فصل 2

          محوطه ویلا ، در عین وسعت ، آن قدر زیبا و چشم نواز بود که لحظه ای ، تمامی ماجراهای وحشتناک بعدازظهر آن روز را فراموش کردم . بیشتر شبیه یک قصر بود تا ویلا ؛ با خیابانهای سنگفرش و باغچه های سرسبز و زیبا ، و نور پردازی استسنائی؛ که شب را نمایان تر از روز می نمود . در مقابل عمارت پارک کردیم ، و به اتفاق صحرا از پله های پهن و عریض ساختمان بالا رفتیم . داخل عمارت که بی اغراق ، کمتر از زیباترین قصرها نبود ؛ بسیار زیبا و هماهنگ ، معماری و تزیین شده بود . با راهنمایی و تعارف صحرا ، روی کاناپه راحتی در تالار پذیرایی اصلی ، رها شدم . تا مستخدم ، قهوه ای برای پذیرایی آماده کند ، صحرا از یکی از ، اتاقهای بالا ، لب تابش را آورد و بلافاصله عکس هایی را از تلفن همراهش را به داخل آن ریخت . کارش که تمام شد ، نزدیکم آمد و لب تابش را روی میز عسلی ، مقابل کاناپه گذاشت . و فایل عکس ها را انتخاب کرد . عکس هایی از صحنه مرگ دلخراش پروفسور در موزه بود ؛ که صحرا فرصت کرده بود ، قبل از آمدن پلیس به صحنه جنایت ، بگیرد .         همانطور که عکس ها را با هم مرور می کردیم ؛ پرسیدم :" شما چه ساعتی اونجا رسیدید !؟"

....:" درست خاطرم نیست ؛ چهار ، چهار و ربع !"

....:" شما که رسیدید ؛ پروفسور ....." که به میان حرفم دوید و گفت :

.....:" من که رسیدم چند نفری دور جنازه پروفسور جمع بودند ؛ از قرار معلوم ، نگهبان تالارک تندیس ، زودتر از همه ، صدای ضربه ای رو از تالارک میشنوه ؛ و تا سر برگردونه ، جنازه غرق خون پروفسور رومی بینه ، که پای مجسمه بلک هورس به زمین غلطیده !  تو همین فاصله ، یکی دو سه نفری هم ، از سایر نگهبانان و بازدید کنان موزه ، به صحنه می رسند ؛ و مسئول موزه به محض اطلاع ، به پلیس خبر میده . در همین اثنا بود که من هم رسیدم . ابتدا باورش برام خیلی سخت بود ؛ حسابی شوکه شده بودم ، طوری که قلبم داشت از کار می ایستاد . ولی سعی کردم خوددار باشم و به اعصابم مسلط بشم ؛ و تنها فکری که به ذهنم رسید ؛ اینکه چند تا عکس از صحنه بگیرم .

کمی برایم عجیب بود که زن جوانی مثل صحرا ؛ چطور توانسته ، با دیدن آن صحنه وحشتناک مرگ همسرش ، آن قدر خونسرد باشد ؛ که از آن صحنه ها عکس هم بگیرد !؟  

.....:" نگهبان نگفت ؛ که کسی رو هم دیده یا نه !؟"

.....:" چرا ؛ ولی آن قدر عجیب بود که کسی باورش نکرد !"

.....:" منظورتون چیه !؟"

.....:" نگهبان می گفت ؛ سر که بر گردونده ، دیده که مجسمه "اسب سیاه " با سم دستانش ، آن چنان ضربه ای به سر پروفسور کوبیده ؛ که جمجمه پروفسور کاملا به هم پاشیده !"

....:" ولی آخه این چطور ممکنه !؟ مزخرفه !!"

....:" ولی اون کاملا مطمئن بود ، حتی قبل از اومدن شما هم ، تمام اظهاراتش رو ، چندین بار برای پلیس تکرار کرد !"

....:" خوب ، نظر پلیس چی بود !؟"

....:" همون نظر شما ؛ مزخرفه !!"

همانطور که عکسها را با صحرا دوره میکردیم ؛ یکی دو مورد بود ، که نظر مرا به خود جلب کرد . اول اینکه ؛ در یکی از عکسها، مجسمه اسب سیاه ، که روی دو پا بلند شده بود ؛ نسبت به جنازه ، طوری قرار داشت ، که تصور اظهارات نگهبان ، خیلی هم دور از ذهن نبود . دوم اینکه ؛ در کنار دست جنازه ، نوشته نا مفهومی بود ، که احتمالا ، پروفسور ، در آخرین لحظات زندگی میخواسته ، با نگارش آن ، با انگشت خونین ، رازی را بگشاید ! عکسها را بارها و بارها دوره کردیم ؛ غیر از مواردی که اشاره شد ، هیچ مورد دیگری به ذهنمان نرسید .

....:" خانم سینایی ؛ میتونم یه سئوال خصوصی ازتون بکنم !؟"

....:" بفرمایید خواهش میکنم . "

....:" شما چرا همسر پروفسور شدید !؟ منظورم اینه که ......"

