فصل 5

 

          نزدیک نیمه شب بود که به ویلا رسیدیم . به کمک مستخدم ، صحرا از پله ها بالا رفت و به زحمت به اتاق خودش خزید . من هم که دیگر نایی برایم باقی نمانده بود به اتاقم خزیدم و تمام هیکلم را روی تخت رها کردم . چشمهایم را به سقف اتاق دوختم و تمام ماجرای نیمروز گذشته را در ذهنم مرور کردم . ربوده شدن صحرا ؛ تماس آدم رباها با من ، تماس من با سرهنگ ، و مدیریت سرهنگ که ظاهرا بسیار هم موفقیت آمیز بود ! تنها لنگی ماجرا ، عدم تایید کلید رمز بود ؛ که بیشتر از همه سرهنگ را دلخور کرد ! اما چرا !؟ و بعد توضیحات مسئول صندوق ؛ که لبخند رضایت را به لب های سرهنگ بر گرداند ! با حکم قضایی سرهنگ دیگر نیازی به وجود ما نداشت ! برای همین هم مشایعتمان را به ویلا و تحت نظر بودن را با زیرکی و منت ، گردن بارمان کرد ! یاد حرف روز اول صحرا افتادم که سرهنگ را "یک زندیق منحرف لعنتی" معرفی کرد .  با این اوصاف ، عملا قافیه را باخته بودیم ! با اینکه خیلی خسته بودم ، به خاطر این افکار گوناگون خوابم نمی برد . برای همین هم سعی کردم ، افکارم را روی این شماره هشت رقمی متمرکز کنم . با شناختی که از پروفسور داشتم ، امکان کار بیهوده و عبث از ایشان ، تقریبا غیر ممکن بود . این عدد اگر "شماره رمز" صندوق نبود ، پس مطمئنا می بایست نشانه و راهنمایی ، برای کشف رمز می بود . یاد حرف خانم مسئول صندوق امانات افتادم که گفت :" کدهای امنیتی ما بر اساس کلمات سه سیلابی میباشد!" بی اختیار  مثل فنر از روی تخت جستم و پشت میزم نشستم و لب تابم را باز کردم . نرم افزاری داشتم که هر کلمه ای را که تایپ میکردی مقدار عددی ابجد آن را محاسبه میکرد و یا عکس آن را انجام میداد . یک بار دیگر عدد 8 رقمی دفترچه را مقابلم قرار دادم . "524 63 204 " . فواصل بین سه رقم سمت راست و چپ با دو رقم وسط ، تقریبا ؛ مطمئنم کرد که باید ، با سه عدد مستقل سر و کار داشته باشم ، که هر کدام میتوانست نماینده یک کلمه باشد .

برای شروع عدد 63 که احتمالا میبایستی از رمز گشایی راحت تری برخوردار باشد ، را به کامپیوتر دادم ؛ به دقیقه نکشید که رایانه ده ها کلمه را در طرف مقابل به نمایش گذاشت . کلمات را که از مقابل چشمم گذراندم ، تنها کلمه ای که نظرم را جلب کرد ؛ کلمه "اسب" بود . با همین روش عدد 524 را رمز گشایی کردم و بین ده ها کلمه ، کلمه "تندیس" بود که میتوانست راه گشا باشد . و نهایتا هم عدد 204 بود ؛ که انتظار داشتم با کلمه سیاه متقارن گردد ! که البته بین ده ها کلمه اعلامی رایانه نشانی از کلمه" سیاه" نبود ! تنها کلمه ای که نظرم را جلب کرد "مقدس" بود . "تندیس اسب مقدس"

مطمئن بودم که رمز گشایش صندوق را یافته ام . شادی و سرور خاصی زیر پوستم دوید ؛ آنقدر که میخواستم همان نیمه شب ، صحرا را بیدار کنم و مژده کشف رمز را به او هم بدهم ! شاید اگر ، سختی و رنج این چند ساعته نبود ؛ بی هیچ تردیدی ، همان شبانه بیدارش میکردم و از کشف رمز صندوق آگاهش می کردم . ولی ترجیح دادم ، تا صبح تحمل کنم . از خوشحالی خوابم نمی برد . و به فردا می اندیشیدم  و اینکه چگونه بتوانیم بی اینکه مشکلی ایجاد شود ، به محتویات صندوق امانات پروفسور دسترسی پیدا کنیم !؟ با طلوع آفتاب ، دیگر تحملم ، به سر آمد . بیدار شدم و با سر و صدا از پله ها پایین آمدم . با سر و صدای من مستخدم هم با چشمان پف کرده و خواب آلود، سراسیمه از اتاقش بیرون زد و با بهت و حیرت پرسید :

