فصل 4

 

         روز از نیمه گذشته بود که به اتفاق صحرا از کوهستانک ، خارج شدیم . صحرا به احترام مرگ پروفسور سرتاسر مشکی پوشیده بود . نسیم ملایم پاییزی ، از درز شیشه اتوموبیل ، خنکی لذت بخشی را ، به زیر پوستم می دواند . بعضی از سطوح جاده پر پیچ و خم کوهستانی پیش رومان ، که بین درختان بلند چنار و سپیدار ، محصور بود ؛ پر شده بود از برگهای زرد پاییزی . که با سرعت اتوموبیل ، در مقابلمان به رقص در می آمدند . در خیابان مقابل موزه ، کناری پارک کردیم . هنوز تا پایان ساعت کار موزه ، یکی دو ساعتی وقت باقی بود . از سرسرا که گذشتیم ؛ یکراست رفتیم به طرف تالارک تندیس . که به تعجب با در بسته شیشه ای و پرده کشیده آن روبرو  شدیم ! چشم دواندم ، شاید نگهبان را ببینم ؛ که از او هم خبری نبود . صحرا که ، نگرانی را به وضوح در چشمانش میشد دید ؛ رو به من کرد و گفت :

....:" به نظر نمیرسه ؛ وضعیت موزه عادی باشه ؟ درست نمیگم !؟"

....:" طبیعیه ؛ فراموش نکنیم که هنوز 24 ساعت از جنایت دیروز نگذشته ! مطمئنا ، تا تحقیقات نهایی پلیس ، اگر کل موزه هم تعطیل می شد ، خیلی عجیب نبود ."

....:" حالا باید چیکار کنیم !؟"

....:" بهتره بریم دفتر موزه و یه سر و گوشی آب بدیم ." در حالیکه همراه هم به طرف دفتر موزه می رفتیم ، صحرا پرسید  :" فکر می کنید ، فایده ای هم داشته باشه !؟"

....:" ضرر نداره ." و با تلنگر انگشتی روی درب شیشه ای دفتر موزه ، وارد شدیم . خوشبختانه مسئول دفتر شیفت امروز ، با چهره ما آشنا نبود ؛ به همین جهت هم بعد از یک سری تعارفات معمول پرسیدم :

....:" تالارک مجسمه اسب سیاه تعطیله !؟"

....:" بله متاسفانه ؛ دستور قضائیه !"

....:" اتفاقی افتاده !؟"

....:" بله،  یه جنایت وحشتناک! "  رو به صحرا کردم و گفتم : " یه چیزایی شنیدم !" و دوباره از مسئول دفتر پرسیدم :

....:" ما برای دیدن این مجسمه راه دور ودرازی رو اومدیم ، نمیشد مساعدتی بکنید و برای چند لحظه ای هم که شده ، یه بازدیدی از مجسمه داشته باشیم ."

....:" مثل اینکه متوجه نشدین ؛ تمامی درهای ورود و خروج تالارک تندیس ، لاک و مهره !"

فهمیدم که اصرار بی فایده است ؛ تشکری کردم و همراه با صحرا از موزه بیرون آمدیم . سوار اتوموبیل که شدیم ، از صحرا خواهش کردم ، مرا به آپارتمانم برساند . لازم بود کمی تنها باشم . دم در آپارتمانم پیاده شدم .

....:" تماستون، قطع نشه !"

....:" حتما ؛ مراقب خودتون باشید ."

....:" شما هم همینطور ؛ بای ."

مرگ پروفسور آنی راحتم نمی گذاشت ؛ به یک باره یاد آن عدد هشت رقمی دفترچه جیبی پروفسور افتادم .  هنوز دفترچه همراهم بود . شماره را مروری کردم . " 524 63 204 " اولین چیزی که نظرم را جلب می کرد ، فاصله محسوس مابین سه رقم سمت راست و سه رقم سمت چپ با دو رقم وسط بود . اگر این عدد یک شماره تلفن بود ، تعجبی نداشت ! چرا که معمولا شماره های تلفن را به همین ترتیب مینویسند و میخوانند . ولی ؛ این عدد که یک شماره تلفن نبود ! آیا این عدد ، میتوانست ، شماره یک حساب بانکی و یا کلید یک صندو ق رمزی و یا ...... باشد !؟ کلید یک صندوق امانت رمزی ! سعی کردم با جستجو در اینترنت ، بانکها و موسساتی را که دارای صندوق امانات هستند ،را بیابم . تقریبا اکثر بانکها و موسسات مالی ، این سرویس دهی را داشتند . تلفن های تک تکشان را یادداشت کردم . با اولین تماس متوجه شدم ، که با اتمام ساعت اداری ، اکثرشان تعطیلند و تلفن هاشان روی پیغام گیر است . غیر از یکیشان ، که یک موسسه مالی خصوصی بسیار مدرن بود ، که با یک عده مشتریان خاصی کار میکردند .

