فصل 19
بعد از آن روز خسته کننده ای که در ساختمان عملیات داشتیم ؛
قدم زدن و نفس کشیدن در محوطه زیبا و رویایی ویلا ، واقعا مسرت بخش بود . چند
دقیقه ای بیش نبود که در خیابانهای سنگفرش محوطه ویلا ، زیر درختان نارنج و زیتون
و پرتقال ، قدم میزدم و از بوی دل انگیز زیتون و مرکبات ، مست می شدم که ، صحرا هم
به من پیوست . دستش را در بازویم حلقه کرد و خودش را تنگ به من چسبانید . لبخند
شیرینش را بر صورتم پاشید و گفت :
....." تحویل
نمی گیری ؛ آقای دکتر ..!؟"
....."
اختیار دارین ؛ دست پیشو میگیری که پس نیفتی !؟"
....." نه ،
جدی میگم ؛ تو خودتی ؛ تک می پری !؟"
....." ما که
تمام روزو باهم بودیم ..؛ این یکی دو دقیقه روهم به ما نمی بینی !؟"
....." نه که
نمی بینم ..! " و بعد هم قاه قاه زد
زیر خنده .
بعد از مدت ها که
تمام وقت و زندگیم شده بود کار و تحقیق ؛ عشق و محبت صحرا ، جانی دوباره در کالبدم
دمیده بود و قلبم را گرم کرده بود . قلبی که مدتها بود ، دیگر جز تلمبه ای فیزیکی
، هیچ خاصیت دیگری نداشت . اما امروز به
گرما نشسته بود و خدایا که گرمای عشق ؛ چها که نمی کند !؟ گرمای وجود صحرا ، حالا
دیگر شده بود ، نیاز مبرمی که هر آن و لحظه مورد نیازم بود ! و وقتی دست در
بازوانم گره می زند و یا در خفاگاهی برای لحظه ای تنگ در آغوشم می گیرد و هر از
گاهی بوسه ای بر لبانم می نشاند ؛ آن چنان مست و مدهوش می شوم که گاها ترس برم می
دارد ! ترسی که آن هم لذتش سکرآور است .
ممانعت بهرام خان
؛ از رفتن آن روز صبح ما به ساختمان عملیات ؛ به ظاهر عالیجناب را حسابی عصبانی
کرده بود ! گو اینکه خیلی سعی می کرد که به روی خودش نیاورد ! تا هنگام صبحانه هم
از اتاق خودش بیرون نیامد ؛ ولی به محض شنیدن خبر انفجار اتوموبیلی که قرار بود
حامل ما به محل ساختمان عملیات باشد را شنید ؛ نه تنها سگرمه هایش از هم باز شد ،
که به وضوح از نگاه کردن به چشمان بهرام خان هم شرمنده بود ! راننده و یکی از
محافظین که سزنشینان اتوموبیل بودند ، در جا کشته شده بودند ؛ و اتوموبیل هم که
حامل بخشی از ابزارهای تکنیکی بسیار مهم و مورد نیاز گروه حفاری بود ؛ به کلی
منهدم شده بود . عالیجناب به محض شنیدن خبر سراسیمه از اتاق خودش بیرون زد و با
وحشتی که به روشنی در عمق چشمانش لانه کرده بود ؛ مقابلمان قرار گرفت و گفت :
....." همین
یکی دو دقیقه پبش ، بهم خبر دادن که ، تو همین نزدیکیا ، اتوموبیلو منفجرش کردن
!"
خبر آن چنان حیرت
آور بود که برای چند لحظه ای ، همگی زبانمان بند آمد ! و قبل از اینکه کسی حرفی
بزند ، عالیجناب ادامه داد :
....."
مطمئنا قصد مهاجمین کشتن ما بوده ! "
و بعد رو به بهرام خان کرد و گفت :
....." بی
هیچ تعارفی .. ما ز..زندگیمو به شما مدیونیم ..!"
من که واقعا هنوز
منگ بودم باحیرت پرسیدم :
....." آخه
چطور ممکنه ..!؟ " و قبل از اینکه ادامه دهم ، صحرا به میان حرفم پرید که :
....." یعنی
کار کی میتونه باشه ..!؟" و عالیجناب
بلافاصله ادامه داد :
....." خوب
مسلمه دیگه ..؛ ازلی ها ..؛ اونا به ما خیلی نزدیک شدن ..؛ و این میتونه فاجعه بار
باشه ..!"
بهرام خان که تا
آن موقع ساکت بود ، از لاک خودش بیرون آمد و گفت :
....." اونا
اینجا رو شناسایی کردن ...؛ بهتره که جامانه عوض کنیم !"
