فصل 4
روز از نیمه گذشته بود که به اتفاق صحرا از کوهستانک ، خارج
شدیم . صحرا به احترام مرگ پروفسور سرتاسر مشکی پوشیده بود . نسیم ملایم پاییزی ،
از درز شیشه اتوموبیل ، خنکی لذت بخشی را ، به زیر پوستم می دواند . بعضی از سطوح
جاده پر پیچ و خم کوهستانی پیش رومان ، که بین درختان بلند چنار و سپیدار ، محصور
بود ؛ پر شده بود از برگهای زرد پاییزی . که با سرعت اتوموبیل ، در مقابلمان به
رقص در می آمدند . در خیابان مقابل موزه ، کناری پارک کردیم . هنوز تا پایان ساعت
کار موزه ، یکی دو ساعتی وقت باقی بود . از سرسرا که گذشتیم ؛ یکراست رفتیم به طرف
تالارک تندیس . که به تعجب با در بسته شیشه ای و پرده کشیده آن روبرو شدیم ! چشم دواندم ، شاید نگهبان را ببینم ؛ که
از او هم خبری نبود . صحرا که ، نگرانی را به وضوح در چشمانش میشد دید ؛ رو به من
کرد و گفت :
....:" به
نظر نمیرسه ؛ وضعیت موزه عادی باشه ؟ درست نمیگم !؟"
....:"
طبیعیه ؛ فراموش نکنیم که هنوز 24 ساعت از جنایت دیروز نگذشته ! مطمئنا ، تا
تحقیقات نهایی پلیس ، اگر کل موزه هم تعطیل می شد ، خیلی عجیب نبود ."
....:" حالا
باید چیکار کنیم !؟"
....:" بهتره
بریم دفتر موزه و یه سر و گوشی آب بدیم ." در حالیکه همراه هم به طرف دفتر
موزه می رفتیم ، صحرا پرسید :" فکر
می کنید ، فایده ای هم داشته باشه !؟"
....:" ضرر
نداره ." و با تلنگر انگشتی روی درب شیشه ای دفتر موزه ، وارد شدیم .
خوشبختانه مسئول دفتر شیفت امروز ، با چهره ما آشنا نبود ؛ به همین جهت هم بعد از
یک سری تعارفات معمول پرسیدم :
....:"
تالارک مجسمه اسب سیاه تعطیله !؟"
....:" بله
متاسفانه ؛ دستور قضائیه !"
....:"
اتفاقی افتاده !؟"
....:"
بله، یه جنایت وحشتناک! " رو به صحرا کردم و گفتم : " یه چیزایی
شنیدم !" و دوباره از مسئول دفتر پرسیدم :
....:" ما
برای دیدن این مجسمه راه دور ودرازی رو اومدیم ، نمیشد مساعدتی بکنید و برای چند
لحظه ای هم که شده ، یه بازدیدی از مجسمه داشته باشیم ."
....:" مثل
اینکه متوجه نشدین ؛ تمامی درهای ورود و خروج تالارک تندیس ، لاک و مهره !"
فهمیدم که اصرار
بی فایده است ؛ تشکری کردم و همراه با صحرا از موزه بیرون آمدیم . سوار اتوموبیل
که شدیم ، از صحرا خواهش کردم ، مرا به آپارتمانم برساند . لازم بود کمی تنها باشم
. دم در آپارتمانم پیاده شدم .
....:"
تماستون، قطع نشه !"
....:" حتما
؛ مراقب خودتون باشید ."
....:" شما
هم همینطور ؛ بای ."
مرگ پروفسور آنی
راحتم نمی گذاشت ؛ به یک باره یاد آن عدد هشت رقمی دفترچه جیبی پروفسور افتادم
. هنوز دفترچه همراهم بود . شماره را
مروری کردم . " 524 63 204 " اولین چیزی که نظرم را جلب می کرد ، فاصله
محسوس مابین سه رقم سمت راست و سه رقم سمت چپ با دو رقم وسط بود . اگر این عدد یک
شماره تلفن بود ، تعجبی نداشت ! چرا که معمولا شماره های تلفن را به همین ترتیب
مینویسند و میخوانند . ولی ؛ این عدد که یک شماره تلفن نبود ! آیا این عدد ،
میتوانست ، شماره یک حساب بانکی و یا کلید یک صندو ق رمزی و یا ...... باشد !؟
کلید یک صندوق امانت رمزی ! سعی کردم با جستجو در اینترنت ، بانکها و موسساتی را
که دارای صندوق امانات هستند ،را بیابم . تقریبا اکثر بانکها و موسسات مالی ، این
سرویس دهی را داشتند . تلفن های تک تکشان را یادداشت کردم . با اولین تماس متوجه
شدم ، که با اتمام ساعت اداری ، اکثرشان تعطیلند و تلفن هاشان روی پیغام گیر است .
