فصل 20
از یکی دو ساعت پیش که پریسا خبر داد که گروه حفاری به دیواره
دفینه رسیده اند ؛ همگی در مرکز کنترل جمع بودیم . من و صحرا ، بهرام و زنش و
عالیجناب که روی صندلی گردانی نشسته بود و متفکر و نگران ، در صفحه نمایشگر بزرگ
خیره بود . اصلا هیچکداممان نمی توانستیم که ، حتی برای لحظه ای کوتاه ، چشم از
صفحه نمایش برداریم ! بچه های پیشتاز ، به دیواره سنگی دفینه رسیده بودند و با
تمام قوا و در کمال دقت ، داشتند ، اطراف دیواره را خالی می کردند . دیواری که حدس
می زدیم ، حداقل چهار متر ارتفاع و شش ، شش و نیم متر عرض داشته باشد !
سرپرست گروه مدام با پریسا و همکار جوانش در تماس بودند و آن ها هم هر آن ،
دستورات لازم را ، به گروه اعلام می کردند
. کمپروسهای مکش ، گل و خاک های سالیان متمادی را که به دیواره سنگی چسبیده بود را
، به زحمت جدا می کردند . و دیواره هر لحظه بیشتر و بیشتر نمایان می شد . تونل ،
قطری بیشتر از یک متر نداشت ؛ طوری که تمامی تردد افراد به صورت خوابیده و یا نیم
نشسته ، با واگنهای کفی انجام می شد . ولی اطراف دیواره می بایست ، کاملا خالی می
شد . چون کوچکترین صدمه ای به دیواره می توانست ، از ارزش این گنجینه پنهان سه هزار
ساله بکاهد . نگرانی و اضطراب در چشمان همه مان موج می زد ؛ و براستی که از هیجان
، قلبمان داشت از حرکت باز می ایستاد ! برق اشک را به وضوح ، در چشمان سبز صحرا می
شد دید ! خود من هم از شور و هیجان ، دست کمی از صحرا نداشتم ؛ بهرام خان هم کنار
دست من ، با تمام وجود ، آنی از تماشای فعالیت بچه های حفاری از صفحه نمایشگر ،
غافل نبود ! حالا دیگر تقریبا ، بخش اعظمی از دیواره را می شد دید ؛ مقابل دیوار
سنگی ، محوطه ای به اندازه فضای یک اتاق بزرگ ، ایجاد شده بود . و کمپرسورهای مکش
و باد ، مدام کار می کردند و دیواره هر آن ، بیشتر و بیشتر ، تمیزتر و نمایان تر
می شد . سرپرست گروه حفاری ، در گزارشاتی که از طریق بی سیم ، با اتاق کنترل داشت ، می گفت :
....." ظاهرا
دیواره ، از چهار قطعه سنگ مرمر یک تکه ساخته شده ، که به نظر میرسه ، به صورت کام
و زبونه ، به هم متصلند ! با اینکه مرور زمان ، سطح صیقلی سنگ ها رو زبر و خشن
کرده ؛ با اینحال ، دیواره صاف تر و صیقلی تر از اونه ؛ که تصورشو می کردیم ؛ گذشت
این چند هزار سال ، میتونست این دیواره رو با خاک یکسان کنه ؛ در صورتیکه صدمات
وارده در حداقل ممکنه ...!"
صدای سرپرست از
طریق اسپیکرهای اتاق کنترل پخش می شد و همه هم آن را می شنیدیم . پریسا و همکار
جوانش هر جا که لازم بود ، سئوال و یا دستوری را اعلام می کردند . همکار جوان
پریسا پرسید :
....."
ببینید راهی برای دسترسی به پشت دیواره پیدا می کنید !؟"
و سرپرست در حالیکه با تعجب نقطه ای را نشان می
داد ؛ و همزمان دوربین داخل تونل ، همان نقطه را بزرگنمایی می کرد ، گفت :
....." در
قسمت مرکزی دیواره ؛ در قطعه میانی ؛ همونطور که ملاحظه می کنید ، به نظر می رسه ،
علامتی حک شده ! علامتی مثل یه ستاره ..!"