عالیجناب که هنوز
خودش را پیدا نکرده بود ؛ سری به علامت تایید تکان داد و گفت :
....."
ترتیبشو میدم ...همین امروز..." و
دوباره رو به بهرام خان کرد و گفت :
....." از
محل ساختمان عملیات چی ..!؟ اونجا هم لو رفته ..!؟" بهرام خان لبی به دندان گزید و گفت :
....." به
نظر عالیجناب ؛ ساده انگاری نیست ..؛ اگر غیر این فکر کنیم ..!؟" عالیجناب با شتاب و عجولانه گفت :
....." حق با
شو..شماست ... باید عملیاتو متوقف کنیم !" صحرا با ناراحتی و تاسف به میان
حرف عالیجناب دوید و گفت :
....."
حالا..!؟ حالا که فقط چند روزی بیشتر با دفینه فاصله نداریم ..!؟"
قبل از اینکه
عالیجناب جوابی بدهد ، بهرام خان پیشدستی کرد و گفت :
....." راه
بهتری هم هست ..!" عالیجناب با عجله
پرسید : ....." چه راهی !؟"
....." تغییر
مرکز عملیات ..! ساختمان دیگری را انتخاب کنید سر راه ؛ و ترتیبی بدهید که ازلی ها
فکر کنند که از ادامه عملیات منصرف شده اید ."
از همان لحظه بود
که عالیجناب بلافاصله دستور توقف عملیات را صادر کرد و به پریسا و مهندس جوانی که
، همکارش بود ، دستور داد که در اسرع وقت ؛ کاملا در خفا و پنهانی ، ساختمان دیگری
را در سر راه تونل انتخاب کنند و تاکید کرد که ، حتی نزدیکترین افراد ؛ جز وظایف
محوله ، از سایر امور کاملا بیخبر باشند . به افراد مستقر در داخل ویلا هم دستور
اکید داد ، که تا مشخص شدن موقعیت جدید ، هیچگونه تردد و تماسی با بیرون از ویلا
انجام ندهند . با اینکه در دل مدیریت عالیجناب را می ستودم ؛ ولی تحکم و تندرویش را که باعث وحشت همه شده
بود ؛ نمی پسندیدم . شاید به همین خاطر هم بود ، در لحظه ای که باهم تنها شدیم ،
با ملایمت گفتم :
....." فکر
نمی کنید این رفتار باعث ترس و وحشت بچه ها بشه!؟ ابرویی بالا انداخت و با همان تحکم همیشگی گفت
:
....." آقای
دکتر ... ترس و وحشت بهتر از مرگه ! "
و قبل از اینکه اعتراضی بکنم ، مصمم و محکم ادامه داد :
....."به همه
دوستانتون هم ب..بگید ؛ کوچکترین بی احتیاطی ؛ ممکنه عواقب وحشتناکی داشته باشه
..؛ پس دستوراتو خیلی جدی بگیرن ..!"
بیست و چهار ساعتی
طول کشید ، تا پریسا و مهندس جوان ، محل جدیدی را ، انتخاب کنند . در تمام این مدت
، عملا در اتاقهامان حبس بودیم . حتی تجمع در سالن پایین را هم عالیجناب ، قدغن
کرده بود . تمام ویلا در خاموشی فرو رفته بود و کلیه دوربین های مدار بسته و کنترل
داخل و خارج ویلا ، با اشعه مادون قرمز
کار می کردند . تمام محافظین ، در حال آماده باش بودند و سر پست های خود در
حال انجام وظیفه . با تماس پریسا و خبر انتخاب موقعیت جدید ؛ عالیجناب بلافاصله
دستوراتی را با تلفن های بی سیم ماهواره ای مخصوص ، که غیر قابل رهگیری و کنترل
بود ، به یکی دو نفر از افرادش در شهر داد که سریعا نسبت به خرید ساختمان مورد نظر
، با هر قیمت ممکن ، اقدام نمایند . تا صبح فردا که خبر موفقیت خرید موقعیت جدید
به عالیجناب رسید ؛ نه تنها من و هلاکوهی ، که عالیجناب و بقیه هم خواب به چشمشان
نرفت ! با تخلیه محل ، ابتدا گروه مدیران
و حفاری ، شبانه و کاملا پنهانی ، با شگردهای خاصی که کوچکترین شکی را ایجاد نکند
، به ساختمان جدید منتقل و در موقعیت های خود مستقر شدند . و صبح روز بعدش هم ،
افراد مستقر در ویلا از راه مخفی و با لباسهای مبدل و اتوموبیلهای مختلف ، هر یک
به نوعی به محل و موقعیت جدید منتقل شدیم . ناگفته نماند که در تمام این مدت ،
عملیات بنایی ساختمان در طول روز بی وقفه انجام می شد ، تا کوچکترین تردیدی را
برای هیچ کس ایجاد نکند .
