ رضایت داشت ، گفت :

..." آخ جون ، مثل اینکه بالاخره رسیدیم ؛ دیگه داشتم پاک نا امید می شدم از اینکه چیزی گیرمون بیاد برای خوردن!"

..." شوخی می کنید ...!"

..." چرا مثلا ...!؟ تو این یکی دو ساعته ، این تنها رستورانی بوده که چشممون به جمالش روشن شده ! یعنی نباید نگران میشدم ؟ حرفا می زنید آقای دکتر ...!"

می دانستم که حریف حاضر جوابی های صحرا نیستم ، به همین خاطر هم ، لب فرو بستم و چیزی نگفتم . صحرا هم به محض رسیدن به رستوران به محوطه پارکینگ آن که سنگفرش بود و آب و جارو شده بود پیچید و کناری پارک کرد . از در رستوران که وارد شدیم ، جوانکی که پشت میز صندوق بود از جا بلند شد و خوش آمد گفت و بلافاصله ، جوانک دیگری ، به طرفمان آمد و راهنماییمان کرد . تنها مشتری رستوران ما بودیم ؛ شاید برای همین هم با تردید پرسیدم :

... " نهار که دارین ...!؟ "

و جوانک بادی به غبغب انداخت و گفت :

..." بله قربان ؛ شما بفرمایید چی میل دارین ...!؟"

خیالم که راحت شد ، به اتفاق صحرا ، کنار یکی از شیشه های قدی که رو به جنگل بود ، روی تختی نشستیم . برای چند لحظه ای یادم رفت ، که چه موقعیتی داشتیم ! انگار که به پیک نیک آمده باشیم ، تکیه ام را به پشتی محکم کردم و از صحرا پرسیدم که :

..." چی میخوری !؟"

..." یه چند وقتیه بد جوری هوس شیشلیک کردم ...!

بی اینکه منتظر بقیه حرفهای صحرا باشم ؛ به جوانک گفتم :

..." دو پرس شیشلیک بذار با کلیه مخلفات ...!"

صحرا هم که محو تماشای طبیعت زیبای کوهستان و جنگل شده بود ؛ نفس آرامی کشید و گفت :

..." خیلی وقت بود ، که فرصت خوردن یه کباب بیابونی رو نداشتیم ؛ مگه نه ...!؟"

..." خوب آره ؛ عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد ! "

صحرا که انگار تازه متوجه موقعیتمان شده بود ، به یک باره ، لب ور چید و اخمهایش را در هم کشید . سکوتمان خیلی طول نکشید ؛ چرا که با شنیدن بوی کباب ؛ انگار باز همه چیز یادمان رفت . شیشلیک ها را که به دندان می کشیدیم دوباره صحبت هامان حسابی گل انداخت . به کلبه که رسیدیم ، صحرا چشمی گرداند و گفت :

..." نه بابا ؛ اینجا که همه چی تکمیله ! همچین گفتی کلبه ؛ که همش فکر می کردم الآن می رسیم به یکی از این چادرای سرخپوستی که تو فیلما نشون میدن ...!"

و در حالیکه قاه قاه می خندید ادامه داد که :

..." اینجا که چیزی از ویلای کوهستانک کم نداره ...!

..." دیگه داری غلو می کنی ؛ اینجا کجا ، ویلای کوهستانک کجا ...!"

..." نه جدی میگم ؛ از یه کمی محوطه و دو تا اتاق اضافه که بگذریم ، چیزی کم نداره از اونجا ...!"

و بعد در حالیکه همه جا را برانداز می کرد ، از حالت چهره و تعریف و تمجیدش معلوم بود ، که خیلی هم ناراضی نیست . چشمش به تلفن که افتاد پرسید :

..." اینجا تلفن هم داری !؟"

..." خوب البته ، درسته که اینجا یه روستاست و امکانات محدودی داره ؛ ولی بالاخره آب و برق و تلفن که داره ...!"

..." می تونم یه زنگ بزنم ...!؟"

..." نه به تلفن های آشنا ؛ قدر مسلم اینه که تمام تلفن هایی که به شکلی با ما آشنا هستند و پلیس هم از اونها باخبر ؛ قطعا تحت کنترله ...؛ مسلما با کوچکترین بی احتیاطی ، هر چی رشتیم پنبه میشه ...!"