.....:" اتفاقی افتاده ؛ آقای دکتر !؟"   در حالیکه آبی به صورتم می زدم گفتم :

.....:" بهتره زودتر خانومو بیدار کنی ؛ چون امروز خیلی کار داریم ! " مستخدم در حالیکه زیر کتری را روشن می کرد گفت :" خانوم خیلی خسته ان ! حالا یعنی ایقد واجبه !؟" سر و صدای ما باعث شد که صحرا هم با تمام خستگی دیشب بیدار شود . از پله ها که پایین می آمد گفت :" شماها چتونه صبح اول وقت !؟"

دیدن صحرا آنقدر خوشحالم کرد ، که بی اختیار به طرفش رفتم و در حالیکه لبخند از لبم محو نمیشد ، گفتم :

.....:" رمزو کشف کردم ! قبل از اینکه سرهنگ حکم قضایی بگیره ؛ باید بریم موسسه !"

صحرا که از تعجب و شادی ، چشمانش به وضوح درشت تر شده بود ، گفت :" آخه چطور ممکنه !؟ مطمئنید شما !؟"

.....:" آره فکر کنم ! فقط باید زودتر بریم موسسه ؛ قبل از سرهنگ ! وگرنه هرچی رشتیم پنبه میشه !"

....:" یعنی اونجا ؛ تحت مراقبت پلیس نیست !؟" با اینکه خودم هم مطمئن نبودم ؛ فقط برای اینکه از تردید صحرا کمی بکاهم ، گفتم :" فکر نمیکنم ؛ سرهنگ ، تقریبا خیالش راحته که غیر از خودش ، کسی به محتویات صندوق دسترسی نخواهد داشت ! از طرفی هم تا بخواد حکم قضایی بگیره ، کم کم بیست و چهارساعتی ، وقت لازمه ؛ بدون حکم هم که موسسه خوشنامی مثل تام زیر بار نقض قانون با مشتریاش نمیره ! "

صحرا که لبخند رضایتش هر لحظه در چهره اش پررنگ تر میشد ، گفت :" خوب پس معطل چی هستیم !" و مثل فنر از جا برخاست . از پله ها ؛ بالا میرفت که آماده شود ؛ مستخدم درآمد که :" پس صبحونه چی میشه !؟" و صحرا که دو پله یکی بالا می رفت ، با عجله گفت :" باشه برا بعد !" مستخدم رو به من گفت :" شما چی آقای دکتر !؟" آنقدر خواهش و تمنا در لحنش بود که گفتم :" من یه چایی میخورم ؛ خیلی داغ نباشه ." تا صحرا حاضر شود چای را هورت کشیدم و به اتفاق راه افتادیم به طرف شهر ! برخلاف قول سرهنگ ،هیچ خبری از مراقب و بپا نبود ! البته حدس می زدم ؛ تمام آن سناریو فقط برای از سر بازکردن ما بود ! نزدیک موسسه ، کناری پارک کردیم و به اتفاق به طرف موسسه رفتیم . هردو اضطراب عجیبی داشتیم ؛ از اینکه مسئولین موسسه ، چه برخوردی با ما خواهند داشت ؟ و آیا اجازه بازگشایی صندوق را به ما خواهند داد ؟ و اصلا ؛ رمز اکتشافی ؛ صحیح بود یا نه !؟ تپش قلبمان را دو چندان کرده بود . وارد موسسه که شدیم ، به مسئول صندوق امانات مراجعه کردیم ؛ که آقایی بود چهل چهل و پنج ساله ! و وقتی سراغ خانم دیروزی را گرفتیم ؛ برایمان توضیح داد که امروز شیفت کاری ایشان است و مسئولیت صندوق امانات با ایشان . بی اختیار نفس راحتی کشیدیم و صحرا کارت شناساییش را ارائه داد و گفت :

....:" من همسر پروفسور عادل هستم ، در صورت امکان میخواستم از صندوق امانات ایشون بازدیدی داشته باشم ! امکانش هست !" 

مرد در حالیکه مشخصات صحرا را از روی کارت شناسائیش به کامپیوتر می داد ، گفت :" البته ، چند لحظه تحمل میفرمایید " و وقتی از هویت و مجوز استفاده از صندوق را کامپیوتر تایید کرد ؛ در حالیکه از پشت میزش بلند می شد با اشاره دست ما را به طرف صندوق ها ، راهنمایی کرد .

