فصل 18

 

       محل عملیات حفر ؛ ساختمان قدیمی ای بود در فاصله هفتصد متری دروازه یافا . سالن ساختمان ، مرکز اصلی عملیات ، پر بود از تجهیزات کامپیوتری و الکترونیکی .  بچه های گروه که اکثرا هم جوان بودند و در کار خودشان خبره ؛ بی وقفه داشتند کار می کردند . به محض ورود من و عالیجناب ، پریسا ، که در بخشی از سالن با یکی از مهندسین ، در جزئیات نقشه های صفحه نمایشگر رایانه بحث می کرد ؛ با اشاره پژمان به طرف ما برگشت و با دیدنمان ؛ به طرف ما آمد . با سلام و لبخندی مقابلمان قرار گرفت . بلافاصله ، عالیجناب پرسید :

....." خوب به کجا رسیدید ..!؟"

....." احتمالا  گنجینه ، در قسمت شمالی برجه .. که از موقعیت ساختاری آهکی برخورداره ؛ اگه اجازه بدین .. برای کشف موقعیت دقیق گنجینه ..؛ باید بیشتر کار کنیم ."

....." فرصتمون خیلی کمه ..؛ ب..بهتره عجله کنید .."

....." اطاعت .."  پریسا که از ما فاصله گرفت ، دور و برم را چشمی گرداندم ؛ غیر از پریسا و پژمان لااقل بیست بیست و پنج نفری ، که اکثرا هم جوانانی بودند بیست تا سی ساله ؛ در جای جای ساختمان مشغول کار بودند . تجهیزات بسیاری هم در تمامی اتاقها و محوطه و سالن ساختمان بودند که هر گروه از بچه ها ، در حال آماده سازی بخشی از آن بودند . نگاهم را به طرف عالیجناب برگرداندم و پرسیدم :

....." عملیات حفاری رو کی شروع می کنید !؟"

....." به محض تکمیل شدن اطلاعاتمون از موقعیت دقیق گنجینه !"

....." سر و صدای حفاری باعث شک و تردید نمیشه !؟"

....." برنامه ریزی طوریه که .. با شروع  عملیات حفاری ..؛ همزمان عملیات بازسازی ساختمانو هم شروع خواهیم کرد ..!"

اندیشه مرگ پروفسور الیاسی ، لحظه ای رهایم نمی کرد ؛ قبل از ظهر که خبر ترور پروفسور ، آن طور بچه ها را به هم ریخت ، ترجیح دادم ، که فعلا خبر مرگش را ، صحرا نفهمد ! آرام هلاکوهی را به گوشه ای کشاندم و موضوع را به او گفتم . و ازش خواستم که مراقب اوضاع باشد . ساعتی بعد ، همراه عالیجناب ، از راه مخفی ویلا ، با اتوموبیل کوپه تریاکیش ، بیرون زدیم و به ساختمان عملیات گروه حفاری آمدیم . امکانات الکترونیکی و کامپیوتری ، و همچنین ، استفاده از امکانات ماهواره ای بسیار قوی و مجهز ؛ و کار تخصصی و مداوم بچه ها ؛ حیرت آور بود ! تمامی گروه عملیات بی وقفه مشغول کار بودند ؛ و لحظه ای آرام و قرار نداشتند ! تصاویر ماهواره ای ، بر روی مانیتورها ، یکی پس از دیگری ، تجزیه و تحلیل می شدند ، و به کمک نرم افزارهای خاص رایانه ای ، تمام جزئیات آن آنالیز میگردید . عکسهایی که با اشعه ایکس و مادون قرمز ، از قسمت های شمالی برج داوود گرفته شده بود ؛ در نمایشگرهای مخصوص بارها و بارها ، بزرگنمایی می شدند و تمامی جزئیات آن مورد مطالعه و بررسی قرار می گرفت ، تا محل دقیق گنجینه مشخص شود . امکاناتی مافوق تصور که فقط می توانست از عهده شخصی همانند عالیجناب برآید ، که علاوه بر ثروت بسیار زیاد ، علاقه مندی خاصی به کشف و کسب آثار باستانی استسنائی داشت ؛ بر می آمد ! پریسا ، آنی آرام و قرار نداشت ؛ لحظه ای مقابل این نمایشگر ، و لحظه ای دیگر مقابل نمایشگری دیگر قرار می گرفت و تمامی تحقیقات را بی کم و کاست زیر نظر داشت . با تمام سن کمی که داشت ، از اعتماد به نفسش ، معلوم بود که در کار خودش بسیار خبره و مسلط است .