با استقرار در
موقعیت جدید ، در حقیقت آرامش و راحتی ای که در ویلا داشتیم هم ، پر کشید ! تمام
گروه در یکی از سالن های ساختمان که با تخت های یک نفره دو طبقه ؛ همانند
سربازخانه ها مزین شده بود ، جا گرفتیم . مابین تخت ها با پرده برزنتی خاکی رنگ ،
همانند بیمارستان های صحرایی ، جدا شده بود . غیر از گروه ما ، پریسا و پژمان و
چند تن از مدیران اجرایی هم ، با ما هم اتاق بودند . گو اینکه کارها آن قدر فشرده
و زیاد بودند که تقریبا ، زمانی برای خواب و استراحت نمی ماند . صحرا هم با اشتیاق
تمام وقتش را کنار پریسا و همراه او بود . هلاکوهی و اسفندیار هم که ، عملا جزء
پرسنل عملیات حفاری تونل شده بودند ! عالیجناب اکثرا در دفتر خودش مشغول بود ، و
من و بهرام خان ، هر جا که لازم بود ، حاضر می شدیم و هر کمکی که نیاز بود ، انجام
می دادیم . همسر بهرام هم مدیریت آشپزخانه را به عهده گرفته بود که الحق هم ،
استادی بود در کار خودش ! حفر تونل بیشتر از زمانی که پیش بینی می شد ؛ طول کشید !
گروه حفاری ، در قسمت های زیرین برج داوود ، به لایه های سخت و سنگی برخوردند که ،
با تمام امکانات وسیعی که عالیجناب برایشان فراهم آورده بود ؛ پیشرفت کار را بسیار
کند میکرد ! با محاسبات مهندسین گروه بیشتر از صدمتری تا دفینه ، فاصله نداشتیم ؛
ولی با کندی حرکتی که پیش آمده بود ، محاسبه زمانی رسیدن به دفینه ، اصلا قابل پیش
بینی نبود . با این همه ، در مقابل اصرار من و صحرا ؛ پریسا می گفت :
....." کم کم
، هفتادودو ساعت دیگر ، زمان لازم است تا به دفینه برسیم ..!"
این یکی دو روز
آخر ؛ عالیجناب را کمتر می دیدیم . آن قدر درگیری ذهنی داشتیم ، که غیبت های
عالیجناب ، خیلی هم ، به چشممان نیاید ! اکثر اوقات ، اتاق کنترل بودم . و همراه
با صحرا و پریسا ، لحظه ای از تماشای عملیات حفاری در نمایشگرهای مرکز کنترل ، چشم
بر نمی داشتیم . عملیات حفاری به علت سختی لایه های زمین ، کند پیش می رفت ؛ و
کاسه صبر ما هم ، لبریز بود . هر لحظه انتظار واقعه ای را داشتیم . گو اینکه این
چند روزی که در موقعیت جدیدمان ، مستقر شده بودیم ؛ ظاهرا اتفاقی نیفتاده بود !