....:" میدونم منظورتون چیه ! احتمالا ، اختلاف سنی زیادمون باعث کنجکاوی شما هم شده ! حقیقتش ، من از شاگردای پروفسور بودم ؛ چند سال پیش تو حیفا ! ایشون از مدرسین جامعه شناسی فرق مذهبی جدید بودن ؛ علاقه زیاد من به فرقه بهائیت ، باعث شد که بیشتر به ایشون نزدیک بشم ، تا حدی که به ازدواج رسید !

....:" منظورتون این نیست که پروفسور بهایی بودند !؟"

....:" چرا ؛ کاملا همینطوره ! شما نمیدونستید !؟ ایشون بهایی بودند ، و من هم ، به علت همین علاقه مندی به بهائیت ، به طرف ایشون جذب شدم . اوایلش فکر میکردم ، که واقعا بهشت موعود ، در افکار و عقاید بهائیته ! آخر اون قدر ، شعارهاشون زیبا و دلفریبه ، که میتونه هر کسی رو به طرف خودش جلب کنه . تساوی بی قید و شرط زن و مرد ، دلبسته نبودن به تعصبات ، آپ تو دی بودن مذهبی ، و حذف مرز بندی جغرافیایی و ..........."

....:" من هم همه اینا رو میدونم ؛ ولی در واقع اینطور نیست !"

....:" بله ؛ ولی متاسفانه ، ما وقتی به این واقعیت پی بردیم ، که دیگه خیلی دیر بود !"

....:" من از پروفسور تعجب میکنم ! ایشون دیگه چرا !؟ با اونهمه مدارج علمی و تحقیقاتی ؛ چطور فریب این شعارهای تو خالی و غیر واقعی رو خوردن !؟"

....:" اوایل آدم فکر نمیکنه ، که اینا فقط یه مشت شعاره ! یه مشت شعاری که اصلا قابل اجرا نیست ؛ و به عنوان یک ایده نو که با اصول کاملا دمکراتیک ، پایه ریزی شده ؛ مجذوبش میشه !  غافل از اینکه این فقط یه دامه ؛ اون هم دامی که هویت و ملیت رو از آدم میگیره ؛ و رهایی از اون تقریبا میشه گفت غیر ممکنه!"

....:" پس به خاطر همین هم بود ؛ که قتل پروفسور ، خیلی شما رو شگفت زده نکرد !"

....:" پروفسور از لحظه ای که ، پی به جنایات درون فرقه ای بابیه و بهائیت برده بود ، سعی کرد که خودشو و منو ، از این دام وحشتناک نجات بده ! و بارها و بارها ، تهدید به مرگ شد ؛ برای همین هم ، قتل پروفسور ، برای من ، خیلی دور از ذهن نبود ! این خطریه که هر لحظه در کمین منم هست ؛ و حتی شما !

....:" شما امروز چندین بار از اسراری حرف زدید که پروفسور ، قرار بود برای ما افشا کنند ؛ شما در این مورد چی میدونید !؟

....:" پروفسور همیشه در مقابل کنجکاوی های من سکوت میکرد و می گفت ؛ " هر چقدر که کمتر بدونی ؛ تامین جانی بیشتری خواهی داشت !" ولی دیشب در یه تماس تلفنی بهم گفت ؛ که اسراری هست که مایله برای من و شما فاش کنه ! هر چقدر اصرار کردم که از جزئیاتش ، چیزی بگه ؛ پروفسور موکول کرد به قرار امروز پای مجسمه "اسب سیاه" ! احتمالا به شما هم باید چیزایی گفته باشه !"

....:" حالا که فکرشو میکنم ، حق با شماست . پروفسور این اواخر ، کمی مرموز بودند ؛ البته من به خاطر حق استادی که ایشون به گردن من دارند ، خیلی کنجکاوی نمیکردم ؛ ولی تردیدهاشون ، در صحبت هاشون کاملا مشهود بود ."

چند لحظه ای ، سکوتی بینمان حاکم شد . در حالیکه فنجان قهوه را ، آرام سر می کشیدم ، در افکار خودم غرق شدم . سعی کردم ماجرای این چند ساعت اخیر را در مغزم مرور کنم . صحرا هنوز در کنکاش عکسهایی بود که در لب تابش یخته بود . با بزرگنمایی ، جای جایی از عکسها ، سعی داشت به سئوالهای بی جوابی برسد ، که شاید محال بود . بی اختیار دوباره ، نظرم به همان عکسی که فکر میکردم انگشتان خونی پروفسور میخواستند چیزی را بنویسند ، جلب شد . با عذر خواهی از صحرا ، سعی کردم با بزرگنمایی همان صحنه ، به منظور پروفسور پی ببرم . صحرا هم که ذهن کنجکاوی داشت ، پرسید :

....:" فکر می کنید ، چیزی تو این عکس هست که بتونه کمکمون کنه !؟

....:" امیدوارم ؛ متاسفانه با بزرگنمایی این عکس ، کیفیت اون بسیار پایین میاد !"