....:" موسسه مالی تام !؟" صدای خانمی در گوشی تلفن پیچید ، که ؛

....:" بفرمایید ، خواهش میکنم ، چه کمکی میتونم بکنم !؟"

....:" من نیاز به، یه صندوق امانت ، داشتم . سایت شما نظرمو جلب کرد ، میخواستم اطلاعات بیشتری داشته باشم . امکانش هست ."

....:" خوب البته ؛ ما یکی از بهترین سیستم های مالی روز دنیا رو ، در اختیار داریم ، که مطمئنا میتونه نیازهای شما رو تامین کنه !"

....:" امیدوارم ، همینطور باشه که میگین ! حالا بفرمایید که مزیت شما به دیگران چیه !؟"

....:" قبل از هر چیز ،تامین آرامش خاطر شما ، جزء اولین وظایف ماست ! و این امر میسر نمیشه ؛ مگر با "آپ تو دی بودن " امکانات و ابزاری که ما در اختیارتون میذاریم . ما تنها موسسه ای هستیم تو کشور که ؛ تمامی صندوق های اماناتمون ، فقط با کد نرم افزاری که در اختیار شما گذاشته میشه ، قابل کنترل بوده ؛ و به لحاظ اطلاعات بیولوژیک و شخصی شما که در ابتدا در اختیار نرم افزار قرار میگیره ؛ غیر از خود شما هیچ احدالناسی ، به محتویات اون ، نمیتونه که دسترسی داشته باشه !  

....:" اینکه خیلی عالیه ! اما یه نکته مبهم اینجاست ؛ و اون اینه که اگه ، اتفاقی برا یکی از صاحبان این صندوق ها بیفته ؛ اونوقت ؛ خانواده یا بستگانشون چطر میتونن از اون صندوق استفاده کنند !؟"

....:" ما به این موضوع هم فکر کردیم ؛ شما هنگام ثبت نام هریک از خدمات مالی ما ، میتونید یک یا دونفر از اعضای خانواده و یا سایر بستگانتون رو معرفی کنید . با درج مشخصات کامل اون فرد یا افراد ، در غیاب شما ، به شرط داشتن کد صندوق ، میتونن از امکانات شما استفاده کنن ."

تقریبا مطمئن بودم ، که این عدد 8 رقمی ، میبایستی کد یکی از همین صندوق امانات باشد. و قطعا ، پروفسور ، صحرا را به عنوان استفاده از صندوق در غیاب خود معرفی کرده بودند . کافی بود ، تا فردا به اتفاق صحرا به موسسه ، مراجعه کنیم و از محتویات صندوق ، که میتوانست ، کلید حل این معما باشد , مطلع گردیم . بعد از دو سه ساعت ، کار مداوم ، تا آمدم روی تختم درازی بکشم ؛ تلفن زنگ خورد ، وقتی شماره همراه صحرا را روی نمایشگر گوشی دیدم ، خیالم راحت شد . گوشی را که برداشتم ، قبل از اینکه حرفی بزنم ، صدای زمخت مردی در گوشی پیچید . فکر کردم که اختلالات مخابراتی است و بلافاصله قطع کردم . به دقیقه نکشید که دوباره تلفن زنگ خورد . شماره همراه صحرا بود ؛ و دوباره همان صدای زمخت مردانه ! 

