فصل 16
بهرام خان که از محبس خود بیرون زد ؛ با دیدن چشمان قرمز و از حدقه در آمده اش و
حال نزاری که داشت ، از وحشت خشکمان زد !
همسرش به محض دیدن بهرام در کنار نرده های سنگی راهرو بالا ، به دو و با
شتاب ، پله های سنگی و طویل سالن را که به صورت مدور بود را ، دو تا یکی بالا رفت
. و به محض رسیدن به بهرام ، شانه اش را زیر بغلش حائل کرد . با یکی دو قدم فاصله
، اسفندیار هم رسید و زیر آن یکی بغلش را گرفت ؛ من و هلاکوهی و صحرا هم با ترس و
اضطراب ، به طرف پله ها دویدیم ؛ که بهرام خان از همان بالا ، با اشاره دست ،
آراممان کرد و با صدایی لرزان گفت :
....." چیزی
نیست ؛ ترس ورتان نداره ..! "
و به کمک اسفندیار
و همسرش ، از پله ها پایین آمد . روی مبلی نشست و همسرش با نوک انگشتانش ، آرام
شانه اش را ماساژی داد و لیوان آب خنکی به خوردش داد . ما هم با کمی فاصله ، نظاره
گرش بودیم ، آنقدر که باعث مزاحمت هم نباشد ! چند دقیقه ای که گذشت و حال بهرام
خان مساعد گشت ؛ به آرامی بلند شد و به جمع ما پیوست . بهرام خان که سر جایش می
نشست ؛ پروفسور دستش را گرفت و گفت :
....." بهتر
که هستی !؟ خیلی به خودت فشار نیار ..."
بقیه هم ، همراه
با بهرام به آرامی سر جایشان نشستند . عالیجناب هم نزدیک آمد و دستانش را به پشت
مبل حائل کرد . انگار باور نداشت که بهرام خان ، چیزی برای گفتن داشته باشد . همه
آرام گرفتند و بهرام خان آرام و شمرده گفت :
....." دفینه
زیر برج داوود ، کنار دروازه یافا دفنه ..!"
چند لحظه ای ،
آنچنان سکوت مرگباری بر جمعمان حاکم شد ، که چیزی نمانده بود از وحشت قلب هامان از
حرکت باز ایستد ! عالیجناب ، از پشت مبل جلو آمد و آرام روی مبل جا گرفت و با
احتیاط گفت :
....." زیر
برج داوود ...کنار دروازه یافا ..!؟ شما از کجا مطمئنید ..!؟"
بهرام خان که حالا
دیگر کاملا حالش مساعد شده بود ؛ چشم در چشم عالیجناب دوخت و گفت :
....." هر
کسی را بهر کاری ساختن ... همانقدر که شما ، در کارتان استادید ؛ من هم بلد کار
خودمم ..!"
صحرا که اشک شادی
، به وضوح گونه هایش را خیس کرده بود ، رو به من کرد و با بغضی که تو گلو داشت ، گفت
:
....."
بالاخره موفق شدیم ...؛ مگه نه ...!؟"
....." البته
... اجازه بده اولین کسی باشم که بهت تبریک میگم ."
صحرا نگاهی به همه
انداخت و دوباره رو به جمع گفت :
....." به من
...؛ به من چرا ...!؟ زحمت همه شماها باعث شد که به هدف برسیم ..."
پروفسور که تا آن
موقع ، ساکت بود ؛ همه را به آرامش دعوت کرد و گفت :
....." البته
منم به سهم خودم خوشحالم که تا به اینجا رسیدیم ..؛ ولی تازه اول راهیم ..! یادمون
باشه که اینجا ، اورشلیمه ؛ اگه محل اختفای گنجینه ، همونجا باشه که بهرام خان
میگه ..؛ دسترسی بهش ، آسونتر از فتح یک کشور نیست ..!"
عالیجناب به میان
حرفش دوید و گفت :
....." من
اگه مطمئن بشم ک .. که این حرف دو .. درسته ؛ رسیدن به اون ، با من ..!"
با این حرف
عالیجناب که دلم قرص شد ؛ چشم در نگاهش دوختم و گفتم :
....."