ولی نمیدانم چرا ؛ دلهره و اضطراب ، لحظه ای رهایم نمی کرد !؟
پریسا و همکارانش
، لحظه ای از تلاش و کوشش باز نمی ایستادند ؛ در تمام بیست و چهار ساعت ، بیشتر از
دو سه ساعت استراحت نداشتند ! پریسا ، رنگ به چهره نداشت ، و اگر رسیدگیهای صحرا
نبود ، زودتر از این ها از پا افتاده بود . با نزدیک شدن به محل دفینه ؛ رایانه ها
اطلاعات دقیق تری را ارائه می دادند ؛ با مطالعه بیش از صدها عکس و تصویر ماهواره
ای که توسط دوربین های مخصوص و با اشعه ایکس و لیزر ، از محل دفینه ، تهیه شده بود
؛ گروه تحقیق بیشتر به این نتیجه می رسیدند که ، در محل دفینه ، اثری از گنج و
گنجینه نیست ! در این یکی دو روزه شاید
بارها و بارها ، تمامی تصاویر دریافتی را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دادند و
اطلاعاتشان را با نرم افزارهای پیشرفته و منحصربفرد رایانه ای ، مطابقت میدادند و
هر ساعتی که می گذشت ؛ بیشتر به این نتیجه می رسیدند که ، در محل دفینه ، اثری از
گنج و گنجینه نیست ! از طرفی هم کم کم ، به این نتیجه هم رسیده بودند که محل دفینه
شباهتی هم به گور و گورستان ندارد ؛ و این دلهره و اضطرابمان را بیشتر می کرد که ،
نکند تمامی این زحمات شبانه روزی ، سرابی بیش نباشد !؟ این دلشوره همه را آزار
میداد ؛ بی اینکه هیچ کس به روی خودش بیاورد ؛ بعد از یکی دو روزی که عالیجناب را
ندیده بودیم ، ناگهان با یکی از محافظینش ، وارد اتاق کنترل شد که من و صحرا هم ،
کنار پریسا و چند تن از همکارانش ، لحظه به لحظه ، نظاره گر کاوش گروه حفاری از
نمایشگرها بودیم . به محض وارد شدن عالیجناب ، به احترامش همه از جا برخاستیم که او با اشاره دست ، همه را به نشستن وادار
کرد . و با همان تحکم همیشگی پرسید :
....." خوب
چه خبر ..!؟ تا کجا رسیدیم ..!؟" که
پریسا ضمن سلام و خوش آمد گویی ، در حالیکه روی صفحه نمایشگر جزئیات طرح را هم
نشان میداد ، گفت :
....." حدس
شما کاملا درست بود عالیجناب ..؛ اینجا احتمالا ، باید قسمتی از همان کاخ آبگینه
سلیمان باشد ؛ به همین خاطر هم هست که نه نشانی از هیچ عنصر فلزی دیده شده و نه
نشانی از بقایای جسد و گورستان ! ولی دقیقا در همین محل دفینه توده بسیار متراکمی
از سیلیس مشاهده میشود که به احتمال بسیار زیاد میتواند شیئی بزرگ از جنس شیشه یا
بلور باشد ..!"
عالیجناب ضمن
تایید حرفهای پریسا ؛ تاکید کرد که :
....." فرصت
زیادی نیست ؛ او..اون بیرون ، حا..حالا دیگه غیر از ازلی ها ؛ آنتن خیلی های دیگه
، کار افتاده ! دیر بجنبیم ؛ هر چی رشتیم ، پنبه میشه ..!"
من که از تعجب
داشتم شاخ در می آوردم ؛ برای لحظه ای نگاهم در نگاه صحرا ، که او هم بهت و حیرت
در چشمانش موج می زد ، تلاقی کرد ؛ و در دل از اینکه پریسا موضوع کاخ آبگینه را از
ما پنهان کرده بود ، دلخور و نگران شدم ، ولی به روی خودم نیاوردم . با اشاره من
صحرا هم آرام شد و لب به دندان گزید و چیزی نگفت .؛ پریسا همانطور که روی صفحه
نمایشگر ، جزئیات پیشرفت کار را برای عالیجناب توضیح می داد ، گفت :
....."
همونطور که ملاحظه می فرمایید ..؛ چند متری بیشتر ، تا ورودی تالار فاصله نداریم
..!"
عالیجناب رو به من
و صحرا کرد و گفت :
....." اون
بیرون ، اوضاع خیلی خوبی نیست ..؛ من تمام تلاشمو کردم که کسی بویی نبره ..!
و..ولی اینکه چقدر موثر باشه ، با خداست ..!"
با حرفهای
عالیجناب اضطرابمان چند برابر شد و بی اختیار پرسیدم :
....."
عالیجناب ..؛ اتفاقی افتاده که ما از اون بیخبریم ..!؟"
....." نه
بدتر از اتفاقات قبلی ..؛ یکی دو درگیری ، در اطراف ویلا با ازلیا داشتیم ، که
بعضا تلفاتی هم داشته .! ولی بدتر از اون ، باز شدن پای نیروهای دولتی به ویلاست
که بیشتر منو نگران کرده ..؛ در هر صورت اوضاع خوبی نیست ؛ نمی خوام نگرانتون کنم
..ولی باید آماده هر اتفاقی بود ..!"
حرفهای عالیجناب
آن چنان تو دلمان را خالی کرد ؛ که نگرانی را به وضوح در چهره همه می شد دید ؛ و
صحرا هم که رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود ، با نگرانی و تشویش پرسید :
....." حالا
چیکار باید کرد !؟" و عالیجناب که
نگرانی و تشویش صحرا را دید ؛ کمی آرامتر گفت :
....."
شو..شما نگران نباشین ... هر کاری که لازم باشه ، خواهیم کرد ..!"
نظرات
ارسال یک نظر