عالیجناب با شنیدن
این حرف مثل فنر از جا برخاست ، و به صفحه نمایشگر نزدیکتر شد و به پریسا گفت :
....." بگید
اونجا رو کاملا تمیز کنند ..!"
من و صحرا و بهرام
خان هم ، بی اختیار قدمی ، جلوتر رفتیم . سرپرست به دستگاهی که بی شباهت به یک
اسلحه کمری نبود ؛ و با شلنگی باریک به کمپرسور باد متصل بود ؛ علامت حکاکی شده را
، کاملا تمیز کرد . و وقتی صفحه نمایش علامت را به بزرگی تمام صفحه به نمایش کشید
؛ بهت و حیرت داشت ؛ چشمانمان را از حدقه بیرون می کشید ! علامت ، دقیقا و بی کم
وکاست ، همانند مدالیوم بود ..! عالیجناب که چشمانش از شادی برق می زد ، به طرف ما
برگشت و در حالیکه شاید برای اولین بار لبخندی روی لبش ماسیده بود ، گفت :
....." تبریک
میگم دوستان ...؛ احتمالا ای..این علامت ، قفل درب دفینه است که به کمک نشان ، باز
خواهد شد ..!"
صحرا که دیگر
طاقتش طاق شده بود ، و اشک شوقش سرازیر بود ؛ بی اختیار دستانش را در دستان من
حلقه کرد و با بغض گفت :
....." واقعا
خوشحالم ..." و بعد رو به همه کرد و
ادامه داد :
....." من از زحمات تک تک شما ممنونم
؛ واقعا اگه ، هر کدوم از شما دوستان ، و
همینطور تمامی بچه های گروه حفاری نبودند ؛ شاید ، هیچوقت به اینجا نمی رسیدیم
..!"
من که دیدم صحرا ،
اصل قضیه که عالیجناب باشد را ، فراموش کرده ؛ رو به عالیجناب کردم و گفتم :
....." البته
، اصل زحمت رو عالیجناب کشیدن ، که اگه وجود و امکانت ایشون نبود ، اصلا این کار
شروع نمیشد که بخواد به اینجا برسه ...!"
هنوز حرفم تمام
نشده بود که صدای سرپرست ، در اسپیکرها پیچید که :
....." در
چهار جهت این علامت ، حروفی به خط میخی حک شده ..." و قبل از اینکه حرفش تمام
شود ، پریسا پرید به میان حرفش که :
....." دارم
می بینم ..؛ لطف کنید تا اونجایی که میشه تمیزترش کنید ..؛ میخوام چند تا عکس
بگیرم "
و سرپرست با فشار
باد ، برای چندمین بار تمام اطراف علامت را تمیز کرد ؛ و پریسا در ضمن اینکه ،
علامت را در صفحه نمایش ، بزرگتر می کرد ، چندین عکس از زوایای مختلف گرفت و چاپ
کرد و هر کدام را در اختیار یکی از ما گذاشت . عالیجناب در حالیکه چشم از صفحه
نمایشگر بر نمی داشت ؛ از پریسا پرسید :
....." چقدر
طول میکشه ای..این حروفو ترجمه کنید ..!؟"
....." خیلی
طول نمیکشه ... دادم رایانه ... شاید چند دقیقه ای !"
و بعد در حالیکه ، هر لحظه اطلاعات رایانه را
کنترل می کرد ، ادامه داد :
....." حروف
به زبان آرامی است ... از قرار ، هر کدامشون یه عدده ..!"
و پس از کمی سکوت
؛ همانطور که پشتش به ما بود ، ادامه داد:
....." عدد
بالا 53 و عدد پایین 59 و دو طرف 52 است ."
