فصل17

 

     پاسی از شب گذشته بود که دو نفر از تیم کارشناسی عالیجناب ، جهت ادامه نتایج تحقیقات خود به ویلا آمدند . دختر و پسر جوانی به نام های پریسا و پژمان . شباهتشان به هم حاکی از آن بود که احتمالا باید خواهر و برادر باشند . پریسا بیست و چهار پنج ساله و پژمان بیست و یکی دو ساله نشان میداد . بعد از آشنایی مختصری که داشتیم ؛ با اشاره عالیجناب پریسا رو به جمع گفت :

....." با توجه به موقعیت مکانی برج داوود ، و مراقبت شدیدی که از اون محل میشه ..؛ ما با تحقیقات وسیعی که در همین مدت کوتاه داشتیم ..؛ به این نتیجه رسیدیم که ، چاره ای نیست ، جز اینکه از چند صدمتری اطراف ، نقب بزنیم . و با توجه به اینکه دروازه یافا و برج داوود ، در یک منطقه کوهستانی قرار دارند ..؛ انتخاب موقعیت استارت ، کار خیلی مشکل و پیچیده ایه .. و بدتر از همه ..، ازدحام جغرافیای سکونتی اطراف برجه ..، که باعث محدودیت بیشتری میشه ! با تمامی این اوصاف ؛ کارشناسای خبره ما ..، یکی دو محلو برا استارت انتخاب کردن که داریم روشون کار می کنیم . امیدوارم تا بیست و چهار ساعت آینده بتونیم ، نقطه شروع و مسیر حفاری رو مشخص کنیم و استارتو بزنیم ..!"

پروفسور نگاهی به عالیجناب انداخت و پرسید :

....." با توجه به محدودیت زمانی ای که ما داریم ..؛ امکان تسریع عملیات نیست ..!؟"

عالیجناب نگاهش را به پریسا دوخت و او هم جواب داد :

....." مطمئن باشید ؛ در هیچ جای دنیا نمی تونن ، این پروژه رو ، با سرعت و دقت ما انجام بدن ! ما ، هم ، بهترین کارشناسان حفاری و باستان شناسی رو در اختیار داریم ، و هم ، از استسنائی ترین امکانات فنی و تکنولوژی روز دنیا ، در این مورد ، برخورداریم .."

سخنان پریسای جوان ، آنقدر محکم و مستدل بود که ، دیگر جای هیچ سئوال و ابهامی را برای کسی باقی نگذاشت . و پس از پذیرایی کوتاهی همراه با برادرش پژمان ، خداحافظی کردند و به سر کارشان بر گشتند .

خبر ترور پروفسور آنچنان شوکی واردمان کرد ؛ که همه مان را به هم ریخت ! هنوز میز صبحانه جمع نشده بود که ، به ناگاه ، عالیجناب با اتوموبیل کوپه مشکی خود وارد ویلا شد . با صحرا و هلاکوهی گرم صحبت و بگو بخند بودیم ، که از شیشه پنجره صبحانه خوری ؛ عالیجناب را دیدم ، که از اتوموبیلش که خوب هم پارک نکرده بود ؛ با عجله پیاده شد و با عصبانیت به طرف ساختمان ، شلنگ انداخت . از آنجا که ، رفتار عالیجناب هیچگاه قابل پیش بینی نبود ؛ اصلا تصورش را هم نمیکردم که حامل خبر بدی باشد ! به محض ورود به سالن ، به طرف صبحانه خوری آمد و بی مقدمه گفت :

....." متاسفم ..؛ حا..حامل خبر بدی هستم ..!"

فکر کردم شاید گروه شناسایی لو رفته باشد ؛ و یا سر و کله سرهنگ و دار و دسته اش ، دوباره پیدایشان شده ؛ و .... که وقتی چشمان متعجب و پرسشگرمان را دید ؛ ادامه داد :

....." دی..دیشب پروفسورو زدن ..!"