....:" صندوق در اختیار شماست ؛ قبل از هر چیز کف دستاتونو ، روی صفحه شیشه ای ، جلوروتون قرار بدید . بعد از اینکه ، سیستم هویت شما رو ، تایید کرد ، رمز رو وارد کنید . باز هم اگه سئوالی بود من در خدمت شمام ."

صحرا که دستانش را روی صفحه شیشه ای مقابل قرار میداد ، مرد هم از ما فاصله گرفت و به طرف میزش رفت . اضطراب را کاملا در صورت صحرا میشد دید . پس از تایید هویت ، صحرا نگاهش را به من دوخت . گفتم :

.....:" نگران نباش ؛ بهتره رمزو وارد کنی ؛ فقط دقت کن که در تایپ کلمات اشتباهی نکنی !"

و صحرا با احتیاط رمز را با کیبورد مقابل صندوق تایپ کرد . به دقیقه نکشید که سیستم کد را تایید کرد و اجازه بازگشایی در صندوق را خواست ! که بلاقاصله با تایید بازگشایی در ، از طرف صحرا ، درب صندوق باز شد و به صورت اتوماتیک صندوق با یک سیتم هیدرولیکی به آرامی بیرون آمد . تنها محتویات صندوق کیف قهوه ای رنگ دستی مردانه ای بود که بوی تازگی چرمش هنوز هم به مشام می رسید . نگاه صحرا دوباره در نگاهم تلاقی شد . گفتم :

....:" کیفو بردار بریم ." صحرا در حالیکه کیف را از داخل صندوق بر میداشت ، گفت :

....:" بازش نکنم !؟" با عجله گفتم :" حالا وقتش نیست ؛ بهتره عجله کنی . "  کیف را که برداشت با زدن کلید خروج ؛ در عرض چند ثانیه صندوق به حالت اولش برگشت . از صندوق که فاصله گرفتیم ، مرد از پشت میزش بلند شد و با لبخند گفت :

....:" انجام شد !؟" هر دو تشکر کردیم و به طرف درب خروج به راه افتادیم . ضربان قلبمان چند برابر شده بود . مردیم و زنده شدیم تا از درب موسسه خارج شدیم . صحرا کیف را به من داد و کمی شتابش را به طرف اتوموبیل سرعت داد . هر لحظه انتظار حادثه ای را داشتم و بیشتر ازهمه انتظار ظهور ناگهانی سرهنگ را ! اتوموبیل استارت که خورد ؛ ماشین سرهنگ را دیدم که از کنارمان رد شد ؛ برای لحظه ای کوتاه نگاهش بطرف ما برگشت . سرم را پایین گرفتم ، خوشبختانه چون سرهنگ ، اتوموبیل کوپه مشکی پروفسور را نمی شناخت ، خیلی دقت نکرد ! شیشه های دودی اتوموبیل هم دید داخل را خیلی محدود میکرد . اتوموبیل سرهنگ که از کنارمان رد شد ؛ به صحرا گفتم :

....:" بهتره عجله کنی ؛ فکر کنم حسابی افتادیم تو دردسر !" صحرا که هنگام عبور اتوموبیل سرهنگ از کنارمان سرش پایین بود و متوجه حضور آنها نشد ؛ با تعجب پرسید :

....:" چطومگه ؛طوری شده !" و قبل از اینکه منتظر جوابم باشد راه افتاد .

....:" قیافه سرهنگ دیدنی میشه تا چند دقیقه دیگه ! همین الآن از کنارمون رد شدند ؛ همین که بفهمه رودست خورده ؛ چه قیامتی بپا بشه ، فقط خدا میدونه !"  بااینکه سعی کردم ، موضوع را طوری مطرح کنم ، که باعث نگرانیش نشود ! ولی از قرار معلوم خیلی هم موفق نشدم . با نگرانی پرسید :" حالا چیکار باید کرد !؟" در حالیکه با قفل کیف ور می رفتم که درش را باز کنم ، گفتم :" ببینم ؛ شما رمز این کیفو نمیدونید !؟ لعنتی باز نمیشه !" و صحرا که هنوز گیج و منگ بود گفت :

....:" آخه من از کجا باید بدونم !؟ حالا کجا باید بریم !؟"

....:" هر جایی غیر از خونه و ویلا ؛ شمال شهر یه جایی رو سراغ دارم که خیلی دنج و ساکت و آرومه ؛ بهتره بریم اونجا . شاید تونستیم در این کیفو هم باز کنیم ؛ ببینم شماره شناسنامه شما چنده ؟!"