..." خوب مگه این تلفن نمی تونه تحت کنترل باشه ...!؟"

..." تا موقعی که ما سوتی ندیم ، نه ...! چرا که اینجا کاملا امن و مخفیه ؛ و هیچ کس از وجود یه همچین جایی باخبر نیست . پلیس هم که نمیتونه تمام دنیا رو تحت کنترل بگیره ...!"

صحرا ابرویی بالا انداخت و خود را روی کاناپه سالن رها کرد ، به دقیقه نکشید که پلکهایش سنگین شد و خوابش برد . مطمئنا ، این کلبه هم مدت زیادی نمی توانست که امن باشد ؛ دوستی داشتم که متخصص اشیاء عتیقه و قدیمی بود . از استادان اخراجی دانشگاه ! با اینکه خیلی هم عاقلانه نبود ؛ متاسفانه در موقعیتی که ما داشتیم ، تنها کسی بود که می توانست ، به ما کمک کند . به همین خاطر هم تصمیم گرفتم که با او تماس بگیرم . شماره اش را در دفتر تلفن جیبی قدیمی ای که داشتم ، جستجو کردم . خوشبختانه همانطور که حدس می زدم از همان شماره هایی بود که مثل خودش عتیقه بود و قدیمی . شماره را که گرفتم ، دختر خانمی جواب داد که : ...." بفرمائید ...."

..." عذر میخوام آقای دکتر هلاکوهی ....؟"

..." ببخشید شما ...!؟"

..." از دوستانشون ؛ تشریف دارن ...؟"

..." بله ، چند لحظه گوشی ..."

و صدایش را شنیدم که تقریبا فریاد می زد : ..." بابا تلفن ...!" خیلی طول نکشید که دکتر گوشی را برداشت و جواب داد :

..." بله بفرمایید ..."

..." سلام دکتر ، سپهر هستم ، منو به خاطر میاری ...!؟"

..." دست شما درد نکنه ؛ مگه میشه من شما رو فراموشتون کنم !؟ چه عجب یادی از ما کردین !؟"

..." حقیقتش به کمکت نیازمندم ؛ میخوام ازت خواهش کنم ، خیلی سریع بیای به این آدرسی که میگم ."

در حالیکه مشخصا دنبال کاغذ و قلم بود برای یادداشت آدرس ؛ پرسید :

..." اتفاقی افتاده !؟"

احساس کردم که احتمالا دکتر از قتل پروفسور بی خبر است ؛ وگرنه اولین پرسشش در باره چگونگی مرگ پروفسور بود . و چون پشت تلفن هم نمی خواستم که خیلی وارد جزئیات شوم ، در حالیکه آدرس کلبه را میدادم گفتم :

..." حالا وقتی دیدمت ، خواهم گفت . فقط خواهشا ، هیچ کس از این مکالمه و آدرس خبردار نشه ؛ حتی خانواده !"

..." موضوع  یه کمی زیادی جنایی نیست دکتر ...!؟"

..." خواهش میکنم ؛ به محض اینکه دیدمت ، همه چیزو خواهی فهمید ! فقط بجنب تورو خدا تا دیر نشده !"

..." باشه بابا ، همین الآن راه میفتم . "

گوشی را که قطع کرد ؛ نگرانیم کمی بیشتر شد ! هلاکوهی سابقه خیلی خوبی نداشت ، سالها پیش ، به اتهام همکاری با یک باند جهانی قاچاق اشیا عتیقه ،  دستگیر و مدتی را هم زندانی شد . و همین امر هم باعث اخراجش از دانشگاه گردید . با اینکه از هر نظر آدم مورد اعتمادی بود ، با اینحال به خاطر سابقه ای که داشت ؛ نگرانی و دلشوره عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته بود. کاش ، لااقل اسمم را پشت تلفن نمی گفتم ؛ که آن هم امکان نداشت . آخر چطور می توانستم بدون معرفی خودم ، اعتمادش را جلب کنم !؟ در افکار خودم غوطه ور بودم که پلکهایم سنگین شد و روی همان کاناپه سالن کلبه ، خوابم برد .

با صدای نگران صحرا ، که با عجله داشت شانه هایم را تکان میداد که بیدار شوم ؛ هراسان از خواب پریدم .

..." پا شین دکتر ؛ یه آقایی اومده میگه با شما کار داره ! میگه شما دعوتش کردین !"