....:" به نظر میرسه ؛ چیزی شبیه یه علامت × باشه !"

....:" و یا یه حرف ، مثل حرف  X لاتین !"

....:" آره ، کاملا درسته ؛ ولی ، این چه معنی ای میتونه داشته باشه !؟"

....:" نمیدونم ؛ شاید یه علامت رمزه ! و شاید هم ، شروع یک کلمه ، که متاسفانه پروفسور نتونستن که تمومش کنند!"

....:" مسلما ، این خیلی نمیتونه کمکمون کنه !"

با اشاره به گوشه ای از یک تکه کاغذ کاملا آغشته به خون ، در زیر دست چپ پروفسور و با بزرگنمایی آن ، به صحرا گفتم :

....:" متوجه اون تکه کاغذ خونی شدی ، که زیر دست چپ پروفسوره !؟

....:" نه ؛ دقت نکردم ! درسته ؛ به نظر میرسه که باید ، تکه کاغذی ، چیزی باشه ! ولی حال چه کمکی میتونه به ما بکنه !؟"

....:" مسلما تا وقتی که ندونیم ، چی بوده و چی هست ؛ هیچی ! شما وقتی این عکسها رو می گرفتی ، متوجه چیزی نشدی !"

....:" چی مثلا !؟"

....:" هر چیزی که بتونه ، نشونه ای بهمون بده ؛ تا بلکه بتونیم ، سر از این رازی که باعث مرگ وحشتناک پروفسور شده ؛ سر در بیاریم !"

....:" خوب البته ؛ من در اون حالت ، شرایط خوبی نداشتم ؛ ذهنم بد جوری آشفته بود ، همین عکسارو هم ، با یه حال عصبی و درب و داغون گرفتم ."

....:" حق با شماست ؛ وسایل شخصی پروفسور کجاست !؟ مثل لب تاب ، کامپیوتر ، و یا حتی نوشته ها و یادداشت هاشون ؛ و یا هر چیز دیگه که بتونه کمکی بهمون بکنه !؟ "

....:" تو دفترشه ! پروفسور اصلا عادت نداشت ؛ چیزی رو اینجا نگهداره ! با اینهمه ، میرم بالا ؛ شاید تو اتاق خواب چیزی پیدا کردم !"

و از پله ها بالا رفت . پایین که آمد ، غیر از یک دفترچه جیبی تلفن ، چیز دیگری همراهش نبود . دفترچه را به طرفم دراز کرد و گفت : " این تنها چیزی بود که پیداش کردم ؛ اون هم تو جیب یکی از کت هاش ! " در حالیکه دفترچه را می گرفتم ، گفتم :" خوبه ، شاید بتونه کمکی بکنه ."  و دفترچه را باز کردم ، تمام صفحات آن سفید بود ؛ به جز یک صفحه که یک شماره هشت رقمی در آن ، درج شده بود ؛ بدون هیچ اسمی ! بلافاصله به صحرا گفتم :" اگه ممکنه این شماره رو بگیرید ." صحرا هم شماره رو گرفت ؛ و صدای ضبط شده اپراتور ، حاکی از آن بود که ، چنین شماره ای در شبکه موجود نمی باشد ! گوشی را از صحرا گرفتم و بلافاصله از مرکز مخابرات شماره را استعلام کردم . متاسفانه جواب همان جواب قبلی بود. صحرا که در این فاصله به کمک مستخدم رفته بود تا میز شام را بچینند ؛ از آشپزخانه با صدایی تقریبا بلند پرسید :

....:" چی شد ؛ نتیجه ای گرفتید !؟"

....:" نه متاسفانه ؛ بعید میدونم ، که این ، یک شماره تلفن باشه !"  و صحرا در آمد که :

....:" حالا خیلی خودتونو اذیت نکنید ؛ شام حاضره ؛ میاین سر میز !؟"

شام که می خوردیم ؛ از صحرا پرسیدم :" راستی شما کلید دفتر پروفسور رو دارید !؟"

....:" آره گمونم ، باید بگردم ، پیدا کنم ."

....:" بعد شام یه سری میریم دفتر پروفسور ؛ شاید اونجا چیزی دستگیرمون شد !"

....:" این وقت شب !؟ خوب بذاریم برای صبح ، از اینجا تا دفتر پروفسور ، حداقل دو ساعت راهه !"

....:" چاره ای نیست ؛ شاید فردا صبح دیر باشه ! شما نیازی نیست که بیاین ؛ کلیدو بهم بدید من خودم میرم ؛ باید یه سری به دفتر خودمم بزنم . یه چیزایی هست که لازم دارم ؛ از همشون مهمتر لب تابمه !"

.....:" امکان نداره ، شما رو تنها بذارم ؛ شما به خاطر من به زحمت افتادید ؛ توقع ندارید که بشینم و تماشا کنم !"

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14