عالیجناب رو به من کرد و گفت :
....." این
دیگه ، تو تخصص شماست دکتر ؛ "
با اشاره از پریسا
اجازه خواستم و پشت یکی از میزها که خالی بود نشستم ؛ و لب تابم را باز کردم و این
سه عدد را به تجزیه و تحلیل کشاندم . کاملا مشخص بود که مدالیوم ، کلید این درب
سنگی است ؛ ولی این که چگونه می بایست در جایگاهش قرار می گرفت !؟ معمایی بود که
می بایست حل می شد . با تجاربی که عالیجناب داشت ، می گفت :
....."
کوچکترین اشتباهی میتونه ، قفل درو ، برا همیشه از کار بندازه ..! واسه همین هم ،
باید رمز این سه عدد ، کشف بشه ..!"
هر یک از اعداد می
توانست ؛ نشان ده ها اسم و رمز باشد ؛ اما چگونه می شد به راز واقعی آن پی برد !؟ هر
چقدر بیشتر تلاش می کردم ، کمتر موفق می شدم . فرصت زیادی نداشتیم ، و من آنی دست
از تلاش بر نمی داشتم ، که ناگهان دستی ، شانه ام را از پشت گرفت ؛ برگشتم و بهرام
خان را دیدم که با لبخندی مهربان نگاهم می کند ، به آرامی گفت :
....." چهار
شاخه از مدالیوم ، دارای چهار تا نشانه است ؛ نشانی بسیار ریز که به چشم هم نمی
توان دید ؛ نوک یکیشان یک زمرد ریز سبزه ، که می بایستی رو به عدد 53 قرار بگیره ؛
نوک دوتاشان دو زبرجد زرده ، که می بایست رو به عدد 52 قرار بگیرن ؛ و نوک آن یکی
هم یک عقیق سرخه ، که می بایستی رو به عدد 59 باشه ..!"
من و بقیه ، که از
تعجب ، چیزی نمانده بود شاخ در بیاوریم ؛ نگاهامان ، در چشمان بهرام خان قفل شد .
و قبل از اینکه چیزی بگوییم ؛ عالیجناب رو به
صحرا کرد و گفت :
....." مدال
الآن پیش شماست ..!؟" و صحرا با شتاب در حالیکه از در خارج می شد ، گفت :
....." الآن
میارمش . " و در کمتر از دقیقه ای
مدال را آورد و به عالیجناب داد . عالیجناب ، این بار ، مدالیوم را زیر ذره بین
بزرگی که مخصوص این کار بود ، گذاشت که بزرگنمایی چندین برابر را در نمایشگرش ،
نشان میداد . و در کمال حیرت ؛ نشان های ریز سبز و زرد و سرخ را در چهار جهت
مدالیوم به تماشا کشید ! در حالیکه درایت بهرام خان برای چندمین بار ، غافلگیرمان
می کرد ؛ پرسیدم :
....." بهرام
خان میتونم بپرسم ؛ فلسفه این اعداد چیه !؟"
....." حالا
بهت میگم ... باشه برا بعد !"
عالیجناب رو به جمع کرد و گفت :
....." با
کشف اسرار این کلید ؛ از محضر خانم سینایی ، اجازه میخوام ، که در صورت تمایل ، به
اتفاق بریم برا ی فتح باب این دفینه ارزشمند ...!" و صحرا در حالیکه از خوشحالی در پوست خودش نمی
گنجید ، با لکنت گفت :
....." تو رو
خدا شرمندم نکنید ... با کمال میل ... من که آماده ام ..!"
و همگی آماده شدیم
برای رفتن به محل دفینه ؛ ابتدا عالیجناب با آسانسور تک نفره پایین رفتند و سپس
صحرا و من و بهرام خان . به محض رسیدن به پایین ، با واگنهای یک نفره برقی ، که به
صورت دراز کش در آن مستقر می شدیم ، به محل دفینه هدایت شدیم . در تمامی طول تونل
به طور مدام اکسیژن تزریق می شد و تمام مسیر با نورپردازی کافی همانند روز روشن
بود . تجهیزات کنترلی تماما از بالاترین تکنولوژی روز دنیا برخوردار بود . قبل از
من عالیجناب و صحرا به محل رسیده بودند . در همان مدت کمی که مقابل دیواره را خالی
کرده بودند ، تمامی امکانات لازم ، همانند تزریق اکسیژن و هوا و همچنین تامین نور
و روشنایی محوطه ، انجام گردیده بود . با رسیدن بهرام خان ، دیگر همه چیز آماده
بود تا مدالیوم را در محل حکاکی قرار داده و به انتظار اتفاقات بعدی باشیم .