....:" آقای دکتر ؛ خانم سینایی ، مهمون مان ! حسابی حواستو جمع کن ؛ اگه میخوای زنده بمونه ، هیچ کاری نمیکنی تا دوباره باهات تماس بگیرم . شیر فهم !؟"

تا آمدم ، حرفی بزنم ؛ تلفن قطع شد . بلافاصله همراه صحرا گرفتم ؛ ولی خاموش بود . دوباره و سه باره گرفتم ؛ ولی خاموش بود . خواستم تلفن سرهنگ آرامش را بگیرم ، که پشیمان شدم ؛ به ویلا زنگ زدم و از مستخدم پرسیدم که :" از خانم چه خبر !؟" که متاسفانه ، او هم خبری از صحرا نداشت ! مطمئن شدم که پای یک آدم ربایی در میان است . پاک به هم ریخته بودم ؛ سعی کردم ، خونسردیم را حفظ کنم . اما مگر میشد !؟  هر تلاشی کردم که خودم را راضی کنم ، که با پلیس تماس نگیرم ؛ موفق نشدم ! سیم کارت اعتباری استفاده نشده ای داشتم ؛ که بلافاصله در گوشی همراهم نصب کردم . و شماره اداره آگاهی را گرفتم . یکی دو دقیقه ای طول کشید تا ارتباطم با سرهنگ برقرار شد .

....:" سلام جناب سرهنگ ؛ سپهر هستم ، همکار مرحوم ........." و قبل از اینکه حرفم تمام شود ؛ به میان حرفم دوید که :" بله ؛ شناختم آقای دکتر ! چه عجب ؛ یادی از ما کردید !؟ اتفاقی افتاده !؟" با کمی تردید گفتم :

....:" حقیقتش ؛ چه جوری بگم !؟ چند لحظه پیش ، از همراه خانم سینایی ، یه تلفن مشکوک بهم شد !"

....:" خوب ؛ ادامه بدید ."

....:" یه آقایی ؛ مدعی بود که خانم سینایی را دزدیده ، و ازم خواست که برای حفظ جون خانم سینایی ، هیچ کاری نکنم ، تا تماس بعدی !"

....:" خوب بعدش !؟ مطمئنید کسی نخواسته سر به سرتون بذاره !؟"

....:" فکر نمیکنم ؛ من بلافاصله با همراه خانم سینایی تماس گرفتم ، که متاسفانه خاموش بود . منزلشون هم ، تماس گرفتم ، که اونجا هم ، کسی ازشون خبری نداشت !"

....:"  بسیار عالی ؛ بهتره خونسردیتونو حفظ کنید . با همین شماره تماس گرفتند !؟"

....:" نه ، نه ، نه ، با شماره منزل ؛ این یه سیم کارت صفره ، که اولین بار با شما تماس گرفتم ."

....:" بفرمایید شماره منزلتون چنده !؟ در ضمن ، این شماره تون در دسترس باشه ، در صورت لزوم ، با این شماره باهاتون بشه تماس گرفت . نیازی نیست که بگم با این شماره با هیچ کس دیگه تماس نداشته باشید ."

در حالیکه شماره منزل را به سرهنگ میدادم ، گفتم :" نمیدونم ؛ کار درستی کردم یا نه !؟ به نظر میرسید ، تهدیدشون کاملا جدیه !"

....:" مطمئن باشید ؛ شما بهترین کارو کردید . نگران نباشید ، از الآن به بعدشو بسپارید به ما ؛ و بدون هماهنگی با ما هیچ کاری نکنید ! "

....:" خوب اگه تماس گرفتن ، من چی باید بگم !؟"

....:" باید ببینیم ، که اونا دنبال چی هستند !؟ شما سعی کنید ، کمتر حرف بزنید و بیشتر گوش بدید . در ضمن ؛ در مقابل هر خواسته ای که داشتند ، بلافاصله جواب نمیدید . و ازشون فرصت بخواین برای فکر کردن ."

هنوز حرفهامان با سرهنگ تمام نشده بود که ، تلفن منزل زنگ خورد . نمایشگر ، شماره همراه صحرا را نشان میداد . به سرهنگ گفتم و بعد از یکی دو سه زنگ تلفن ؛ گوشی را برداشتم . بازهم صدای زمخت همان مرد بود .

....:" با پلیس که تماسی نداشتی !؟"

....:" البته که نه !"

....:" خوبه ؛ درست گوشاتو واکن ببین چی دارم میگم دکتر ! من اون رمزو میخوام ، رمز صندوق امانت پروفسور !"