قبل از سپیده صبح ، همراه با صحرا و هلاکوهی و بهرام ، با اتوموبیل عالیجناب ، از راه مخفی ویلا، به طرف مرکز عملیات حفاری راه افتادیم . از ویلا تا مرکز عملیات ، راه زیادی نبود ؛ اما نگرانی را در چهره بچه ها می شد دید . و بیشتر از همه صحرا ؛ از دیروز صبح که خبر ترور پروفسور را شنیده بود ، غم سنگینی در عمق چشمانش ، لانه کرده بود . کم حرف و ساکت شده بود . به هلاکوهی گفته بودم که از طریق همسر بهرام ، در یک موقعیت مناسب ، موضوع مرگ پروفسور را به صحرا بفهماند ؛ که متاسفانه هنوز موفق نشده بودند ! سکوت سنگین داخل اتوموبیل داشت روی سینه ام سنگینی می کرد ؛ به بهانه ای رو به صحرا کردم که کنار دستم بود و پرسیدم :

....." از اینکه قراره تا چند ساعت دیگه عملیات کاوش و حفاری شروع بشه ؛ خوشحال نیستی !؟"

نگاهش را به طرفم برگرداند . با همه سعیش نتوانست که اندوه چهره اش را پنهان کند :

....." من نگران پروفسور هستم ..!"     و سرش را به طرف عالیجناب برگرداند که جلو نشسته بود و پرسید :

....." راستی عالیجناب ..؛ حالشون چطوره ..!؟"  عالیجناب بی اینکه سرش را برگرداند ؛ خیلی خلاصه گفت :

....." همونطوری که بود ... فرقی نکرده ...!"   و قبل از اینکه صحرا دوباره به این بحث ادامه دهد ؛ من از عالیجناب پرسیدم :

....." فکر می کنید این عملیات حفر و جستجو چقدری طول میکشه !؟"

....." با پیش بینی ما یه هفته ده روز ؛ مگر اینکه اتفاقی بیفته که پیش بینی نکردیم ..!"

....." مثلا چه اتفاقی ..!؟"

....." هر اتفاقی موم..ممکنه ؛ اگه قابل پیش بینی بود که خوب ... قبلا چارشو می کردیم ...!"

وارد ساختمان عملیات که شدیم ؛ راننده کناری پارک کرد و همگی وارد سالن شدیم . بچه های تیم حفاری ، به محض ورودمان ، همگی به استقبال آمدند که کمی برایم عجیب بود ؛ قبل از ورود به سالن پریسا جلو آمد و خوش آمد گفت . و وقتی بچه ها کوچه باز کردند و وارد سالن شدیم ؛ در مرکز سالن ، کلنگی را دیدم با دسته مزین به روبان قرمز ! که پریسا با لبخند شیرینش رو به عالیجناب گفت :

....." عالیجناب ؛ افتخار شروع کارو به ما می دین ..!؟"

عالیجناب که قدمی از ما پیش بود ؛ توقفی کرد و سر برگرداند و رو به صحرا  گفت :

....." این افتخارو به ما بدین ... خانم سینایی !  صحرا که غافلگیر شده بود با تعجب همه را نگریست و با تته پته گفت :

....." من ...!؟ چرا من...!؟"

....." اگه اراده و همت شما نبود ... هیچگاه این پروژه عملیاتی نمی شد ..؛ پ..پس این افتخارو بدید ، که کلنگ اول این کار ب..بدست شما زده بشه ..!"