عالیجناب مدال را به طرف صحرا دراز کرد و گفت :
....." خانم
سینایی ..؛ بفرمائید .. این در باید به دست شو..شما باز بشه ..!"
و صحرا در حالیکه
دست و پایش را گم کرده بود ، با شادی که نمی توانست که پنهان کند ، گفت :
....." حالا
نمیشد ..." که من بلافاصله به میان
حرفش دویدم و گفتم :
....." همونطور
که عالیجناب گفتن ...این در باید به دست شما باز بشه ..!"
و عالیجناب ؛
مدالیوم را طوری به دست صحرا داد ، که جهت آن ، همانطور که باید ، حفظ شود . و
دوباره تاکید کرد که:
....." فقط
دقت کنید که جهت مدالیوم ، اگه کوچکترین تغییری داشته باشه ... هر چی رشتیم پنبه
میشه ..!"
صحرا قدمی به جلو
گذاشت ؛ مدالیوم را با دست راست به طرف جایگاهش نزدیک کرد ؛ دستش به وضوح می لرزید
، نفس در سینه هامان حبس بود ، به زحمت مدالیوم را در جایگاهش قرار داد و دستش را
پس کشید . عالیجناب به آرامی گفت :
....." خانم
سینایی ... خیلی آروم بی..بیاین عقب تر ..؛"
ولی صحرا که انگار اصلا نشنید همانند مسخ شده ها
خشکش زده بود . ما فقط با یک قدم فاصله با
صحرا ، عقب تر بودیم . خواستم ، دستم را دراز کنم و صحرا را عقب بکشم ، که
عالیجناب مانعم شد . ترس و وحشت تمام وجودمان را فرا گرفته بود ؛ شاید صحرا هم ،
از وحشت ، خشکش زده بود . از چهار جهت مدالیوم ، چهار رشته نور ، به رنگهای سبز و
زرد و قرمز ، بیرون زد ؛ عالیجناب ، این بار کمی با تحکم و آمرانه تر گفت :
....."
نشنیدین چی گفتم ... بیاین عقب تر ..!"
و صحرا که کاملا
خشکش زده بود ، اصلا جنب هم نخورد ! این بار دیگر بدون کوچکترین توجهی به ممانعت
عالیجناب ، خواستم که قدمی پیش بگذارم ؛ و صحرا را عقب بکشم . که به محض تکان
خوردن ؛ انگار که دیوار حائلی از الکتریسته ، بینمان باشد ؛ به عقب پرت شدم ! رشته
های نور سبز از بالا ، و زرد ازچپ و راست و سرخ از پایین مدالیوم ، هر لحظه حجیم
تر می شدند و مانند طناب ، به دور بدن صحرا می پیچیدند ! در کمتر از دقیقه ای ،
تقریبا تمام بدن صحرا را احاطه کردند . همگی ما ناخودآگاه ؛ از ترس و وحشت ، تا
آنجا که جا بود به عقب رانده شدیم . بی اغراق ، از ترس داشتیم غالب تهی می کردیم ؛
و وقتی که رشته های نوری ، تمام بدن صحرا را همچون تار عنکبوت در خود پنهان کردند
؛ صدای وحشتناکی که حاکی از شروع زلزله ای می توانست باشد ، وحشتمان را صدچندان
کرد ! همگی انگار مسخ شده بودیم ؛ و توان کوچکترین حرکتی را نداشتیم . صدای از هم