غیر از یکیشان ، که یک موسسه مالی خصوصی بسیار مدرن بود ، که با یک عده مشتریان
خاصی کار میکردند .
....:" موسسه
مالی تام !؟" صدای خانمی در گوشی تلفن پیچید ، که ؛
....:"
بفرمایید ، خواهش میکنم ، چه کمکی میتونم بکنم !؟"
....:" من
نیاز به، یه صندوق امانت ، داشتم . سایت شما نظرمو جلب کرد ، میخواستم اطلاعات
بیشتری داشته باشم . امکانش هست ."
....:" خوب
البته ؛ ما یکی از بهترین سیستم های مالی روز دنیا رو ، در اختیار داریم ، که
مطمئنا میتونه نیازهای شما رو تامین کنه !"
....:"
امیدوارم ، همینطور باشه که میگین ! حالا بفرمایید که مزیت شما به دیگران چیه
!؟"
....:" قبل
از هر چیز ،تامین آرامش خاطر شما ، جزء اولین وظایف ماست ! و این امر میسر نمیشه ؛
مگر با "آپ تو دی بودن " امکانات و ابزاری که ما در اختیارتون میذاریم .
ما تنها موسسه ای هستیم تو کشور که ؛ تمامی صندوق های اماناتمون ، فقط با کد نرم
افزاری که در اختیار شما گذاشته میشه ، قابل کنترل بوده ؛ و به لحاظ اطلاعات
بیولوژیک و شخصی شما که در ابتدا در اختیار نرم افزار قرار میگیره ؛ غیر از خود شما
هیچ احدالناسی ، به محتویات اون ، نمیتونه که دسترسی داشته باشه !
....:" اینکه
خیلی عالیه ! اما یه نکته مبهم اینجاست ؛ و اون اینه که اگه ، اتفاقی برا یکی از
صاحبان این صندوق ها بیفته ؛ اونوقت ؛ خانواده یا بستگانشون چطر میتونن از اون
صندوق استفاده کنند !؟"
....:" ما به
این موضوع هم فکر کردیم ؛ شما هنگام ثبت نام هریک از خدمات مالی ما ، میتونید یک
یا دونفر از اعضای خانواده و یا سایر بستگانتون رو معرفی کنید . با درج مشخصات
کامل اون فرد یا افراد ، در غیاب شما ، به شرط داشتن کد صندوق ، میتونن از امکانات
شما استفاده کنن ."
تقریبا مطمئن بودم
، که این عدد 8 رقمی ، میبایستی کد یکی از همین صندوق امانات باشد. و قطعا ،
پروفسور ، صحرا را به عنوان استفاده از صندوق در غیاب خود معرفی کرده بودند . کافی
بود ، تا فردا به اتفاق صحرا به موسسه ، مراجعه کنیم و از محتویات صندوق ، که
میتوانست ، کلید حل این معما باشد , مطلع گردیم . بعد از دو سه ساعت ، کار مداوم ،
تا آمدم روی تختم درازی بکشم ؛ تلفن زنگ خورد ، وقتی شماره همراه صحرا را روی
نمایشگر گوشی دیدم ، خیالم راحت شد . گوشی را که برداشتم ، قبل از اینکه حرفی بزنم
، صدای زمخت مردی در گوشی پیچید . فکر کردم که اختلالات مخابراتی است و بلافاصله
قطع کردم . به دقیقه نکشید که دوباره تلفن زنگ خورد . شماره همراه صحرا بود ؛ و
دوباره همان صدای زمخت مردانه !