عالیجناب ؛ به حرفهای بهرام خان اعتماد کنید ..؛ ما در طول این سفر چنر روزه ،
بارها و بارها ، جونمونو مدیون درایت و پیش بینی های ایشون هستیم ..! ایشون دید
بازی دارند . من به شما اطمینان میدم که ، گنجینه ، بی کم و کاست ، همونجاست که
بهرام خان میگه ..!"
عالیجناب لحظه ای
سکوت کرد و به یک باره گفت :
....." بسیار
خوب ..؛ از اینجا به بعدشو بسپارین به من ..!"
هیجانات دیشبمان ،
باعث شده بود که تا دیر وقت ، خوابمان نبرد . رختخواب هم که رفتم ، آنقدر پهلو به
پهلو شدم که خوابم برد ! بیدار هم که شدم ؛ با اینکه نزدیک ظهر بود ، هنوز خروپوف
هلاکوهی ، همانند تنوره دیو بلند بود ! از پله ها که پایین آمدم غیر از خدمه در
سالن کسی نبود ؛ یکی از خدمه با دیدن من ، جلو آمد و با احترام تعارفم کرد ؛ که
اگر نوشیدنی گرم یا سردی میل دارم ، سرو کند . که ترجیح میدادم ، ابتدا دوشی بگیرم
و بعد ... ؛ پرسیدم :
....." کسی
از بچه ها پایین نیومدن ..!؟"
که خدمتکار اظهار
بی اطلاعی کرد . از عالیجناب و پروفسور پرسیدم ؛ که خدمتکار گفت :
....."
عالیجناب و پروفسور ، یکی دو ساعت پیش ، به اتفاق رفتند بیرون ..!"
و وقتی پرسیدم :
....." نمیدونین کجا ..!؟"
اظهار بی اطلاعی کرد .
دوشی گرفتم و
دوباره پایین آمدم که بهرام خان و اسفندیار را از پنجره صبحانه خوری ، در محوطه
حیاط دیدم که داشتند قدم می زدند . از خدمتکار پرسیدم :
....." اون
آقایون .. کی پایین اومدن ..!؟"
....." یه
نیم ساعتی میشه .."
بی اختیار ، کشیده
شدم به بیرون ؛ بهرام و اسفندیار به محض دیدن من ، راه کج کردند و به طرف من آمدند
. صبح بخیری گفتیم و در محوطه سرسبز و زیبای قصر عالیجناب قدمی زدیم . رو به
اسفندیار گفتم :
....." نمی
خوای یه سری بزنی به این رفیق عزیزت هلاکوهی ..!؟ لنگ ظهره .. خروپوفش دنیا رو
برداشته ..!"
اسفندیار هم بی
هیچ اعتراضی گفت :
....." چرا
آقا ؛ همین الآن میرم بالا .. بیدارش کنم ."
و شلنگ انداخت طرف
عمارت .. کمی از آب و هوا حرف زدم و طفره رفتم ؛ و دست آخر هم ، رو به بهرام خان
گفتم :
....."
نظرتون راجع به این عالیجناب چیه !؟"
....."
عالیجناب یه تاجره ..؛ کارش رو هم خوب بلده ..!"
....." بهرام
خان .... میشه بهش اعتماد کرد ..!؟"
....." چاره
ای نیست ..؛ قدر مسلم اینه که ، آخر سر ؛ ما به منظورمون میرسیم ؛ او هم به منظورش
..! استفاده معنویش میمانه برا ما ..؛ استفاده مادیش هم برا او ..! شما هم که به
همین راضی هستین .. مگه نه ..!؟"
اینقدر با نیش و
کنایه حرف میزد که ، نه تنها دل آدم قرص نمی شد ؛ که بدتر خالی هم می شد !
گفتگومان هنوز به سرانجام نرسیده ؛ از داخل عمارت ، صدایمان زدند . به داخل سالن
که آمدیم ، صحرا و همسر بهرام هم ، سر حال و قبراق ، در صبحانه خوری منتظرمان
بودند . پشت میز که نشستیم ، صحرا با کنایه گفت :
....." سحر
خیز شدی ... آقای دکتر ..!؟"
....."
سحرخیز ..!؟ ببخشید که لنگ ظهره ..!"
....." شما
هم تازه بیدار شدین ..!؟"
....." نیم
ساعتی میشه .."
....." ما رو
باش که رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم ..!"