دریده شدن سنگ ها هر لحظه ، بم تر و قوی تر ، گوشهامان را می آزرد ؛ و گرد و خاکی
که از سقف محوطه بر سرمان می ریخت ، نشان از فاجعه ای بود که می توانست ، همه ما
را زنده به گور کند ! لحظه ای حس کردم که
دیواره سنگی دارد از هم می درد ؛ صدای از هم دریده شدن دیواره سنگی آن قدر بلند و
وحشتناک بود ، که قلبم داشت از سینه کنده می شد . صحرا در میان رشته های نوری ،
کاملا طناب پیچ بود ؛ من و عالیجناب و بهرام خان هم ، توسط یک نیروی نامرئی ،
همانند اعلامیه ، چسبیده بودیم ، به دیوار انتهایی محوطه مقابل دیواره سنگی . و
دیواره سنگی هم ، با غرش و غریوی وحشتناک داشت از هم می درید ! شکاف دیواره سنگی
هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد ؛ و هر طرف از دیواره سنگی در جهت مخالف به صورت
کشویی حرکت می کرد ؛ و در دو طرف در هم فرو می رفت . گرد و خاک حاکی از حرکت سنگها
، هم به سرفه مان انداخته بود و هم دیدمان را کور کرده بود . اینکه چقدر طول کشید
؟ نمیدانم ؛ شاید کمتر از چند دقیقه ای و شاید هم کمتر ! صدا که فرو نشست ؛ گرد و
خاک هم کمتر شد . صحرا را دیدم ، که حالا دیگر ، رشته های نوری با همان شدتی که
طناب پیچش کرده بودند ؛ از دور بدنش باز می شدند و دوباره به همان منبع اصلی خود ؛
مدالیوم بر می گشتند ! با احتیاط قدمی جلو گذاشتم که عالیجناب مانعم شد و گفت :
....." آقای
دکتر ..؛ چند دقیقه صبر کنید ..؛ الآن تموم میشه ..!"
منظورش رشته های
نوری بود که به سرعت از دور بدن صحرا باز می شدند و به جایگاه اصلیشان
"مدالیوم" بر می گشتند . با جمع
شدن رشته های نوری ، گرد و خاک هم کاملا فرو نشست . دوباره با احتیاط قدمی پیش
گذاشتم ؛ دیگر خبری از دیوار الکتریسته نبود . آرام بازوی صحرا را گرفتم و به
آرامی صورتش را به طرف خودم چرخاندم . رنگ به صورت نداشت ؛ بی اختیار زانوانش سست
شد و چیزی نمانده بود که به زمین بغلطد که در آغوشش گرفتم و همراه با او به زمین
نشستم و تقریبا فریاد زدم :
....." خانم
سینایی حالشون خوب نیست ... یه کاری بکنید ..!"
عالیجناب کنار من
نشست و و نبض صحرا را گرفت و با خونسردی گفت :
....."چیزی
نیست ... نی..نیروشون تحلیل رفته ؛ تا چند دقیقه دیگه ؛ حالش خوب میشه ..!"
و بطری کوچک آب
معدنی را که دستش بود را باز کرد و با انگشت ، چند قطره ای را به صورتش چکاند ؛ و
کمی هم به آرامی در حلقش ریخت . چشمان صحرا که باز شد ، خیالم کمی آسوده تر شد .
تازه آن وقت بود که متوجه صحنه مقابلم شدم ، که بی اغراق هوش از سر آدم می پراند !