....:" راجع به چی حرف میزنید !؟ " و قبل از اینک حرفم به اتمام برسد ، پرید وسط حرفم که :

....:" ها ؛ د نشد ؛ اومدی و نسازی ! دفعه دیگه که تماس میگیرم ؛ بهتره که یه جواب خوب داشته باشی !"

و بلافاصله قطع کرد . به چند دقیقه نکشید که سرهنگ روی خط اعتباریم زنگ زد .

....:" خوب آقای دکتر ؛ موضوع این رمز چیه !؟" میدانستم که مخفی نگه داشتن این موضوع از پلیس ، نه تنها کمکی نخواهد کرد ، که شاید ، باعث پیچیدگی بیشتر هم بشود !

....:" حقیقتش ؛ ما شماره ای تو دفترچه جیبی پروفسور پیدا کردیم ، که ممکنه ، همون چیزی باشه که اونا میخوان !"

....:" موضوع صندوق امانت چیه !؟"

....:" نمیدونم ؛ شاید ، همون رازی باشه ، که باعث مرگ پروفسور شد !"

....:" ممکنه ؛ ما سعی میکنیم ، موقعیتشونو پیدا کنیم ؛ شما هم سعی کنید کمی موضوع رو کش بدید ، شاید بشه کاری کرد . "

میدانستم که ، مکالمات کوتاهشان از روی احتیاط است ؛ دوباره شماره همراه صحرا را گرفتم ، که خاموش بود . خواستم یک بار دیگر با موسسه مالی "تام" تماسی داشته باشم ، که پشیمان شدم . با تلفن منزل که ، بی احتیاطی بود . و همراه اعتباریم هم که ، اصلا صلاح نبود . در همین کلنجار با خودم بودم ، که گوشی همراهم زنگ خورد .

....:" تا چند دقیقه دیگه ؛ منزل شما خواهم بود . تو این فاصله اگه تماس گرفتند ؛ هر جور شده از دادن شماره رمز خوددرای کنید ."

....:" باشه سرهنگ ، منتظرم . "

آمدن سرهنگ ، اقلش این بود که ، کمی از دلشوره و نگرانیهایم کاست . داشتم به سرهنگ خوش آمد می گفتم که تلفن منزل زنگ خورد . با اشاره سرهنگ پس از دو سه زنگ گوشی را برداشتم .

.....:" رمز !؟ "

.....:" من باید از صحت وسلامتی ، خانم پروفسور مطمئن بشم ."

.....:" نه ، خوشم اومد ؛ اونقدرا هم که فکر میکردم ، ببو نیستی !" و در حالیکه صدایش را می شنیدم که می گفت :

.....:" خانوم خوشگله ، یادت باشه بی کلک !" و با کمی تامل ، صدای خسته و پر از ترس صحرا بود که در گوشی تلفن پیچید :" تو رو خدا دکتر کمکم کنید ؛ تو رو خدا ...!!" و قبل از اینکه حتی بتوانم کلمه ای حرف بزنم ، صدای زمخت مرد بود که گفت :" رمز !؟ " نگاهی به سرهنگ کردم که اشاره میکرد ، که مکالمه را طولانی کنم .

.....:" بسیار عالی ؛ اجازه بدید ، پیداش کنم ، خیلی طول نمیکشه !"

.....:" دیگه داری حوصلمو سر می بری ؛ دکتر ! "

.....:" باید پیداش کنم یا نه !؟ این دفترچه رو کجا گذاشتم ، همین جاها بود !"

.....:" د بجنب دیگه ." نگاهم به سرهنگ بود که با اشاره دست ، دستور به ادامه مکالمه میداد .

.....:" چی شد پس !؟ "

.....:" پیداش نمیکنم ؛ همینجا بود ؛ کجا گذاشتمش خدایا !؟" و مرد که حسابی کلافه شده بود ؛ درحالیکه خشم و عصبانیت از صدایش موج میزد ، فریاد زد :" لعنتی !!" و بلافاصله قطع کرد .  سرهنگ قبل از اینکه ، با من حرفی زند ، با همراهش ، شماره ای گرفت و بلافاصله پرسید :" پیداش کردید !؟" از لبخند کمرنگش میشد حدس زد که خیلی هم خبر بدی نباید که باشد . بعد رو به من کرد و گفت :" تو یکی از میدون های مرکز شهرند ؛ و احتمالا در حال حرکت ! شما در باره محل صندوق امانت پروفسور چیزی میدونید !؟

.....:" فقط یه حدسه ! این که چقدر درست باشه نمیدونم !"