چشمانم را باز کردم ، چهره رنگ پریده و وحشت زده صحرا ، حسابی نگرانم کرد . تا به خودم مسلط شوم ، دوباره صحرا با نگرانی پرسید :" ... تو رو خدا این آقا کیه !؟"

تا افکارم را جمع و جور کنم چند ثانیه ای طول کشید . و یادم آمد که منتظر هلاکوهی بودم ، که احتمالا رسیده ! با سرعت از جا بلند شدم و در را برایش باز کردم . با اینکه سالها بود که همدیگر را ندیده بودیم ؛ به نظرم نرسید که تغییر زیادی کرده باشد . داخل که آمد  ، به صحرا معرفیش کردم و توضیح دادم که ایشان همسر مرحوم پروفسور عادل هستند ؛ همانطور که حدس می زدم ، هلاکوهی ، از ماجرای قتل پروفسور کاملا بی اطلاع بود . و با شنیدن این خبر چهره اش کاملا متاثر شد ، طوری که حتی بغضش ترکید و چشمانش به اشک نشست . اصلا فکر نمی کردم که آدم احساساتی باشد ! چند دقیقه ای که گذشت ، ماجرا را مفصل برایش گفتیم و مدال را نشانش دادم . به وضوح چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد . در حالیکه محو تماشای مدالیوم بود گفت :

..." این مدالیوم "نشان اقدسه " ! و از ارزش بسیار بالایی برخورداره ! از ارزش مادی میلیارد دلاریش که بگذریم ، این نشان ؛ برای بابیون و فرقه های انشعابیشون ، از اهمیت معنوی بسیار بالایی برخورداره ! "

..." چرا ؟ اهمیت معنوی این مدال به چه مناسبته ؟"

..." این نشان ، به روایتی مربوط به سلیمان نبی است که ، هدیه ای بوده به ملکه سبا! و باب فتحی بوده برای مکاشفات پیامبران ؛ و به اعتقاد بابیون ، مالکان آن صاحبان کرامات بودند و باب فتح معجزات الهی ! از قرار ؛ باب آخرین مالک این نشان بود ، که پس از اعدامش توسط حکومت وقت ، دیگه اثری از آن پیدا نشد ! خیلی از فرق منشعب از بابیون ادعای مالکیت اونو داشتند ؛ ولی هیچگاه صحت این مدعا به وسیله هیچ کس یا فرقه و مذهبی اثبات نشد ! چرا که به اعتقاد بابیون ؛ داشتن این نشان دلیل اثبات حقانیت مذهبی است !"

..." دکتر جان ، همونطور که گفتم ، علاوه بر پروفسور عادل که جونشو به خاطر کشف اسرار این مدال از دست داد ؛ چندین نفر دیگه هم  به خاطر این مدال کشته شدن ! ما مصممیم که به اسرار این نشان پی ببریم و رو کمک تو هم حساب کردیم ؛ حالا بگو باید چیکار کنیم !؟"

..." میدونی که ممکنه ، شماها هم جونتونو از دست بدین !؟ این قضیه جدی تر از اونی که حتی تو تصورتون هم بگنجه ؛ اگه هنوزم فکر میکنین که پایه این کارید ، تا ادامه بدم ."

نگاه من و صحرا در هم گره خورد ؛ با اینکه منکر نگرانیهامان نمی توانستیم که باشیم ؛ با حالت چهره و اشاره سر ، رضایتمان را اعلام کردیم . و هلاکوهی هم که انگار خودش هم کمتر از ما مشتاق کشف رمز این نشان نگردیده بود ، ادامه داد :

..." ما باید خیلی زود ، بریم به حیفا ! کشف رمز این نشان فقط اونجا ممکنه و بس !"

و سپس با تاثر عمیقی گفت :

..." من این کارو فقط به خاطر پروفسور می کنم که علاوه بر سمت استادی ، مثل یه پدر بود برام ! و برای این کار تا پای جونم هم وایستادم ...."

و دوباره اشک امانش را برید . من و صحرا سعی کردیم کمی تنهایش بگذاریم تا حسابی خالی شود ؛ به اتفاق صحرا به کنار پنجره رفتیم و برگ ریزان پاییز را به تماشا نشستیم که زیباییش چشم نواز بود و دل انگیز ! 

سرمای پاییزی وادارمان کرد تا شومینه را روشن کنیم ، هنوز در انباری کلبه مقداری هیزم آماده از پارسال مانده بود . تا شومینه را روشن کنیم ؛ صحرا هم با اتوموبیل رفت به یکی از رستورانهای نزدیک کلبه ، که همیشه کبابشان رو براه بود و تدارک شام را دید . کباب بریان  و نان تازه تنوری محلی و ریحان ؛ آن هم کنار شومینه هیزمی ، خاطره ای بود که شاید هیچگاه فراموشمان نشود . سیخ کباب را که به دندان می کشیدم ، رو به هلاکوهی گفتم :

..." حالا چه جوری باید از کشور خارج شد ؟ من فکر کنم تا الآن پلیس همه جارو دنبال ما گشته باشه !"

