فصل 15

 

             اصلا باورم نمی شد ، که صاحب آن قصر ، مردی زشت رو و کوتاه قد ، با آن عینک ته استکانی و لکنت زبان باشد ! انگار تمام عیب های دنیا را ، در این مرد ، جمع کرده بودند ! علاوه بر تمام اینها ؛ غرور و تکبرش هم باعث می شد که انسان بیشتر ازش فاصله بگیرد . ولی در کارش بسیار خبره بود ؛ نشان را که دید ، بلافاصله ، ذره بینش را از جیب کتش بیرون کشید و تک تک جواهرات و سنگ هایش را ، بارها و بارها به نظاره کشید ! بیشتر از یک ساعت ، مدالیوم را برانداز کرد و یادداشت برداشت ؛ و با اطلاعاتی که داشت مطابقت داد . و سرانجام هم ، به جمع ما پیوست که سر میز صبحانه بودیم ؛ و رو به پروفسور گفت :

....." ن.. نشان ؛ اصل اصله ؛"

و مدال را به طرف پروفسور دراز کرد . پروفسور در حالیکه مدال را از مرد می گرفت ، با لبخند رضایتی که بر لب داشت ، و چهره موقرش را مهربان تر مینمود ، گفت :

....." عالیجناب ، کی از من خلاف شنیدن .!؟"

مرد با همان کبر و غروری که در صدایش بود ؛ با اندک لکنتی که داشت گفت :

......" ج..جسارت نباشه ..؛ و..ولی این نشان سه هزار ساله ، کیمیایی است ، که باورش آسان نیست ..!"

و در راس میز بزرگ سالن نشست . خدمه آن چنان مثل پروانه دور و برش می چرخیدند ، که حوصله خودش هم سر می رفت ؛ و هر از گاهی با اشاره دستی ، انگار که مگسی بپراند ؛ از خودش دورشان می کرد . نگاه گود و نافذی داشت ، که از زیر آن عینک ته استکانی ؛ تا ته وجود آدم را می کاوید . با اینکه فاصله ام از او چند متری می شد ، وقتی نگاهش را در نگاهم دوخت ، بی اختیار ، ضربان قلبم تندتر شد ، و دلهره عجیبی قلبم را لرزاند ! پس از چند ثانیه ای که تیر نگاهش چشمانم را نشانه گرفته بود ، گفت :

....." شما ..از اسرار این ن..نشان ، چی میدونین ...!؟"

پرسشش آن قدر ناگهانی و غافلگیرانه بود ؛ که بی اختیار به تته پته افتادم ، و ماندم که چه بگویم که پروفسور به دادم رسید و گفت :

....." اونقدر میدونن که جونشونو ، گرفتن کف دستشون و از اون سر دنیا ، راه افتادن ، به این سر دنیا ...!"

قبل از اینکه جمله پروفسور به اتمام برسد ؛ مرد ، انگار که اصلا حرف پروفسور را نشنیده باشد ، گفت :

....." این ن..نشان ، کلید گنجینه ای است ، مدفون ...؛ ب..برای پی بردن به اسرار گنجینه ..؛ ابتدا باید محلش را یافت ؛ مو..مشکل اینجاست ، که نزدیک به سه هزار ساله که ، کسی موفق به این کار نشده ..!"

و دوباره نگاهش را در نگاه هامان دوخت ؛ تا شاید عکس العملمان را ببیند ! و وقتی جز حیرت در چهره هامان چیزی نیافت ، ادامه داد :

....." حالا شما بگویید...، کلید گنجیه ای که ، خود مدفون است و ناپپدا ؛ چه خاصیتی دارد ...!؟"

کاملا می دانستم که منظورش چیست ؛ کمی خودم را جمع و جور کردم و گفتم :

....." منظور عالیجناب اینه که ، تمام تلاش ما بیهوده بوده و ما این راه دور و دراز و خطرناکو ؛ به خاطر هیچ و پوچ پیمودیم ..!؟"

مرد نگاه نافذش را از من دزدید و در حالیکه ، نگاهش همه را می کاوید ، گفت :

....." به خاطر هیچ و پوچ ، که نه ؛ در هر صورت ، این ن..نشان ، یک مدال سه هزار ساله است که ارزش مادی بسیار بالایی رو داره ... و می..میتونه همگی شما و چند نسل بعدتون رو هم ؛ کا..کاملا بی نیاز کنه ..!"

که صحرا به میان حرفش دوید و گفت :

....." عالیجناب ..؛ نه اینکه ارزش مادی مدال برامون مهم نباشه ..؛ نه ..! ولی همسر من و چند تن دیگه کشته نشدن که ما به نون و نوایی برسیم ..!"

و سپس رو به پروفسور کرد و گفت :

....." پروفسور ..؛ توقع من از شما ، بیشتر از اینا بود ..!"