....:" آقای
دکتر ؛ خانم سینایی ، مهمون مان ! حسابی حواستو جمع کن ؛ اگه میخوای زنده بمونه ،
هیچ کاری نمیکنی تا دوباره باهات تماس بگیرم . شیر فهم !؟"
تا آمدم ، حرفی
بزنم ؛ تلفن قطع شد . بلافاصله همراه صحرا گرفتم ؛ ولی خاموش بود . دوباره و سه
باره گرفتم ؛ ولی خاموش بود . خواستم تلفن سرهنگ آرامش را بگیرم ، که پشیمان شدم ؛
به ویلا زنگ زدم و از مستخدم پرسیدم که :" از خانم چه خبر !؟" که
متاسفانه ، او هم خبری از صحرا نداشت ! مطمئن شدم که پای یک آدم ربایی در میان است
. پاک به هم ریخته بودم ؛ سعی کردم ، خونسردیم را حفظ کنم . اما مگر میشد !؟ هر تلاشی کردم که خودم را راضی کنم ، که با
پلیس تماس نگیرم ؛ موفق نشدم ! سیم کارت اعتباری استفاده نشده ای داشتم ؛ که
بلافاصله در گوشی همراهم نصب کردم . و شماره اداره آگاهی را گرفتم . یکی دو دقیقه
ای طول کشید تا ارتباطم با سرهنگ برقرار شد .
....:" سلام
جناب سرهنگ ؛ سپهر هستم ، همکار مرحوم ........." و قبل از اینکه حرفم تمام
شود ؛ به میان حرفم دوید که :" بله ؛ شناختم آقای دکتر ! چه عجب ؛ یادی از ما
کردید !؟ اتفاقی افتاده !؟" با کمی تردید گفتم :
....:"
حقیقتش ؛ چه جوری بگم !؟ چند لحظه پیش ، از همراه خانم سینایی ، یه تلفن مشکوک بهم
شد !"
....:" خوب ؛
ادامه بدید ."
....:" یه
آقایی ؛ مدعی بود که خانم سینایی را دزدیده ، و ازم خواست که برای حفظ جون خانم
سینایی ، هیچ کاری نکنم ، تا تماس بعدی !"
....:" خوب
بعدش !؟ مطمئنید کسی نخواسته سر به سرتون بذاره !؟"
....:" فکر
نمیکنم ؛ من بلافاصله با همراه خانم سینایی تماس گرفتم ، که متاسفانه خاموش بود .
منزلشون هم ، تماس گرفتم ، که اونجا هم ، کسی ازشون خبری نداشت !"
....:" بسیار عالی ؛ بهتره خونسردیتونو حفظ کنید . با
همین شماره تماس گرفتند !؟"
....:" نه ،
نه ، نه ، با شماره منزل ؛ این یه سیم کارت صفره ، که اولین بار با شما تماس گرفتم
."
....:"
بفرمایید شماره منزلتون چنده !؟ در ضمن ، این شماره تون در دسترس باشه ، در صورت
لزوم ، با این شماره باهاتون بشه تماس گرفت . نیازی نیست که بگم با این شماره با
هیچ کس دیگه تماس نداشته باشید ."
در حالیکه شماره
منزل را به سرهنگ میدادم ، گفتم :" نمیدونم ؛ کار درستی کردم یا نه !؟ به نظر
میرسید ، تهدیدشون کاملا جدیه !"
....:" مطمئن
باشید ؛ شما بهترین کارو کردید . نگران نباشید ، از الآن به بعدشو بسپارید به ما ؛
و بدون هماهنگی با ما هیچ کاری نکنید ! "
....:" خوب
اگه تماس گرفتن ، من چی باید بگم !؟"
....:" باید
ببینیم ، که اونا دنبال چی هستند !؟ شما سعی کنید ، کمتر حرف بزنید و بیشتر گوش
بدید . در ضمن ؛ در مقابل هر خواسته ای که داشتند ، بلافاصله جواب نمیدید . و
ازشون فرصت بخواین برای فکر کردن ."
هنوز حرفهامان با
سرهنگ تمام نشده بود که ، تلفن منزل زنگ خورد . نمایشگر ، شماره همراه صحرا را
نشان میداد . به سرهنگ گفتم و بعد از یکی دو سه زنگ تلفن ؛ گوشی را برداشتم .
بازهم صدای زمخت همان مرد بود .
....:" با
پلیس که تماسی نداشتی !؟"
....:" البته
که نه !"
....:" خوبه
؛ درست گوشاتو واکن ببین چی دارم میگم دکتر ! من اون رمزو میخوام ، رمز صندوق
امانت پروفسور !"