عالیجناب قدمی پیش گذاشت ، بهرام خان پشت سرش بود ، و صحرا هم تکیه اش به من بود و
هر دو پشت سر بهرام خان . بعضی از بچه های گروه حفاری هم که تا دهانه تونل آمده
بودند ، و جلوتر از همه هلاکوهی هم وارد محوطه شد . با اشاره عالیجناب ؛
پروژکتورهایی که از قبل در محوطه جاساز شده بود که داخل دفینه را روشن کند ؛ روشن
شد ! و خدایا که چه می دیدیم ! تالاری از بلور ؛ تالاری چهارگوش با ابعادی حدودا
هفت در هفت متر ؛ که انگار از یک کوه الماس ، تراشیده باشند ؛ با تخت و سریری از
بلور یک تکه ، در قسمت بالایی آن . که حدودا نیمی از مرکز ضلع شمالی را پر کرده
بود . ابتدا عالیجناب با احتیاط ، کفش از پا در آورد و آرام پا به داخل تالار
گذاشت . به آهستگی و با احتیاط ؛ قدمی را ، روی بلور شفاف کف تالار گذاشت ، و وقتی
از استحکام آن مطمئن شد ، با اشاره سر ، اجازه ورود مارا هم اعلام کرد . به تبعیت
از او ابتدا بهرام خان و سپس من و صحرا هم کفشهامان را در آوردیم و آرام وارد
تالار بلورین شدیم . خنکی بلور را ، در کف پاهامان حس می کردیم . با اینکه غیر از
سریر بلورین ، که زیبائیش چشم را خیره می کرد ؛ دیگر هیچ چیز دیگری در تالار نبود
؛ ولی شکوه و عظمت آن به حدی بود ؛ که زبان از تحسینش عاجز بود ! سقف تالار حدود چهارمتری به نظر می رسید با
ساختار لانه زنبوری بسیار زیبایی که واقعا اعجاز بود ؛ غیر از ورودی اصلی به نظر
می رسید که تالار هیچ راه ورود یا خروج دیگری نداشت . کف آن همانند آیینه صاف و
شفاف بود ؛ آن قدر که حس میکردی ، روی آب راه می روی ! دیواره های تالار هر نیم
متر ، با یک نیم ستون منشوری چند وجهی ، که حائل کف تا سقف بود ؛ مزین گردیده بود
. گو اینکه کوچکترین درزی که نشان از چند تکه بودن کف یا دیواره های بلورین تالار
باشد ، اصلا به چشم نمی خورد . و به نظر می رسید که تمامی تالار از یک بلور یک تکه
تراشیده شده باشد . سقف لانه زنبوری هم که ظاهرا از حفره های بلورینی که به صورت
نیم منشورهای نیم متر در نیم متر کنار هم تشکیل شده بود ، به نظر می رسید که
کوچکترین درز و فاصله ای نه از هم و نه از کل تالار نداشته باشد ! ساختار بسیار
زیبا و مهندسی تالار طوری بود که انعکاس نور را چند صد برابر می کرد ؛ و روشنایی
یک شمع کافی بود تا تالار را در ظلمات شب همانند روز روشن کند ! درست در مرکز ضلع
شمالی تالار و در روبروی در ورودی ، تخت با شکوهی بودبا حدود سه متر طول و یک ونیم
متر عرض و یک و نیم متر هم ارتفاع . دو طرف تخت با دسته هایی که شبیه بدنه شیر
ماده ای بود که در عین زیبایی کش آمده بود و در انتها سر برجسته آن ، ابهتی غریبی
به تخت بخشیده بود ؛ مزین گردیده بود . شش پایه تخت که در چهار گوشه و مابین دو
طول تخت ، قرار داشت ؛ بی شباهت به پاهای فیل نبود ! تکیه گاه تخت که به صورت یک
نیم بیضی منقوش و چشم نواز ، خودنمایی می کرد ؛ بر ابهت و شکوه تخت می افزود . و
عجیب تر از همه نشستنگاه تخت بود ، که در میانه تخت ، دقیقا به حالت نشستنگاه انسان حکاکی شده بود
و دو طرف آن کاملا تخت و بر جسته تر بود ! و این نشان از آن بود که تخت ، با همه
بزرگیش ، فقط مخصوص یک نفر بوده ، که دقیقا در جایگاه خود باید می نشست ؛ نه کمی
اینطرفتر و یا آنطرفتر ! همانطور که محو و محسور تماشای ریز به ریز تمامی زوایای
تخت و تالار بلور بودیم ؛ یکی دو نفر از اعضای گروه هم ، که با هماهنگی قبلی با
عالیجناب به ما پیوسته بودند ؛ مشغول گرفتن عکس و فیلم و برداشت یادداشت بودند ؛
صحرا هم که حالا دیگر ، کاملا حالش بهتر شده بود ، و از تماشای آن همه شکوه و جلال
تالار بلور ، سیر نمی شد ؛ رو به من کرد و گفت :
....."