و نشان را از دستش قاپید ؛ ولی قبل از اینکه ، با عصبانیت سالن را ترک کند ، پروفسور دستش را گرفت و با مهربانی کنار خودش نشاند و گفت :

....." دخترم ؛ بهتره کمی خوددار باشی ؛ یادت باشه که این کار ، با قهر و عصبانیت ، به جایی نمی رسه ! عالیجناب به عنوان یه خبره نظرشو میگه ؛ شما که نباید ، به این زودی از کوره در بری ...!"

صحرا کمی که به خودش مسلط شد ، از پروفسور و عالیجناب ، عذرخواهی کرد ؛ بهرام خان که تا آن موقع ساکت و آرام ، سرش تو لاک خودش بود ، ناگهان گفت :

....." پیدا کردن جای گنجینه با من ..! شما برسین به کارای دیگه ..!"

با اینکه بهت ، چشمان پروفسور را گرفت و پوزخند عالیجناب هم ، حکایت از ناباوریش ، داشت ؛ ولی من و هلاکوهی برق شادی ، در چشمانمان ، جاری شد و لبخند به صورتمان نشست ، و امید را هم در چشمان سبز صحرا به وضوح به تماشا نشستم ..! 

   ساعت ها بود که بهرام خان ، به یکی از اتاق های قصر ، پناه برده بود و کاملا خودش را حبس کرده بود . من و صحرا و هلاکوهی ، خوب میدانستیم که او برای حل این معما ، نیازمند این حبس و تنهایی است . ولی همسر بهرام خان بر خلاف این چند روزه ؛ پر از تشویش و اضطراب بود ! من که زودتر از همه متوجه سرگردانیش شدم ، اشاره ای به صحرا کردم و آرام کنار گوشش زمزمه کردم :

....." بنظر میرسه که حال همسر بهرام خان ، خیلی مساعد نباشه ؛ بهتر نیست یه سری بهش بزنی ..!"

صحرا که به یکباره ، متوجه همسر بهرام شد ؛ بی هیچ معطلی از جا بلند شد و کنارش رفت ، و با مهربانی تمام ، دستانش را در دست گرفت و با نگاه پر از مهر و سخنان محبت آمیز ، سعی در باز گرداندن آرامشش کرد ! من و عالیجناب و پروفسور و هلاکوهی هم ، در گوشه ای از سالن ، تنگ هم نشستیم و در خصوص مدالیوم ، به گپ و گو مشغول شدیم . قبل از هر چیز پروفسور با اشاره چشم و دراز کردن دست ، ازم خواست که مدال را که صحرا هنگام رفتن به طرف همسر بهرام ، به من سپرده بود را ببیند ؛ با احترام مدال را تقدیمش کردم و او در حالیکه با دقت خاصی ، مدال را برانداز می کرد ، رو به عالیجناب کرد و گفت :

....." چه ساختار مهندسی زیبایی دارد این مدال ..!؟"

عالیجناب که اطلاعاتش در باره این مدال ، کاملتر از همه ما بود ؛ گفت :

....." دقیقا پروفسور ..؛ ساختار مهندسی این نشان ..، آنقدر دق .. دقیق و حیرت آوره که بعید به نظر میرسه ، که کا .. کار انسانهای سه هزار سال پیش باشه ..!"

با روحیه خشک و قانونمندی که عالیجناب داشت ، این حرفش ، به نظر کمی عجیب می آمد ؛ با تعجب پرسیدم :

....." شما که نمی خواین بگین ؛ ساخت این مدالیوم کار موجودات فرازمینیه ..!؟"

....." چرا اتفاقا ... نه اینکه ، این ن .. نظر من باشه ؛ که اکثر متخصصین این فن ، که تعدادشون هم .. تو دنیا بیشتر از انگشتان یه دست نیست هم .. همین نظرو دارن !"

هلاکوهی که تا آن موقع سراپا گوش بود ، با احتیاط رو به جمع کرد و گفت :

....." تا اونجا که اطلاعات ناقص من قد میده ؛ که اونم جسته و گریخته ، از بزرگونی مثل پروفسور عادل شنیدم ؛  این نشون هدیه ای بوده از طرف سلیمان نبی به ملکه سبا .."

پروفسور الیاسی ، که از نزدیکترین دوستان پروفسور عادل بود ، در تایید حرف هلاکوهی گفت :

....." تمامی اسناد و مدارک تاریخی و باستانشناسی هم تایید این مدعا ست ."

که عالیجناب به میان حرفش دوید و گفت :

....." کاملا حق با شماست ، این ن..نشان ، کلید گنجینهای بود ، بسیار با ارزش ؛ که سلیمان نبی ، همراه با گنجینه اون ، هدیه کرد به .. ملکه سبا !

