فصل 3

 

         شب از نیمه گذشته بود که از کوهستانک راه افتادیم . در تمام طول راه ، بارها و بارها ، ماجرای بعدازظهر گذشته را ، در ذهنم مرور کردم . چند موردی بود که ، بیشتر از همه فکرم را مشغول میکرد . قبل از هر چیز ، اظهارات تنها شاهد جنایت ؛ که مدعی بود ، مجسمه اسب سیاه باعث مرگ پروفسور شده بود ! و بعد از آن ، علامتی که پروفسور ، با انگشت خونین خود ، در آخرین لحظات زندگی ، بر روی زمین ، نقش کرده بود ! و دست آخر هم این شماره هشت رقمی ؛ در دفترچه جیبی پروفسور ؛ که هیچ نام و توضیحی نداشت !  آن قدر غرق افکار خودم بودم ، که نفهمیدم ، کی به شهر رسیدیم .  ازدحام مقابل ساختمان دفتر پروفسور ، از همان دور نظرم را جلب کرد ؛  سر که به طرف صحرا برگرداندم ؛ نگرانیش را میشد در چشمان سبزش دید.

....:" یعنی اتفاقی افتاده !؟ "

....:" ممکنه ؛ بهتره همین کنار پارک کنید ، چراغاتون روهم خاموش کنید ."

یکی دو دقیقه ای سعی کردیم ، از همان فاصله ، نظاره گر باشیم . غیر از چندنفری لباس شخصی که معلوم بود ، آن وقت شب ، فقط میتوانستند از ساکنین ساختمان و اهالی محل باشند ؛ چند پلیس اونیفرم پوش را هم میشد ، در بین شلوغی دید که در تکاپو بودند . صحرا که حسابی نگران شده بود ، گفت :" بهتر نیست برگردیم ."

....:" شما همینجا باش ، من یه سر و گوشی آب بدم ، ببینم موضوع چیه !؟" در اتوموبیل را که باز می کردم ، با نگرانی گفت :" تورو خدا مراقب خودتون باشید ، نمیدونم چرا این قدر دلم شور میزنه !"

....:"  نگران نباشید ؛ از اینجا تکون نخورید ؛ اگه برگشتنم زیاد طول کشید ، برگردید ویلا ، و تا باهاتون تماس نگرفتم ، هیچ کاری نمی کنید ."

و قبل از اینکه حرفی بزند ، پیاده شدم و با سرعت به طرف شلوغی دم در ساختمان گام برداشتم . ابتدا ، سعی کردم با سئوال و پرسش از یکی دو نفر از جمعیت ، از کم و کیف ماجرا مطلع شوم .

....:" ببخشید ؛ میتونم بپرسم اینجا چه اتفاقی افتاده !؟"

....:" مال این محلی !؟ "

....:" نه ، راستش ، اومده بودم ، به یکی از دوستام سر بزنم ، تو این ساختمان زندگی میکنه !"

که به یک باره صدایی آشنا به خودم آورد :" برا مهمونی یه کمی دیر نیست ؛ دکتر !؟"  سر که بلند کردم ، با دیدن قیافه سرهنگ آرامش بند دلم پاره شد . در حالیکه بازویم را گرفته بود و همراه با هم به طرف ساختمان می رفتیم ؛ ادامه داد :

....:" امروز این دومین باریه که منو شوکه میکنید ؛ دکتر ! این وقت شب ، اینجا ، چکار میکنید !؟"

....:" اومده بودم دفتر پروفسور ، یه امانتی برای خانمش ببرم . "

 از ازدحام که دور شدیم و وارد ساختمان شدیم ؛ ناگهان ، با دیدن جنازه ای که ، مقابل کانتین اطلاعات ، به زمین غلطیده بود ؛ آن چنان زانوانم سست شد ، که اگر سرهنگ زیر بازویم را نگرفته بود ، مطمئنا زمین می خوردم . با تته پته پرسیدم :

....:" این کیه سرهنگ !؟"

....:" نگهبان ساختمان ؛ با یک گلوله تو قلبش !"

....:" این جنایت ؛ ارتباطی با مرگ پروفسور هم داره !؟"

و سرهنگ در حالیکه پوزخند معنی دارش را تحویلم میداد ؛ با لودگی خاصی گفت :" البته قربان ؛ اگر اجازه بفرمائید ، گزارش مکتوبش رو ، صبح علی الطلوع خدمتتون تقدیم کنم !" نیش و کنایه جمله آخری آن چنان بود ؛ که بی اختیار هول برم داشت ! سکوتی بینمان حاکم شد ، و سرهنگ سعی کرد آرامشش را حفظ کند . با طمئنینه پرسید :

....:" این چه امانتی بود ؛ که باید این وقت شب برده میشد !؟ مگه روز رو ازتون گرفتند !؟ "

....:" یه سری لوازم شخصی ؛ لب تابشون ؛ دسته چک و دفترچه های بانکی و از این قبیل چیزا دیگه !"