انتظار هر چیزی رو داشتم .. غیر از این ..!" و بهرام خان که مثل همه محو تماشای زیباییای
بی حد و وصف تالار بود ، گفت :
....." بله
..؛ این اتاق ، قسمتی از همان کاخ بلوری است که ، به دستور سلیمان نبی ، برای
پذیرایی از "بلقیس" توسط اجنه ای که تحت فرمان سلیمان بودند ؛ ساخته شد
..!" عالیجناب با تایید حرفهای
بهرام خان گفت :
....." کاملا
، حق با شماست ... این همان کاخ آبگینه است ، که سو..سلیمان نبی برای ملکه سبا
تدارک دید ..شکوه و عظمت همین کاخ بود که هوش از سر ملکه سبا برد و در مقابل
سلیمان سر تسلیم فرود آورد و اونو به سروری خودش برگزید ..! "
هلاکوهی که با
فاصله اندکی پشت سر ما بود ، با زمزمه ای آرام رو به عالیجناب پرسید :
....." ولی
من موندم ، که این موضوع ، چه ربطی به بهائیها و ازلی ها داشته ؛ که این قدر پیجور
این قضیه بودند !؟"
عالیجناب اشاره ای
به کتیبه ای کرد که بر فراز تخت و در میان تکیه گاه و درست پشت سر کسی بود ، که بر
تخت می نشست ؛ و روی آن نقوشی حک بود و کلماتی که بی شباهت به خط میخی نبود . و
گفت :
....." راز
این کا..کاخ آبگینه ؛ می بایستی تو اون کتیبه باشه ... به زودی با ترجمه این نقوش و کلمات ..؛ به اونچه
که باید خواهیم رسید ..!"
و بهرام خان که
چشم از تماشای کتیبه بر نمی داشت ؛ گفت :
....."
یادمان که نرفته ؛ آخرین مالک "ستاره" سد علی محمد باب بود ، او به
داشتن این نشان افتخار می کرد و سند حقانیت خود را ، همین نشان می دانست . بعد از
اعدام باب ، دیگر هیچ کس نشانی از این مدال پیدا نکرد که نکرد ! و اختلاف مابین
بابیت بالا گرفت ، تا حدی که به نزاع و جنگ و درگیری های بسیار کشید . در این میان
اختلاف اصلی مابین میرزا حسینعلی نوری بود معروف به "بهاء ا..." و یحیی
صبح ازل ، که برادر بزرگتر "بهاءا..." بود . تا اینکه میرزا یحیی ، مدعی
شد که صاحب ستاره داوود است که نشان حقانیت اوست ، و چون نتوانست این ادعا را به
اثبات برساند ؛ اکثر بابیون به طرف بها کشیده شدند ، غیر از عده معدودی که تعصب
خاصی روی او داشتند . از همان موقع ازلی ها برای اثبات حقانیت خود به دنبال این
نشان بودند و برای کسب آن از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند ..!"
هلاکوهی که جواب
سئوالش را گرفته بود ، با رضایت سری تکان داد و گفت :
....." پس
راز این کتیبه چیه ..!؟" که بهرام
خان ادامه داد :
....." راز
این کتیبه ؛ همان است که در مدالیوم بود ... تسلسل نبوت از آدم تا خاتم ..؛ و خط
بطلان به هر دین و آیینی بعد از پیامبری خاتم ..؛ و این همان چیزی بود که بابی ها
و ازلی ها و بهایی ها ... از بر ملا شدنش وحشت داشتند ...!"
عالیجناب با اینکه
، خود کلیمی بود ، تمام حرفهای بهرام خان را تصدیق کرد و گفت :
....." مثل
همیشه حق با شماست ..؛ من به شما غبطه می خورم ، بهرام خان ! آرزو داشتم ، تمام
ثروتم را می دادم و دید باز شما رو داشتم !"
نظرات
ارسال یک نظر