هنوز نمی فهمیدم که منظور عالیجناب چیست !؟ صحرا هم مثل من هاج و واج مانده بود . هلاکوهی کمی این پا و آن پا شد و بالاخره هم با تته پته پرسید :

....." منظورتون چیه که پروفسورو زدن ..!؟"

....." ترورش کردن ..!"

من که تازه متوجه حرف های عالیجناب شده بودم ؛ به میان حرفش دویدم و هراسان پرسیدم :

....." کی ترورش کرده ..!؟ الآن کجان ..!؟"

و عالیجناب که سعی داشت خونسردیش را حفظ کند ؛ گفت :

....." اینکه چه کسانی ت..ترورش کردند ..؛ هنوز چیزی نمیدونیم ..؛ ولی پروفسور الآن تو بیمارستانه ..؛ بیهوشه و تحت مراقبت ..!"

صحرا که طاقت از کف داده بود ، و بی اختیار اشک در چشمانش حلقه بسته بود ؛ با بغض فروخورده ای گفت :

....." کدوم بیمارستان ..!؟ من میخوام ، ببینمشون ..؛ همین الآن ..!"

و با شتاب رفت طرف در خروجی . عالیجناب در حالیکه با اشاره دست مانع رفتنش می شد ؛ گفت :

....." خانم سینایی ..؛ خا..خواهش می کنم ک..کمی تامل کنید ؛ فعلا تکون خوردن از اینجا ، برا هیچ یک از شما ، بصلاح نیست ؛ "

و بعد رو به همه کرد و ادامه داد :

....." کسانی که پروفسورو ترور کردن ، مطمئنا بیمارستان رو کاملا تحت نظر دارن تا ببینن چه کسانی به سراغ پروفسور میان ..! اونا تا به نشان نرسن ، از انجام هیچ جنایتی ..ابایی ندارن ..! پس بهتره که عاقلانه رفتار کنید ..!"

بهرام خان و همسرش که تازه از پله های سالن پایین می آمدند ؛ با شنیدن حرفهای عالیجناب و خبر ترور پروفسور ؛ از بهت و حیرت ، همان کمرکش پله ها ، خشکشان زد ! ناگهان نگاهم به طرف بهرام خان برگشت ، که دیدم رنگ به صورت ندارد ، و انگار که زانوانش ، دیگر قدرت تحمل وزنش را نداشته باشند ؛ تا شد و همان میان ، روی یکی از پله ها ، نشست . همسرش هم وضعیت بهتری نداشت . سعی کردم کمی خوددار باشم ، رو به عالیجناب پرسیدم :

....." زنده میمونن ..!؟"

....." فعلا که معلوم نیست ..؛ گلوله ریه هاشو از هم دریده ..!"

و صحرا که دیگر حسابی عصبانی شده بود ؛ پرخاشگرانه رو به عالیجناب کرد و تقریبا فریاد زد :

....." شما با این همه امکانات ..؛ نمی تونین کاری براش بکنین ..!؟"

....." خانم سینایی ..؛ ایشون علاوه بر مراقبت های پزشکی ..تحت مراقبت پلیسه ..! در ضمن مطمئن باشین ، که من هر کا..کاری که بتونم ، براشون می کنم ..؛ ایشون نزدیکترین دوستیی که من دارم ..!"

صحرا که از این حرف عالیجناب کمی شرمنده شده بود ؛ با تته پته گفت :

....." عذر میخوام عالیجناب ..؛ قصد جسارت نداشتم ؛ ولی آخه .. چطور ممکنه ..!؟ همین چند ساعت پیش..؛ همین جا ..؛ دور هم بودیم ..! و حالا ..... " که گریه امانش را برید .

جو که کمی آرام شد ، عالیجناب مرا کناری کشید و گفت :

....." آقای دکتر ..؛ با اینکه من شخصا ..؛ با پنهانکاری ، شدیدا مخالفم ..؛ ولی به لحاظ رعایت حال خا..خانم سینایی .. مجبور شدم دروغ بگم ..!"  که با عجله به میان حرفش دویدم و هراسان پرسیدم :

....."منظورتون چیه !؟ نمی خواین بگین که پروفسور .... "   که زبانم بند آمد و عالیجناب با تاسف سری تکان داد و گفت :

....." بله متاسفانه ..؛ پروفسورو ..قبل از اینکه به بیمارستان برسونند ..؛ تموم کرده بود ..!"