هلاکوهی اخمی به پیشانی انداخت و گفت :

..." گفتند خانوم پروفسور که ؛ آرامش دنبال این قضیه است ؛ حروم زاده ایه این آدم ، که لنگش پیدا نمیشه !"

..." میشناسیش مگه شما !؟"

..." میشناسمش !؟ بهتر از مادرش ! باعث تمام گرفتاری های من همین حروم زاده بود ! ... میدونم که سال هاست که به دنبال "نشان اقدسه" . اصلا بعید نیست که تمامی کشت و کشتارها زیر سر خودش نباشه !"

صحرا که تا آن موقع فقط شنونده بود و ساکت ، به یکباره پرید میان حرف هلاکوهی که :

..." تحویل بگیرین آقای دکتر ؛..."

و بعد رو کرد به هلاکوهی و گفت :" حیفا که بودیم ، خیلی مزاحم مون بود ؛ اونقدر که پروفسور از دستش ذله شده بود !" هلاکوهی در آمد که :" پس این قصه سر دراز دارد ،"  

حرارت شومینه باعث شد که صندلیم را کمی عقب بکشم و رو به هلاکوهی پرسیدم :

..." حالا چیکار باید کرد ؟ این آدمی که من دیدم و شما تعریف میکنین ؛ تا همین الآن هم که پیدامون نکرده جای تعجبه ! ما هم خیلی فرصت نداریم ؛ بهتر نیست زودتر یه فکری بکنیم !؟"

..." نگران نباش ، یکی رو میشناسم که میتونه ما رو از مرز رد کنه ."

..." پس چرا معطلی !؟ خوب یه تماس بگیر لااقل !"

..." از کجا میدونی که نگرفتم !؟ مشغول راه انداختن شومینه که بودی باهاش صحبت کردم ؛ مقدماتشو که آماده کرد بهمون زنگ میزنه ."

با اینکه خیلی سعی داشتم که به روی خودم نیاورم ؛ ولی دلشوره و نگرانی بدجوری آزارم می داد ! صحرا و هلاکوهی هم وضعیتی بهتر از من نداشتند ؛ هر کدام ، روی یکی از کاناپه های سالن نشیمن کلبه ، در خودمان مچاله شده بودیم ! هیزم های شومینه با اینکه ذغال و خاکستر شده بودند ؛ هنوز گرمای مطبوعی داشتند . سکوت سنگینی مابینمان حاکم بود . این چند دقیقه آخر ، صحرا هم که لحظه ای آرام و قرار نداشت ، ساکت و بیصدا در خودش فرورفته بود . هر از گاهی نگاه هامان در هم گره می خورد ؛ ولی خیلی طول نمی کشید که یکیمان نگاهش را از آن یکی می دزدید ! شب از نیمه گذشته بود و ما به انتظار زنگ این تلفن ؛ دیگر داشت حسابی حوصله مان سر می رفت . سکوت آن قدر سنگین بود که صدای اولین قطرات باران پاییزی بر شیروانی کلبه ، چرتمان را پراند ؛ و بهانه ای شد تا صحرا بگوید :

..." این صدای بارونه !"

 و از جا بلند شد و به طرف پنجره رفت و هر دولت پنجره را باز کرد و نفس عمیقی کشید و با لذت گفت :

..." چه هوای دل انگیزی ! "

بی اختیار از جا بلند شدم و به طرف یکی دیگر از پنجره ها رفتم و پرده را کناری زدم و بیرون را به نظاره ایستادم که باران داشت ، نوید پاییز دل انگیزی را می داد . نگاه صحرا به طرفم برگشت و گفت :

..." واقعا که قشنگه ؛ مگه نه ...!؟"

..." قشنگ ، زیبا ، دل انگیز و البته کمی هم دل گیر و غم انگیز ...!"

صحرا کمی صورتش را درهم کشید و با گلایه گفت :

..." نه تو رو خدا ؛ دلت میاد !؟ دلگیری ما به خاطر کلافه گیمونه ! نه به خاطر این بارون دل انگیز پاییزی !"