....:" 1895 چطو مگه !؟  در حالیکه اعداد شماره شناسنامه صحرا را با قفل کیف امتحان میکردم گفتم :

....:" نه باز نمیشه ؛ در ضمن ما به دو عدد سه رقمی نیازمندیم ! شماره شناسنامه پروفسور چی !؟ میدونین چنده !؟"

....:" البته که نه ! فکر نمیکنین این شماره ها یه کمی پیش پا افتاده باشه !؟ "

....:" حق با شماست ؛ اما چطور میتونیم در این کیفو باز کنیم ؟ فرصت زیادی هم نداریم !"

....:" ببینم ، اون کیف مهمتره یا محتویات داخلش !؟ خوب اگه باز نشد میشکنیم قفلشو ، و یا پارش میکنیم ! این که دیگه درد نداره !" حق با صحرابود ؛ بی اختیار یاد شماره 8 رقمی دفترچه پروفسور افتادم ؛ با آن ترتیب نوشتاری که کمکمان کرد تا رمز صندوق را پیدا کنیم . فکر کردم اگر جای پروفسور بودم ، قطعا از همان شماره برای رمز قفل کیف هم استفاده میکردم ! و چرا که نه !؟ و بلافاصله قفل سمت چپ را با شماره 204 تنظیم کردم و به محض فشار دکمه قفل زبانه پرید . و بلافاصله قفل سمت راست را با شماره 524 تنظیم کردم و در کیف باز شد .

با باز شدن در کیف لبخند رضایت بر چهره صحرا دوید ؛ و کمی از نگرانیش کم شد . به آرامی در کیف را بالا زدم ؛ پارچه مخملی قهوه ای رنگی ، محتویات کیف را پوشش می داد . پارچه را که کنار زدم مدال جواهر نشانی که در همان نگاه اول می شد حدس زد که بسیار پر بها و ارزشمند است در میان اسفنج مخصوصی که برای تعبیه مدال ، جاسازی شده بود ؛ خودنمایی کرد ! صحرا با اینکه در حال رانندگی بود ، تمام هوش و حواسش به کیف بود . با دیدن مدال تقریبا فریاد زد :

..." خدای من ؛ این باید خیلی قیمتی باشه ؛ بیخود نبود که تا حالا چندین نفر به خاطرش کشته شدن !"

و وقتی که اخمهای درهم کشیده مرا دید ، انگار که متوجه شده باشد که کمی زیاده روی کرده ؛ لب ور چید و با اطوار گفت :

..." خوب معذرت میخوام ؛ آخه کمی هیجان زده شدم ! حالا واقعا این مدال این قدر ارزش داره که ، چند نفر به خاطرش کشته بشن !؟"

و من که غرق تماشای مدال بودم ، گفتم :

..." مطمئنا ارزش این مدال ؛ خیلی بیشتر از اون چیزیه که بشه تصورشو کرد ! چرا که پروفسور عادلی که من می شناختم ، به خاطر ارزش مادی این مدال نبوده که زندگیش را به مخاطره بندازه ! گو اینکه ارزش مادی ، یه همچین مدالی هم ، میتونه برای هر کسی وسوسه انگیز باشه ؛ ولی نه برای پروفسور !"

..." حالا چیکار باید بکنیم دکتر !؟

..." قبل از هر کاری گوشی همراهتو بده به من ."

صحرا در حالیکه بهت و حیرتش را نمی توانست که پنهان کند ، همراهش را به طرفم دراز کرد . و من پس از گرفتن گوشی صحرا ابتدا سیم کارتش را و بعد خود گوشی را از پنجره اتوموبیل به طرف دره کنار جاده پرتاب کرده و بلافاصله همین کار را با گوشی خودم کردم . و صحرا که نگرانی را به وضوح می شد در عمق چشمانش دید ؛ رو به من کرد و گفت :

..." یعنی اوضاع این قدر خطریه !؟"

..." از شما تعجب میکنم ؛ مگه همین چند دقیقه پیش خودت نگفتی که ، تا حالا چند نفر کشته شدن ! تو فکر میکنی ، اگه تا حالا من و تو زنده موندیم ؛ واسه خاطر چی بوده !؟ هوم !؟ واسه همین که به این مدال برسیم ؛ حالا دیگه فقط این مداله که مهمه ؛ نه من و تو !"

..." خوب حالا باید کجا بریم !؟"

..." گفتم که میریم یه جایی توی کوهستانهای شمالی ؛ یه کلبه قدیمی اونجا هست ، که میتونه فعلا جای امنی باشه !"

..." و بعدش !؟"

..." حالا تا بعد !"

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14