.....:" خوب !؟"

....:" موسسه مالی "تام" اون تنها جاییه که ، امکاناتش تماما دارای کد و رمزه !"

.....:" پس چرا اینو زودتر نمیگی !؟ این بار که تماس گرفتند بلافاصله ، رمزو بهشون بده !"

و بلافاصله با همکارانش تماسی گرفت و از آنها خواست که درباره موسسه مالی "تام"و صندوق امانت پروفسور تحقیق کنند . و فرصتی شد که ، با هم قهوه ای بخوریم ، که تلفن زنگ خورد . گوشی را که برداشتم ، قبل از اینکه مرد حرفی بزند ؛ شماره رمز را برایش خواندم و پرسیدم :" حالا خانوم سینایی رو کی آزاد میکنید !؟ " و مرد بی اینکه جوابی بدهد تلفن را قطع کرد. قهوه که میخوردیم ، همراه سرهنگ زنگ خورد . از لبخند گمرنگش میشد فهمید که همکارانش ، خبرهای خوبی برایش داشتند ! رضایت را از چشمان ریز و کنجاوش که همانند چشمان گربه برق می زد ، میشد دید .

.....:" تمام ورودی ها و خروجی های موسسه تحت نظر باشه ؛ داخل موسسه قدم به قدم تحت کنترل باشه ؛ مخصوصا اطراف صندوق امانات ! در ضمن ، بی اجازه من آب نمی خورید ؛ نیروها رو مستقر کنید منم تا چند دقیقه دیگه خودمو رسوندم . سفارش نکنم سروان ؛ موضوع آدم ربایی و گروگانگیریه ! شوخی نیست ها !

صحبتش تمام نشده بود که نیم خیز شد و کتش را از پشتی صندلی برداشت و با اشاره به من گفت :

....:" میاین با من !؟" در حالیکه خوشحالیم را نمی توانستم که پنهان کنم . گفتم :" میتونم !؟" با اشاره سر جوابم داد و راه افتاد ؛ با عجله پشت سرش راه افتادم . تا به موسسه برسیم ، سرهنگ چندین بار با بی سیمی که دستش بود ، از افراد مستقر در محل ، وضعیت را استعلام کرد . نزدیک موسسه که شدیم ، سرهنگ از راننده خواست که کمی با احتیاط در محلی که فاصله زیادی با موسسه نداشت و از دید خوبی هم برخوردار بود ، توقف کند . و دوباره با بی سیم از افرادی که در جای جای اطراف و داخل موسسه مستقر بودند ؛ استعلام وضعیت کرد . در همین اثنا بود که صدای یکی از افراد ، در بی سیم پیچید که می گفت :" قربان ؛ یک زن و مرد مشکوک ، دارن به صندوق امانات نزدیک میشن !"  سرهنگ شاستی بی سیم را نگهداشت و پرسید :" میتونید ، شناساییشون کنید !؟" با فاصله ای چند ثانیه ای ، دوباره صدای مرد در بی سیم پیچید که :   .....:"بله قربان ، شناسایی سوژه تایید میشه ؛ دستور چیست !؟"

و سرهنگ که برق شادی و غرور را براحتی میشد در چشمانش دید ؛ با دی به غبغب انداخت و در بی سیم  گفت :

.....:" به تمام افراد ؛ سوژه کاملا تحت نظر باشه ، هیچ حرکت غیر معقولی نمیکنید ، تا من دستور ندادم ! "

و از اتوموبیل پیاده شد . تا خواستم پشت سرش از اتوموبیل خارج شوم ، با حرکت دست مانعم شد و گفت :" بهتره شما همینجا بمونید !" می دانستم که اعتراض ، فایده ای نخواهد داشت ، به همین خاطر هم ، پا پس کشیدم و تکیه ام را به صندلی اتوموبیل دادم . نگرانی داشت کلافه ام میکرد . چشمانم را بستم و چند دقیقه ای را تمرکز کردم ، که تلفن اعتباریم زنگ خورد .