....:" جواب منو ندادید ؛ چرا این وقت شب ؛ چرا فردا صبح نه ؛ و اصلا چرا شما !؟ تا اونجائیکه من یادمه ؛ چند ساعت پیش ، شما حتی خانم پروفسور رو نمی شناختید ! چطور شد ؛ تو این چند ساعته اینقدر صمیمی شدید ، که مورد اعتماد ایشون قرار گرفتید !؟

....:" حقیقتش جناب سرهنگ ؛ بعر از مرگ دلخراش پروفسور؛ ترس ونگرانی خانم سینایی ، باعث شد که ایشون ، از من که به قول خودشون ، مورد اعتماد پروفسور بودم ؛ کمک بخوان ! ولی اینکه ،چرا ؛ این قدر تعجیل !؟ تصدیق بفرمایید ، حادثه اخیر ، آن قدر ناگهانی بود ، که باعث نگرانی همه شده ! در خصوص مراجعه امشب هم ، به اصرار من بود ؛ علتش هم ، روحیه اخلاقی خود منه ،که عادت به حوصله زیاد ندارم !

....:" من امروز دو بار شما رو ملاقات کردم ؛ که نیم ساعت قبل ازهر دوبارش ؛ یه قتل اتفاق افتاده !"

....:" ببخشید جناب سرهنگ ؛ این یه بازجوییه !؟"

....:" از شما تعجب می کنم دکتر ! من اگه بخوام از کسی بازجویی کنم ، رسما احضارش می کنم به اداره ! "

....:" پس این سئوالها برای چیه !"

....:" شاید برای رفع ابهام ! آقای دکتر ، بهتر نیست ؛ تشریف ببرید منزل و استراحت کنید و این کارو بسپارید به ما !؟"

....:" شاید حق با شماست ! کنجکاوی منو ببخشید ؛ حداقل بهم بگید اینجا چه خبره !؟"

سرهنگ دستم را گرفت و به اتفاق به طرف آسانسور رفتیم . در آسانسور که باز شد از همان لای در نیمه باز دفتر پروفسور ، میشد فهمید که انگار زلزله آمده ! تمام وسایل دفتر به هم ریخته و داغون شده بود ؛ آن قدر که به زحمت می شد از مابین وسایل شکسته و به هم ریخته ، قدم از قدم برداشت !

....:" شما فکر می کنید ؛ کسانی که اینجا رو به این روز در آوردن ؛ و بدتر از اون ، به خاطر نیل به اهدافشون ، با بی رحمی تمام ، اون نگهبان بیچاره رو ، به قتل رسوندند ؛ دنبال چی هستند !؟"

....:" من هم بیخبرم ! ولی از قرار معلوم ، موضوع ، مهمتر از اونیه که بشه تصورشو کرد !"

....:" شما شاید ! ولی خانم پروفسور ، باید چیزایی رو بدونن ، که این وقت شب شمارو فرستادن دنبال امانتی !"

....:" اولا ، همونطور که قبلا گفتم ؛ اومدن این موقع ، به اصرار من بود ، نه ایشون ! دوما ، ایشون بیشتر نگران دسته چک و دفترچه های حساب بانکی پروفسور بودند ؛ نه چیز دیگه !"

....:" در هر صورت ، شما میتونید تشریف ببرید ، ولی خاطرتون باشه ، که هم شما و هم خانم پروفسور ، کاملا در دسترس باشید ؛ چون هر لحظه ممکنه لازم باشه احضارتون کنیم !"

از ساختمان که بیرون آمدم و کمی فاصله گرفتم ، با همراه صحرا تماس گرفتم ، و خواستم که در کمی دورتر ملاقاتش کنم . یکی دو چهارراه بالاتر ، در پناه کوچه ای ، پارک کرده بود . نزدیک که شدم ، اطرافم را نگاهی انداختم و با احتیاط سوار اتوموبیل شدم . صحرا همانطور که از پارک بیرون می آمد ، گفت :

....:" من که مردم از دلواپسی ! پس چرا این قدر طول کشید !؟"

....:" فعلا حرکت کنید ؛ اوضاع ، خیلی بدتر از اونیه که فکرشو میکردیم !"

....:"  بلاخره میگید موضوع چیه !؟ " و با تامل کوتاهی گفت :" در ضمن بفرمایید مقصدمون کجاست !؟"

....:" بریم طرف دفتر من ." و بعد از سکوت کوتاهی ادامه دادم  :" یه عده ریختند دفتر پروفسور ، دنبال چی بودند نمیدونم ؛ ولی ، انگار که تو این دفتر زلزله اومده باشه ، یه چیز سالم نذاشته بودن ! بدتر از همه اینکه ، نگهبان رو هم کشته بودن !"