....:" راجع
به چی حرف میزنید !؟ " و قبل از اینک حرفم به اتمام برسد ، پرید وسط حرفم که
:
....:" ها ؛
د نشد ؛ اومدی و نسازی ! دفعه دیگه که تماس میگیرم ؛ بهتره که یه جواب خوب داشته
باشی !"
و بلافاصله قطع
کرد . به چند دقیقه نکشید که سرهنگ روی خط اعتباریم زنگ زد .
....:" خوب
آقای دکتر ؛ موضوع این رمز چیه !؟" میدانستم که مخفی نگه داشتن این موضوع از
پلیس ، نه تنها کمکی نخواهد کرد ، که شاید ، باعث پیچیدگی بیشتر هم بشود !
....:"
حقیقتش ؛ ما شماره ای تو دفترچه جیبی پروفسور پیدا کردیم ، که ممکنه ، همون چیزی
باشه که اونا میخوان !"
....:" موضوع
صندوق امانت چیه !؟"
....:"
نمیدونم ؛ شاید ، همون رازی باشه ، که باعث مرگ پروفسور شد !"
....:" ممکنه
؛ ما سعی میکنیم ، موقعیتشونو پیدا کنیم ؛ شما هم سعی کنید کمی موضوع رو کش بدید ،
شاید بشه کاری کرد . "
میدانستم که ،
مکالمات کوتاهشان از روی احتیاط است ؛ دوباره شماره همراه صحرا را گرفتم ، که
خاموش بود . خواستم یک بار دیگر با موسسه مالی "تام" تماسی داشته باشم ،
که پشیمان شدم . با تلفن منزل که ، بی احتیاطی بود . و همراه اعتباریم هم که ،
اصلا صلاح نبود . در همین کلنجار با خودم بودم ، که گوشی همراهم زنگ خورد .
....:" تا
چند دقیقه دیگه ؛ منزل شما خواهم بود . تو این فاصله اگه تماس گرفتند ؛ هر جور شده
از دادن شماره رمز خوددرای کنید ."
....:" باشه
سرهنگ ، منتظرم . "
آمدن سرهنگ ، اقلش
این بود که ، کمی از دلشوره و نگرانیهایم کاست . داشتم به سرهنگ خوش آمد می گفتم
که تلفن منزل زنگ خورد . با اشاره سرهنگ پس از دو سه زنگ گوشی را برداشتم .
.....:" رمز
!؟ "
.....:" من
باید از صحت وسلامتی ، خانم پروفسور مطمئن بشم ."
.....:" نه ،
خوشم اومد ؛ اونقدرا هم که فکر میکردم ، ببو نیستی !" و در حالیکه صدایش را
می شنیدم که می گفت :
.....:"
خانوم خوشگله ، یادت باشه بی کلک !" و با کمی تامل ، صدای خسته و پر از ترس
صحرا بود که در گوشی تلفن پیچید :" تو رو خدا دکتر کمکم کنید ؛ تو رو خدا
...!!" و قبل از اینکه حتی بتوانم کلمه ای حرف بزنم ، صدای زمخت مرد بود که
گفت :" رمز !؟ " نگاهی به سرهنگ کردم که اشاره میکرد ، که مکالمه را
طولانی کنم .
.....:"
بسیار عالی ؛ اجازه بدید ، پیداش کنم ، خیلی طول نمیکشه !"
.....:" دیگه
داری حوصلمو سر می بری ؛ دکتر ! "
.....:" باید
پیداش کنم یا نه !؟ این دفترچه رو کجا گذاشتم ، همین جاها بود !"
.....:" د
بجنب دیگه ." نگاهم به سرهنگ بود که با اشاره دست ، دستور به ادامه مکالمه
میداد .
.....:" چی
شد پس !؟ "
.....:"
پیداش نمیکنم ؛ همینجا بود ؛ کجا گذاشتمش خدایا !؟" و مرد که حسابی کلافه شده
بود ؛ درحالیکه خشم و عصبانیت از صدایش موج میزد ، فریاد زد :" لعنتی
!!" و بلافاصله قطع کرد . سرهنگ قبل
از اینکه ، با من حرفی زند ، با همراهش ، شماره ای گرفت و بلافاصله پرسید :"
پیداش کردید !؟" از لبخند کمرنگش میشد حدس زد که خیلی هم خبر بدی نباید که
باشد . بعد رو به من کرد و گفت :" تو یکی از میدون های مرکز شهرند ؛ و
احتمالا در حال حرکت ! شما در باره محل صندوق امانت پروفسور چیزی میدونید !؟
.....:" فقط
یه حدسه ! این که چقدر درست باشه نمیدونم !"