.....:"دکتر ، خیلی سریع تشریف بیارید داخل موسسه ، قسمت صندوق امانات !" و قبل از اینکه حرفی بزنم قطع شد . با عجله از اتوموبیل بیرون پریدم و در کمترین زمان ممکنه به صندوق رسیدم . قبل از اینکه افراد پلیس مانعم شوند ، سر هنگ از دور اشاره ای کرد و بی هیچ مزاحمتی خودم را به صحنه رساندم . در میان انبوه افراد پلیس که همگی با لباسهای شخصی و مبدل حضور داشتند ، مرد تنومندی را به روی شکم کف سالن دراز کرده بودند و دستهایش هم از پشت دستبند بود . یکی دو تا از افراد پلیس در حالیکه اسلحه به دست داشتند ، مراقب کوچکتریت تحرکات مرد بودند که معلوم بود ؛ دیگر از تک و دو افتاده ! چشم که گرداندم ، کمی آن طرفتر صحرا را دیدم ، با وضعیتی ژولیده و نزار ، نیمه بیهوش روی یکی از صندلی های موسسه افتاده بود . یکی از کارمندهای خانم موسسه داشت آب قندی به حلقش می ریخت و با نوک انگشتانش آبی به صورتش می پاشید . تا خواستم به طرفش خیز بردارم ؛ سرهنگ سر راهم سبز شد و گفت :

.....:" نگران نباشید ؛ حالش خوب میشه !" و در حالیکه بازویم را گرفته بود ، به طرف صندوق امانات کشاندم .

.....:" این خانم مسئول صندوق اماناته ؛ از قرار ، شماره ای که اعلام کردید ؛ کلید رمز صندوق پروفسور نیست ! و این میتونست به قیمت جان خانم پروفسور تموم بشه !"  در حالیکه بهت و حیرت تمام صورتم را فرا گرفته بود ،گفتم  :

.....:" شما که خوب میدونین سرهنگ ؛ این فقط یه حدس بود ! این تنها چیزی بود که به نظر می رسید ."

مسئول صندوق که تا آن لحظه ساکت بود ، گفت :

.....:" کلید رمز صندوق های ما ، اصلا عدد و رقم نیست ! کدهای عددی در سیستم های پیچیده امنیتی امروزی ، دیگه خیلی جایگاه مطمئنی ندارند ! به همین خاطر هم ، کلید های امنیتی ما بر اساس کلمات سه سیلابی هستند که فقط توسط خود ذینفع انتخاب می شه ! البته اجرای کد امنیتی هم فقط توسط خود شخص ذینفع و یا نماینده معرفی شده صاحب صندوق که مشخصات بیولوژیکیش را سیتم تایید کنه قابل امکانه ! خوشبختانه سیستم مشخصات بیولوژیکی خانم پروفسور رو تایید کرده ؛ فقط میمونه کلید رمز ، که مورد تایید سیستم نبود !" 

سر هنگ که حسابی به هم ریخته بود ، پرسید :

.....:" خوب حالا تکلیف ما چیست !؟ محتویات اون صندوق ، میتونه گره از راز چندین جنایت این یکی دو روزه برداره ! ما چطور میتونیم ، بدون داشتن کد ، در اون صندوق را باز کنیم !؟"

....:" فقط با حکم قضایی و درخواست کتبی ؛ که اونهم مراحل خودشو داره !"

با این جمله آخری ؛ به وضوح برق رضایت ، از چشمان ریز و نافذ سرهنگ بیرون زد . و رو به من کرد و گفت :

.....:" دستور دادم ، با یکی از ماشین های اداره ، خانم پروفسور رو تا منزلشون مشایعت کنند . بهتره که شما هم باهاشون برید ."

صحرا اصلا وضعیت خوبی نداشت ، رنگ پریده و بی حس ! اگر کمک یکی دو تا از کارمندان خانم موسسه نبود ، مشکل میتوانست تا اتوموبیل خود را برساند . به طرف اتوموبیل که می رفتیم ، رو به سرهنگ گفتم :

.....:" جناب سرهنگ ؛ ممکن نیست ، آدم رباها ، دوباره بخوان به خانم سینایی صدمه و آسیبی برسونن !؟"

.....:" نگران نباشین ؛ دستور دادم تمام 48 ساعت آینده، تمامی اطراف ویلای کوهستانک تحت نظر باشه ! "

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14