حق با صحرا بود ؛ این انتظار لعنتی بود که این دلشوره را به جانمان انداخته بود . بوی خاک باران خورده و علف های خیس که از درز پنجره مشامم را نوازش می داد ؛ لذت سکرآوری را در درونم دواند ! با اینکه تاریکی شب ، جز تابلو سیاه رنگی را در قاب پنجره کلبه به نمایش ننشسته بود ؛ انگار چشمانم از تماشا و نگریستن سیری نداشت ! غرق افکار خودم بودم که زنگ تلفن ، به یک باره همه مان را به هم ریخت ! هلاکوهی که از همه نزدیکتر به گوشی تلفن روی کاناپه چنبره زده بود ؛ گوشی را برداشت و منتظر ماند تا صدای آن طرف خط را بشنود . و تا نیشش ، تا بناگوش باز شد ، من و صحرا هم به نزدیک او رفتیم و منتظر مکالماتشان شدیم . هلاکوهی که حالا دیگر حسابی یخش باز شده بود ؛ در گوشی تلفن گفت :

..." خوب شازده ؛ میدونی از کی تا حالا منتظر تلفن شماییم ...!؟"

و پس از یک مکث چند لحظه ای ادامه داد :

..." از اینجا تا مرز حداقل هف هش ده ساعتی راهه ! با وضعیتی که ما داریم ؛ احتیاط هم لازمه !"

و باز پس از چند لحظه ای مکث ، در پاسخ طرف مکالمه اش گفت :

..." بسیار خوب ، ما همین الآن راه می افتیم ؛ فقط اونجا ، علاف و معطل شما نشیم ...ها...!"

و خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت . و در مقابل چشمان پرسشگر من و صحرا  گفت :

..." خوب بهتره دیگه راه بیفتیم ..."

و وقتی تردید و دو دلیمان را دید ، دوباره با تاکید کفت :

..." خوب معطل چی هستید !؟ اگه چیزی لازم دارید ؛ بردارید تا راه بیفتیم ...!"

و من وصحرا ، که تا آن موقع ، انگار که گیج و منگ بودیم ؛ به یکباره به خود آمدیم و جمع و جور سفر شدیم ! سفری که شاید مسیر زندگیمان را کاملا عوض کرد !  هلاکوهی تماسی با منزلشان گرفت و به بهانه ی ماموریتی چند روزه ، از همسرش خداحافظی کرد . در حین مکالمه کوتاهی که داشت ؛ از من سئوال کرد که :

..." دکتر ، نزدیکترین آژانس اتوموبیل ، این دور و برا کجاست !؟"

..." ابتدای بولوار ؛ درست بعد از پل ورودی به روستا ! حالا ماشین که هست ؛ آدرس آژانسو واسه چی میخوای !؟"

که هلاکوهی رو برگرداند و پشت گوشی در حالیکه آدرس آژانس را به همسرش می داد ، گفت :

..." سوییچو میدم به مسئول آژانس ؛ یادت نره ، صبح اول وقت احمد و بفرستی برا بردن ماشین ! دیگه سفارش نکنم ...ها ..."

سبک بار تر از آن بودیم که معطلی داشته باشیم ؛ از کلبه که بیرون آمدیم ، صحرا بی اختیار رفت طرف اتوموبیل کوپه مشکی پروفسور ! هلاکوهی رو به من در آمد که :

..." این ماشینو بذارین تو پارکینگ و اگه چادری ، چیزی هم داری بکشین روش !"

صحرا با تعجب پرسید :" مگه با این ماشین نمی ریم !؟"

و هلاکوهی بلافاصله گفت :" خانم پروفسور ؛ شما که نمی خواین اولین ایست بازرسی ، دستگیرمون کنن ! این اتوموبیل تا الآن هزار جا استعلام شده !"

صحرا ، شانه هایش را بالا انداخت و سوییچ را به طرف من دراز کرد و خودش هم به طرف اتوموبیل هلاکوهی راه افتاد . تا من اتوموبیل کوپه را جا بجا کنم ، هلاکوهی هم ، اتوموبیلش را روشن کرد و آماده حرکت بود . تا موسسه کرایه اتوموبیل ، دو سه دقیقه ای راه بیشتر نبود . هلاکوهی از ماشین پیاده شد و به طرف آژانس رفت . خواستم همراهیش کنم که مانع شد و گفت :

..." اینجا هر چقدر شما رو کمتر ببینن ؛ بهتره !"

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14