به یک باره ، تمام تنم یخ کرد ؛ و احساس کردم که قلبم دارد از کار می ایستد ! به وضوح عضلاتم شل شد ، سرم گیج رفت و چیزی نمانده بود که زمین بخورم ..؛ که عالیجناب با لحن آمرانه ای ، آرام و خفه ، طوری که غیر از من کسی متوجه نشود ؛ تقریبا فریاد زد :

....." خو..خودتونو کنترل کنین آقای دکتر ..؛ من بعد از پروفسور ، فقط رو شما حساب وا کردم ..؛ بهتره منو با رفتارتون ناامید نکنید ..!"

و بعد اشاره ای کرد به یکی از خدمه ، که لیوان آبی برایم بیاورد . من هم تمام سعیم را کردم که خوددار باشم و ظاهرم را حفظ کنم . با عالیجناب به کناری رفتیم و مقابل هم روی کاناپه ای ، نشستیم . کمی که آرام شدم ، پرسیدم :

....." پروفسور که دیشب تا دیروقت با ما بود ؛ .... کجا ترورش کردند ..!؟"

....." مقابل ورودی پارکینگ منزلش ..؛ دیشب بعد اینکه ، شماها برا استراحت به اتاقاتون رفتین ؛ پروفسور گفت ؛ که میخواد یه سری به منزلش بزنه ..؛ می گفت ؛ چیزایی لازم داره که با..باید برداره ..؛ گفتم بهش که ممکنه منزلش تحت نظر باشه ! حتی ازش خواستم ، که با یکی از مراقبین من بره ..؛ ولی گوش نکرد ..! من هم خیلی اصرار نکردم ..!"

....." نمی دونستم که پروفسور ، تو این شهر هم منزل دارن ..!؟"

....." منزل پدریشونه ..؛ اتفاقا ، ابتدا قصد داشتن ، از شما تو منزل خو..خودشون پذیرایی کنن ..! که به توصیه من پشیمون شدن ..؛ و قرار شد ، اینجا در خدمتتون باشیم ..!"

....." به نظر شما ..ترور پروفسور کار کی میتونه باشه ..و چرا ..!؟"

....." احتمالا ازلی ها ؛ اونا نمی خوان ، راز سر به مهر این نشان ، آشکار بشه ! اول ترور پروفسور عادل ..؛ حالا هم پروفسور الیاسی ..! این ها تنها کسانی بودند که برای کشف این راز ..؛ از هیچ سعی و تلاشی ، فرو گذاری نکردن .!"

....." حالا .. چیکار بایستی کرد ..!؟

عالیجناب چشمی گرداند و بچه ها را دید که هر یک در گوشه ای از سالن ، ماتم زده و غمگین ، چنبره زده بودند و سر در گریبان خود داشتند ! و رو به من کرد و گفت :

....." با اینکه ازلی ها هنوز از محل ا..اختفای ما بی اطلاعند ..؛ دستور دادم ، تمامی وسایل امنیتی ویلا رو ، فعال کنند . تعداد مراقبین رو هم چند برابر کردم ؛ طوری که اینجا ، الآن ، مثل یه دژ امن و غیر قابل نفوذه ..! تردد در اصلی رو کاملا ممنوع کردم .. در صورت نیاز تردد ، فقط از راه مخفی ویلا انجام خواهد شد ، که هیچ احدالناسی ، از وجود اون مطلع نیست ..!"

و بعد اشاره ای به جمع کرد و گفت :

....." در ضمن بهتره با دوستانتون صحبت کنین که به جای غمبرک ساختن ..؛ آماده کار بشن .."

و گوشی تلفن بی سیمی را به طرفم دراز کرد و گفت :

....." برای ت..تماس هم فقط از این گوشی استفاده کنید .."

و بعد به طرف اتاق خودش رفت ؛ که قسمت شمالی سالن بود . 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14