.....:" خوب
!؟"
....:" موسسه
مالی "تام" اون تنها جاییه که ، امکاناتش تماما دارای کد و رمزه !"
.....:" پس
چرا اینو زودتر نمیگی !؟ این بار که تماس گرفتند بلافاصله ، رمزو بهشون بده
!"
و بلافاصله با
همکارانش تماسی گرفت و از آنها خواست که درباره موسسه مالی "تام"و صندوق
امانت پروفسور تحقیق کنند . و فرصتی شد که ، با هم قهوه ای بخوریم ، که تلفن زنگ
خورد . گوشی را که برداشتم ، قبل از اینکه مرد حرفی بزند ؛ شماره رمز را برایش
خواندم و پرسیدم :" حالا خانوم سینایی رو کی آزاد میکنید !؟ " و مرد بی
اینکه جوابی بدهد تلفن را قطع کرد. قهوه که میخوردیم ، همراه سرهنگ زنگ خورد . از
لبخند گمرنگش میشد فهمید که همکارانش ، خبرهای خوبی برایش داشتند ! رضایت را از
چشمان ریز و کنجاوش که همانند چشمان گربه برق می زد ، میشد دید .
.....:" تمام
ورودی ها و خروجی های موسسه تحت نظر باشه ؛ داخل موسسه قدم به قدم تحت کنترل باشه
؛ مخصوصا اطراف صندوق امانات ! در ضمن ، بی اجازه من آب نمی خورید ؛ نیروها رو
مستقر کنید منم تا چند دقیقه دیگه خودمو رسوندم . سفارش نکنم سروان ؛ موضوع آدم
ربایی و گروگانگیریه ! شوخی نیست ها !
صحبتش تمام نشده
بود که نیم خیز شد و کتش را از پشتی صندلی برداشت و با اشاره به من گفت :
....:" میاین
با من !؟" در حالیکه خوشحالیم را نمی توانستم که پنهان کنم . گفتم :"
میتونم !؟" با اشاره سر جوابم داد و راه افتاد ؛ با عجله پشت سرش راه افتادم
. تا به موسسه برسیم ، سرهنگ چندین بار با بی سیمی که دستش بود ، از افراد مستقر
در محل ، وضعیت را استعلام کرد . نزدیک موسسه که شدیم ، سرهنگ از راننده خواست که
کمی با احتیاط در محلی که فاصله زیادی با موسسه نداشت و از دید خوبی هم برخوردار
بود ، توقف کند . و دوباره با بی سیم از افرادی که در جای جای اطراف و داخل موسسه
مستقر بودند ؛ استعلام وضعیت کرد . در همین اثنا بود که صدای یکی از افراد ، در بی
سیم پیچید که می گفت :" قربان ؛ یک زن و مرد مشکوک ، دارن به صندوق امانات
نزدیک میشن !" سرهنگ شاستی بی سیم را
نگهداشت و پرسید :" میتونید ، شناساییشون کنید !؟" با فاصله ای چند
ثانیه ای ، دوباره صدای مرد در بی سیم پیچید که : .....:"بله قربان ، شناسایی سوژه تایید
میشه ؛ دستور چیست !؟"
و سرهنگ که برق
شادی و غرور را براحتی میشد در چشمانش دید ؛ با دی به غبغب انداخت و در بی
سیم گفت :
.....:" به
تمام افراد ؛ سوژه کاملا تحت نظر باشه ، هیچ حرکت غیر معقولی نمیکنید ، تا من
دستور ندادم ! "
و از اتوموبیل
پیاده شد . تا خواستم پشت سرش از اتوموبیل خارج شوم ، با حرکت دست مانعم شد و گفت
:" بهتره شما همینجا بمونید !" می دانستم که اعتراض ، فایده ای نخواهد
داشت ، به همین خاطر هم ، پا پس کشیدم و تکیه ام را به صندلی اتوموبیل دادم .
نگرانی داشت کلافه ام میکرد . چشمانم را بستم و چند دقیقه ای را تمرکز کردم ، که
تلفن اعتباریم زنگ خورد .