و بلافاصله ، کف زدن تمامی بچه ها ، با صورت های خندانشان ، صحرا را واداشت که کلنگ را بردارد و اولین کلنگ این پروژه تاریخی را بزند .

با شروع حفاری ، عده ای هم به ظاهر برای عملیات ساختمانی و بازسازی ، مشغول کار شدند . درایت عالیجناب ستودنی بود . چرا که در همین یکی دو روزه ف با نفوذ و عواملی که داشت ، تمام مجوزهای لازم برای ساخت و ساز بنا را هم گرفته بود . با شروع عملیات تعداد پرسنل اجرایی به بیش از چهل پنجاه نفر رسید ؛ ولی از آنجا که کلیه عملیات بسیار هوشمندانه و با برنامه ریزی بسیار دقیقی مدیریت می شد ؛ عملیات اجرایی بی هیچ اشکالی پیش می رفت . بیشتر وقت من و صحرا هم با عالیجناب بود . هلاکوهی و اسفندیار هم تقریبا تمام وقتشان ، با گروه پیشتاز عملیات حفر در ساختمان می گذشت . بهرام خان کمتر مداخله می کرد و بیشتر وقتش را در ویلا بود . کمی نگرانش بودم ، ولی آنقدر مشغله جور و واجور داشتم که کوچکترین فرصتی برای صحبت با او پیش نمی آمد ! با اینکه با درایت کارشناسان خبره گروه با امکاناتی که در نوع خود در تمام دنیا بی نظیر بود ، ظاهرا به محل دقیق گنجینه پی برده بودیم ؛ پریسا و یکی دیگر از مهندسین جوان گروه ، لحظه ای دست از کاوش و جستجو برنمی داشتند . هر بار که به دفتر کارشان که حالا دیگر به اتاقی در طبقه بالا منتقل شده بود ؛ مراجعه ای داشتم ، پشت نمایشگرهای بزرگ ، که دور تا دور اتاق را فرا گرفته بود ؛ غرق مطالعه و بررسی عکسهای ماهواره ای و مرور اطلاعات مختلف باستان شناسیشان بودند . آن قدر که گاهی از اوقات ، حتی متوجه حضور ما هم نمی شدند ! عملیات حفر طبق برنامه پیش می رفت . علاوه بر ایجاد استحکام دیواره های تونل ، همزمان با پیشرفت حفر تونل ، در کف آن ریل گذاری هم می شد ، تا در صورت نیاز ، هر رفت و آمد و جابجایی ، با واگنهای مخصوصی که تدارک دیده شده بود ؛ انجام پذیرد . گو اینکه کلیه جابجایی مصالح مورد نیاز و تخلیه خاک تونل ، توسط همین واگنها انجام میشد . یکی دو سه بار هم ، من و صحرا ، با همان واگنهای مخصوص نفربر ، تا انتهای تونل که حالا دیگر حدود صدوچهل پنجاه متری می شد را ؛ رفته بودیم . در یکی از همین مراجعات به مرکز عملیات که حالا دیگر بیشتر شبیه کابین خلبان بود تا دفتر کار ؛ از پریسا پرسیدم :

....." احساس می کنم که در خصوص محل دقیق گنجینه هنوز مرددید ..؛ اینطور نیست ..!؟"

و پریسا که غرق کارش بود ، آنقدر که مثل همیشه متوجه ما هم نشده بود ؛ در صندلی چرخانش ، چرخی زد و به طرف ما برگشت و با لبخندی که نمی توانست ، خستگی را از چهره زیبایش بزداید ، رو به من و صحرا کرد و گفت :

....." سلام آقای دکتر .. سلام خانم سینایی .. عذر میخوام که متوجه تون نشدم ..!"