صحرا با احتیاط رو به عالیجناب کرد و با احتیاط پرسید :

....." میتونین بگین به چه مناسبتی !؟ "

و لبخندش باعث خنده دیگران هم شد . عالیجناب با خنده کمرنگی که روی لبش ماسیده بود ، ادامه داد :

....." میشه گفت ؛ هدیه ازدواج ! ب..بعد از اینکه ملکه سبا به دعوت سلیمان به اورشلیم آمد و ع..عظمت حکومت سلیمانو دید ؛ آیین سلیمانو پذیرفت و به درخواست او به همسری سلیمان در آمد . سو..سلیمان هم هدیه ای در خور او تقدیمش کرد ؛ ولی غیر از سلیمان و همسرش بلقیس ، هیچ کس به راز اون گنجینه پی نبرد ! ف..فقط بعر از مرگ سلیمان و بلقیس ، این ن..نشا ن به فرزندشان الیاس ، و سپس به دیگر جانشینانشون به ارث رسید ! و در سالیان متمادی ، صدها دست چرخید و باعث غرور و افتخار صاحبانش بود ؛ تا به امروز که ، دست شماست ..!"

من که با بهت و حیرت به داستان عالیجناب گوش میدادم ، با تعجب پرسیدم :

....." اگه در تموم این سه هزار سال ، کسی به راز این مدالیوم پی نبرده ؛ پس شما از کجا به راز این نشون و گنجینه ، پی بردید ..!؟"

....." در حقیقت این .. این من نبودم که به راز پی بردم ! در شب ژانویه پارسال ، من مهمان یکی از مو .. متمولین این کشور عالیجناب ..... بودم  که مهمانی بسیار با شکوهی ترتیب داده بود ؛ و ت..تمامی افراد سرشناس و متمول دنیا رو به دعوت گرفته بود ؛ و در اون مهمانی بود که عالیجناب ، پروفسور عادل رو هم که ، همراه همسرشون در اون ضیافت با شکوه شرکت داشتند ، به من معرفی کردن ...!"

و رو به صحرا کرد و گفت :

....." شما که باید ، خوب یا .. یادتون باشه !؟"

و صحرا که از تعجب با دهان باز ، چشم از صورت عالیجناب بر نمیداشت ، گفت :

....." کاملا درسته عالیجناب ؛ ... منو ببخشید که شما رو بجا نیاوردم ..!"

و عالیجناب دوباره نگاهش را رو به جمع کرد و ادامه داد :

....." صاحب ضیافت ، به پروفسور گفتند که من بهترین کسی هستم که ایشون دنبالش میگردند ؛ و پروفسور پس از کمی مقدمه چینی و این پا ، آن پا کردن ؛ این م..مدالو نشانم دادند و ماجرای گنجینه رو برام تعریف کردن ..؛ و از من خواستند که برای یافتن گ..گنجینه و اسرار مدالیوم کمکشون کنم ! من با اینکه آدم دیرباور و سخت اعتمادی هستم ، حرفهای پروفسور به دلم نشست ، و به ایشون قول همکاری دادم ؛ ولی از فردای اونروز ، دیگه خبری از ایشون نشد ..!"

صحرا به میان حرفهای عالیجناب دوید و گفت :

....." حق با شماست ؛ یکی دو روز بعد از شب ژانویه پارسال ، ما مجبور به مهاجرت به ایران شدیم . در شرایطی بسیار فورسماژور و عجولانه ! که پروفسور به من هیچگاه ، دلیل اون فرار ناگهانی رو نگفت !"

....." بله ..؛ البته بعدها که من با پروفسور الیاسی آشنا شدم ..؛ علت رو فهمیدم ! و متوجه شدم که ایشون به دلیل نزدیک شدن به اسرار مدالیوم ، مو..مورد تهدید جدی ، قرار گرفتن و مجبور به مهاجرت شدن ! و وقتی تحقیق کردم ، و به صحت ادعاهای ایشون پی بردم ، برا یافتن گنجینه ، از تمامی امکاناتم بهره جستم ؛ و هر کاری که می بایست ، انجام دادم تا از محل اختفای گنجینه ، مطلع بشم ؛ که متاسفانه تا به امروز راه به جایی نبردم . و..ولی همونطور که قبلا هم گفتم ، قدر مسلم اینه که ، این ن.. نشان ؛ به خاطر سابقه تاریخی ای که داره ؛ براش ارزش مادی نمی توان قائل شد . و من حاضرم بابت اون یک میلیارد دلار بپردازم ...!"

در حالیکه سعی داشتم ، ضربان تند قلبم را کسی حس نکند که داشت از سینه بیرون می زد ؛ نهایت تلاشم را کردم که به اعصابم مسلط شوم صدایم نلرزد ؛ و به زحمت گفتم :

....." عالیجناب ؛ همونطور که خانم سینایی گفتند ؛ به خاطر کشف راز این مدالیوم ، پروفسور عادل ، جونشونو از دست دادن ..؛ و با غلطیدن به خون خودشون این وظیفه رو به عهده ما گذاشتن ؛ از ما نخواین که به خاطر پول ، پا روی ارزشهامون بذاریم ..!" 

عالیجناب نگاهش را در نگاهم دوخت و گفت :

....." این منتهای آرزوی منم هست ؛ ولی متاسفانه امکانش نیست ..!"

و از جا بلند شد و به طرف کانتر باری که گوشه ای از سالن بود رفت و از خدمه نوشابه ای خنک خواست . k H

 

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14