.....:"دکتر
، خیلی سریع تشریف بیارید داخل موسسه ، قسمت صندوق امانات !" و قبل از اینکه
حرفی بزنم قطع شد . با عجله از اتوموبیل بیرون پریدم و در کمترین زمان ممکنه به
صندوق رسیدم . قبل از اینکه افراد پلیس مانعم شوند ، سر هنگ از دور اشاره ای کرد و
بی هیچ مزاحمتی خودم را به صحنه رساندم . در میان انبوه افراد پلیس که همگی با
لباسهای شخصی و مبدل حضور داشتند ، مرد تنومندی را به روی شکم کف سالن دراز کرده
بودند و دستهایش هم از پشت دستبند بود . یکی دو تا از افراد پلیس در حالیکه اسلحه
به دست داشتند ، مراقب کوچکتریت تحرکات مرد بودند که معلوم بود ؛ دیگر از تک و دو
افتاده ! چشم که گرداندم ، کمی آن طرفتر صحرا را دیدم ، با وضعیتی ژولیده و نزار ،
نیمه بیهوش روی یکی از صندلی های موسسه افتاده بود . یکی از کارمندهای خانم موسسه
داشت آب قندی به حلقش می ریخت و با نوک انگشتانش آبی به صورتش می پاشید . تا
خواستم به طرفش خیز بردارم ؛ سرهنگ سر راهم سبز شد و گفت :
.....:"
نگران نباشید ؛ حالش خوب میشه !" و در حالیکه بازویم را گرفته بود ، به طرف
صندوق امانات کشاندم .
.....:" این
خانم مسئول صندوق اماناته ؛ از قرار ، شماره ای که اعلام کردید ؛ کلید رمز صندوق
پروفسور نیست ! و این میتونست به قیمت جان خانم پروفسور تموم بشه !" در حالیکه بهت و حیرت تمام صورتم را فرا گرفته
بود ،گفتم :
.....:" شما
که خوب میدونین سرهنگ ؛ این فقط یه حدس بود ! این تنها چیزی بود که به نظر می رسید
."
مسئول صندوق که تا
آن لحظه ساکت بود ، گفت :
.....:" کلید
رمز صندوق های ما ، اصلا عدد و رقم نیست ! کدهای عددی در سیستم های پیچیده امنیتی
امروزی ، دیگه خیلی جایگاه مطمئنی ندارند ! به همین خاطر هم ، کلید های امنیتی ما
بر اساس کلمات سه سیلابی هستند که فقط توسط خود ذینفع انتخاب می شه ! البته اجرای
کد امنیتی هم فقط توسط خود شخص ذینفع و یا نماینده معرفی شده صاحب صندوق که مشخصات
بیولوژیکیش را سیتم تایید کنه قابل امکانه ! خوشبختانه سیستم مشخصات بیولوژیکی
خانم پروفسور رو تایید کرده ؛ فقط میمونه کلید رمز ، که مورد تایید سیستم نبود
!"
سر هنگ که حسابی
به هم ریخته بود ، پرسید :
.....:" خوب
حالا تکلیف ما چیست !؟ محتویات اون صندوق ، میتونه گره از راز چندین جنایت این یکی
دو روزه برداره ! ما چطور میتونیم ، بدون داشتن کد ، در اون صندوق را باز کنیم
!؟"
....:" فقط
با حکم قضایی و درخواست کتبی ؛ که اونهم مراحل خودشو داره !"
با این جمله آخری
؛ به وضوح برق رضایت ، از چشمان ریز و نافذ سرهنگ بیرون زد . و رو به من کرد و گفت
:
.....:"
دستور دادم ، با یکی از ماشین های اداره ، خانم پروفسور رو تا منزلشون مشایعت کنند
. بهتره که شما هم باهاشون برید ."
صحرا اصلا وضعیت
خوبی نداشت ، رنگ پریده و بی حس ! اگر کمک یکی دو تا از کارمندان خانم موسسه نبود
، مشکل میتوانست تا اتوموبیل خود را برساند . به طرف اتوموبیل که می رفتیم ، رو به
سرهنگ گفتم :
.....:" جناب
سرهنگ ؛ ممکن نیست ، آدم رباها ، دوباره بخوان به خانم سینایی صدمه و آسیبی برسونن
!؟"
.....:"
نگران نباشین ؛ دستور دادم تمام 48 ساعت آینده، تمامی اطراف ویلای کوهستانک تحت
نظر باشه ! "
نظرات
ارسال یک نظر