و صحرا هم با لبخندی شیرین سلامی کرد و رو به من گفت :

....." چرا باید مردد باشن ..!؟ به نظر میرسه که پریسا جون تو کار خودشون ، یه استسنان ..؛ "

و پریسا در حالیکه فروتنی به خرج می داد ، با لبخند رضایت بخشی گفت :

....." نه خانم سینایی ..؛ حق با آقای دکتره ! البته تردید ما به لحاظ محل نیست ..؛ که بیشتر ناشناخته بودن اون مورد شک و تردید ه ..!؟

من و صحرا که اصلا از حرفهای پریسا سر در نمی آوردیم ؛ نگاهی به همدیگر کردیم و من با بهت و حیرت رو به پریسا کردم و پرسیدم :

....." من که منظورتونو درست نفهمیدم ..؛ ممکنه بیشتر توضیح بدین .."

حرفم تمام نشده بود که عالیجناب هم رسید . پریسا نگاهی به عالیجناب کرد و با اشاره او به طرف نمایشگر بزرگ مرکزی رفت و به توضیحاتش ادامه داد :

....." تمام اطلاعات ما ، حاکی از اونه که ، در این محل ، قسمت شمالی برج داوود و درست زیر دروازه سنگی ، در عمق پانزده تا هفده متری از سطح زمین ، محوطه ای است مدفون ! که قطعا همان دفینه مورد نظر ماست ..!"

من و صحرا نگاهی به هم انداختیم و صحرا پیش دستی کرد و پرسید :

....." خوب پس ... مشکل کار کجاست ..!؟"   و پریسا دوباره ادامه داد :

....." فقط نشونی از گنجینه نیست ..! به نظر می رسه که ، این محل بیشتر شبیه یه گورستانه ... یه گورستان سه هزارساله ..؛ دستگاه های ما هیچ نشونی از گنجینه ای که تو این محل باشه رو نشون نمیدن ..!"

عالیجناب که تا آن موقع ساکت بود و از حالتش معلوم بود که از تمامی این اطلاعات از قبل با خبر بوده ؛ رو به ما کرد و گفت :

....." یکی از دلایلی هم که تا حالا ک..کشف نشده هم همینه ..؛ اکثر کسانی که از دیرباز به دنبال زیرخاکی و دفینه ان ؛ با د..دستگاه های فلزیاب و شبیه اون ، تو اعماق زمین ، سر و کار دارن ، که طبیعتا ، به خاطر اینکه تو این دفینه کوچکترین نشونی از فلز نیست ..؛ تا به حال کشف نشده ..!" و سپس رو به پریسا کرد و گفت :

....." هر گونه تردیدی بی مورده ..؛ گ..گنجینه ما همین جاست ..؛ شما سعی کنید ، ورودی غارو پیدا کنید که خیلی مهمه ..!"

پریسا با لبخندی رضایتبخش ، سری به عنوان تایید حرفهای عالیجناب تکان داد و به پشت میز کارش بر گشت و همراه با همکار جوانش ، دوباره مشغول کار شد . در اتاق بغلی ، که عملیات حفر تونل مدیریت می شد ؛ تمامی عملیات حفر توسط مهندسین جوانی که با تجهیزات مفصل کامپیوتری ، لحظه به لحظه آن را تحت نظر داشتند ؛ کنترل می شد . در یکی از نمایشگرهای بزرگ ، تمامی عملیات حفر به صورت زنده ، پخش می شد . بی اغراق از تماشای عملیات حفر تونل ، از صفحه نمایشگر ، سیر نمی شدم . صحرا هم به وضوح ، آنی نمی توانست که چشم از صفحه نمایشگر بردارد ! پیشرفت کار در همین یکی دو روزه بهتر از آنی بود که فکر می کردیم . با تلاش بی وقفه بچه های گروه و تجهیزات مدرن و استسنائی ای که عالیجناب فراهم دیده بود ، غیر از این هم انتظار نمی رفت ، و این امیدواریمان را بیشتر می کرد .     

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14