و قاه قاه شروع
کرد به خندیدن . و بلافاصله از پروفسور و عالیجناب پرسید ؛ که گفتم ؛ از قرار
معلوم زودتر از ما زدن بیرون .. اما کجا ؟ فقط خدا عالمه . ساعتی از ظهر گذشته بود
که اتوموبیل عالیجناب وارد محوطه قصر شد . عالیجناب و پروفسور به اتفاق از
اتوموبیل پیاده شدند . و به طرف ساختمان آمدند . چهره خندان پروفسور نشان از
خبرهای خوب بود . کنار هم که نشستیم ، همه مشتاقانه ؛ چشم دوختیم به پروفسور و
عالیجناب ! پروفسور بشاش و خنده رو ، رو به جمع گفت :
....."
عالیجناب تیمی رو برای تحقیق و بررسی .. در خصوص چگونگی رسیدن به گنجینه ، تدارک
دیدن ..؛ گروهی بسیار زبده و حرفه ای ..! که از یکی دو ساعت پیش ، کارشونو شروع
کردن ..."
و بعد نگاهی به
عالیجناب کرد و گفت :
....." فکر
می کنم تا آخر وقت امروز .. خبر تحقیقاتشونو به ما بدن ..؛ درست میگم عالیجناب
..!؟"
و عالیجناب که تا
آن موقع ساکت بود و با نوشیدنی اش ور می رفت ؛ گفت :
....."
امیدوارم .." و سپس رو به جمع کرد و
گفت :
....." پروژه
مشکلیه ..؛ حفاری ، در تمامی اورشلیم ، از مم..ممنوعیت سختی برخورداره و احکام
سنگینی هم داره ..؛ برا همین هم ، اولا ما مجبوریم ، کو..کلیه عملیاتمونو در
اختفای کامل انجام بدیم .. در ثانی ..؛ احتمالا ، به لحاظ عمومیت مکانی دروازه
یافا و برج داوود ..؛ شا ..شاید .مجبور باشیم ، از چند صد متری محل نقب بزنیم ..؛
که این هم علاوه بر هزینه های سنگین ؛ تحقیقات و کارشناسی بسیار دقیقی رو می طلبه
..! خوشبختانه ، تیم کارشناسی من ، خبره ترین افراد ، تو این زمینه اند .. که از
یکی دو ساعت پیش کارشونو شروع کردن ."
هلاکوهی کمی جابجا
شد و نگاهی به جمع انداخت و رو به عالیجناب پرسید :
....." با
این حساب ؛ زمان زیادی هم لازمه تا به نتیجه برسیم ..!"
....." قطعا
همینطوره ..؛ ما سعی خواهیم کرد .. در حداقل ز..زمان ممکنه به نتیجه برسیم ..؛ ولی
مطمئنا .. پیش بینی این موضوع فعلا خیلی زوده ..!"
صحرا که با این
حرف ها کمی نگران شده بود ؛ رو به پروفسور کرد و گفت :
....." راستی
پروفسور ..؛ از سرهنگ و دار و دستش خبری دارین ..!؟"
و پروفسور که
انگار ، به کلی موضوع سرهنگ را فراموش کرده بود ؛ با لبخندی شیرین گفت :
....." راستی
نگفتم بهتون ..!؟ و بعد از اینکه تعجب و
حیرت را در چشمانمان دید ، ادامه داد :
....." بعد
ماجرای ربوده شدن دکتر ربیع ؛ من برای استمداد با عالیجناب مشورت کردم .. و
کارشناسان ایشون هم سیستم مخابراتی منزل و همراه منو طوری تنظیم کردن که سرهنگ و
دارودستش ؛ حالا حالاها سر کارند !"
صحرا که کمی از
نگرانیش کاسته شده بود ؛ چشمانش برقی زد و با شادی پرسید :
....." چه
جالب ..؛ یعنی چیکار کردن ..!؟"
که پروفسور نگاهش
را به عالیجناب دوخت و عالیجناب ادامه داد :
....." در هر
صورت ؛ هر کاری چاره خو..خودشو داره ؛ سناریویی ترتیب دادیم که جناب سرهنگ .. فورا
تشریف ببرن قبرس ..دنبال نخود سیاه ..!"
به میان حرفش
دویدم و گفتم : ....." خوب بعدش ..!؟" و عالیجناب در آمد که :
....." حالا تا بعد ...!"
نظرات
ارسال یک نظر