این خبر آخری ، آن چنان ، صحرا را به هم ریخت ؛ که برای لحظه ای کنترل اتوموبیل را از دست داد ! آن قدر که مجبور شدم ، فرمان اتومبیل را برای حفظ کنترل ، با دست بگیرم . به زحمت اتوموبیل را به کنار خیابان هدایت کرد و نیمه بیهوش تمام تکیه اش را روی صندلی رها کرد . من هم وضع بهتری نداشتم ؛ سعی کردم به خودم مسلط باشم . کنار دست صحرا بطری آب معدنی کوچکی بود ، که بلافاصله برداشتم  در حالیکه به لبهای صحرا نزدیک میکردم ؛ گفتم :

....:" کمی از این آب بخورید ؛ براتون خوبه !"  لبهایش به زور از هم باز شد و چند جرعه ای آب از گلویش پایین رفت .

....:" بهتر شدید !؟" به زحمت گفت :" بهترم ؛ ممنون !"

....:" اگه اجازه بدید ، من رانندگی کنم !"

....:" بله ، خواهش میکنم ؛ تورو خدا ببخشید ؛ خیلی به زحمت افتادید !"

....:" این چه حرفیه !؟ شما به یه استراحت احتیاج دارین ! شما رو می برم به ویلا ؛ فقط اگه اشکال نداشته باشه ؛ سر راه ، لب تابمو بردارم ."

....:" تو رو خدا ؛ بازم ببخشید ! "

و به طرف دفترم راندم ، صحرا کاملا بی حس در صندلی اتوموبیل ، رها شده بود . نیمه خواب بود که به دفترم رسیدم ، بی اینکه حرفی بزنم ، آرام و بیصدا ، از اتوموبیل پیاده شدم و سریع با آسانسور بالا رفتم و با لب تابم برگشتم . صحرا کاملا خواب بود ؛ آرام پشت رل نشستم و به طرف کوهستانک راندم . سپیده صبح آرام آرام ، از میان تاریکی و سیاهی ، خودی نشان میداد. و من در حالیکه غرق در افکارم بودم ، در جاده پر پیچ و خم کوهستانک ، می راندم . به ویلا که رسیدم ، آفتاب هم طلوع کرده بود . با لمس بازوی صحرا و لرزش آرامی ، سعی کردم بیدارش کنم . چشم که باز کرد ، هنوز گیج و منگ بود .

....:" رسیدیم به ویلا؛نمی خواین پیاده شین !" صحرا که هنوز گیج خواب بود ، با چشمان نیمه بازش ، نگاهی به دور و برش کرد و سعی کرد موقعیت و اطرافش را حس کند . برای اینکه از کلافگی نجاتش دهم ؛ گفتم :

....:" کمک نمی خواین !؟" و او که تازه به خودش آمده بود ، گفت :  " نه ،نه، نه ؛ ممنونم ! کی رسیدیم !؟ "

....:" یکی دو دقیقه ای میشه ! "

....:" حسابی خوابم برد ! خیلی خسته شدید ؛ نه !؟" و از اتوموبیل پیاده شد . داخل ویلا که شدیم ، به مستخدم که تازه متوجه ورود ما شده بود گفت :"اتاق بالا رو مرتب کن برای آقای دکتر که کمی استراحت کنن !"

....:" من همین پایین راحتم ، رو همین کاناپه یه درازکی می کشم ." لب ورچید و گفت :

....:" قرار نیست دیگه تعارف کنید ، اینجا منزل خودتونه !" و بی اینکه منتظر پاسخی بماند ، برای استراحت ، از پله ها بالا رفت . به چند دقیقه نکشید که مستخدم ، در حالیکه تکیه دستانش را به نرده های پاگرد پله داده بود ، نگاهش را به پایین دوخت و گفت :" آقای دکتر؛ اتاقتون آماده است . " تشکری کردم و از پله ها بالا رفتم . آنقدر خسته بودم ،  که لباس عوض نکرده ؛ خودم را روی تخت رها کردم . اصلا نفهمیدم که کی خوابم برد . بیدار که شدم نزدیک ظهر بود . دوشی گرفتم و نشستم پای لب تابم . قبل از هر چیز ، عکسهایی که صحرا از اولین دقایق صحنه جنایت گرفته بود را ، از فلش مموری ؛ به لب تابم ریختم ، و دوباره در تک تک آنها ، دقیق شدم . اولین علامتی که میتوانست نظرم را جلب کند ؛ همان حرف یا نشانی بود که ، پروفسور ، به صورت کج و معوج و به هم ریخته ای ، با انگشت خونی خود ، روی زمین نقش کرده بود . با اینکه در نگاه اول ، فکر کردم ، که این علامت "X" لاتین است ؛ ولی حالا که بیشتر ، دقت می کنم ، این نقش بیشتر شبیه یک صلیب بود ! همان صلیبی که مسیح برای مصلوب شدن خویش ، به دوش کشید . و یا علامتی شبیه "T" لاتین . از اینکه پروفسور با نقش این نشان ، میخواستند ، رازی را برملا کنند ، شکی نبود ؛ اما آن چه سری بود !؟ پروفسور ، یکی از معدود استادان و محققین انگشت شمار ، جامعه شناسی ادیان بود . و این علامت میتوانست ، کلید بابی باشد ، به گنجینه اسراری که پروفسور را ، به کام مرگ کشاند . سعی کردم احتمالاتی را که ، میشد ، در خصوص این علامت تصور کرد ،  به شکلی کلاسه کنم . ابتدا در مورد قبول مسلک بهائیت پروفسور ، که میتوانست منشاء تمامی ماجراهای اخیر باشد . اعداد در مسلک بهائیت ، جایگاه خاصی دارند . و دو عدد "9 و 19" از جایگاه ارزشمندی برخوردارند . عدد "9" به خاطر برابری ارزش آن ، براساس حروف ابجد با نام پیامبر بهائیان " بهاء" از جایگاه والایی بر خوردار است و عدد "19" که سرمنشاء پیدایش این مذهب میباشد ، از یکی از آیات "قرآن" کتاب آسمانی  اسلام ، ربایش گردیده ؛ و جایگاه والایی پیدا کرده ! تا آنجا که ، بهائیان هر سال را 19 ماه و هر ماه را 19 روز قرار داده اند . همچنین بسیاری از معیارهای محاسباتی مذهبیشان را بر پایه این دو عدد قرار داده اند . در حروف ابجد ، عدد "9" نماینده حرف "ط" میباشد . که احتمال دارد ، پروفسور با حک حرف لاتین "T" میخواسته ، جای پای بهائیان را در این جنایت ، آشکار کند . که حدس آن خیلی هم دور از ذهن نبود . احتمال دومی که به ذهنم خطور کرد ، تندیس اسب سیاه بود ، که نشان "T" میتوانست اشاره به تندیس باشد ، که طبق اظهارات عجیب نگهبان باعث قتل پروفسور گردیده ! غرق در این افکار و یادداشت آن در لب تابم بودم ، که تلنگر انگشتی بر در به خودم آورد .

....:" بیدارین آقای دکتر !؟"

....:" بفرمائید تو لطفا " در که باز شد ، ابتدا صحرا و پشت سرش هم مستخدم با کالسکه پذیرایی صبحانه وارد اتاق شدند .

....:" صبح بخیر ؛ خوب خوابیدین !؟" حسابی سرحال بود و در لحن و رفتارش طنازی خاصی دیده میشد .

....:" این چه کاریه !؟ خوب میومدم پایین . "  در حالیکه زل زده بود به لب تابم ، با طنازی بیشتری گفت :

....:" داشتین چیکار میکردین !؟"

....:" یادداشت هامو مرور میکردم و یه چیزایی هم یادداشت میکردم ."

....:" اگه بپرسم ، مثلا چی !؟ به نظرتون فضولیه !؟ "

....:" نه اتفاقا ؛ چون اکثرا مربوط میشه به مرگ پروفسور ؛ که شما هم باید در جریان باشید ."

مستخدم که تمامی وسایل صبحانه را ، روی همان میز عسلی کوچک کنار اتاق چیده بود ، اجازه گرفت و از اتاق بیرون رفت .

....:" بفرمائید تا از دهن نیفتاده !"  و قبل از من روی یکی از  دو صندلی پشت میز صبحانه نشست . قهوه که می ریخت ، پرسید :" خوب به جایی هم رسیدید !؟"

....:" مطمئنم ؛ کلید حل این معما ، پای همان تندیس اسب سیاست . "

....:" بعیدم نیست ؛ چرا که پروفسور ، بی دلیل ، قرارشو پای اون مجسمه با ما نذاشته ! "

....:" ما باید امروز ، بعد صبحونه ، یه سری بریم موزه ؛ شاید یه چیزایی دستگیرمون شد . در ضمن لازمه که ، با اون نگهبان هم صحبتی داشه باشیم !"

....:" موافقم ؛ فقط دوباره درگیر پلیس نشیم ! این سرهنگه بد پیله ایه !"

....:" چاره ای نیست ؛ به ریسکش می ارزه ."

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14