فصل 13
با طلوع خورشید ؛ ابتدا من و
صحرا با لباسهای مبدل ایلاتی ، با یک تاکسی که از قبل هماهنگ شده بود ، به طرف
لارناکا ، حرکت کردیم . قرار بود ، بهرام خان و زنش هم ، با کمی تاخیر راه بیفتند
.
فرودگاه شلوغ تر
از آن بود که فکر می کردم . تا رسیدن بهرام خان و زنش ، داخل سالن انتظار ، سرمان
را با خوردن قهوه و تماشای فروشگاه های داخل سالن ، گرم کردیم . به ساعت نرسیده ؛
بهرام خان و زنش هم ، پیدایشان شد . بهرام خان به محض ورود به سالن آنقدر چشم
گرداند ، تا ما را دید ؛ و یک راست به سراغمان آمد .
....." برای
شما و خانم پروفسور ، بلیط گرفتم برای پایتخت ؛ تا برسین بچه ها میان سراغتان
..."
و بلیط ها را به
طرفم دراز کرد ؛ و ادامه داد :
....." بهتره
راه بیفتین ؛ فرصت زیادی نیست ...!"
با اینکه اولین
باری نبود که با کارهای بهرام خان غافلگیر می شدم ، از تعجب زبانم بند آمده بود ؛
که صحرا به کمکم آمد و گفت :
....."پس شما
چی ؛ نمیاین با ما ..!؟"
....." نگران
ما نباشید ..؛ حیفا همدیگرو می بینیم .."
و با اصرار ، به
طرف گیت کنترل هدایتمان کرد . مسئولین کنترل و گمرک با خوشرویی تمام ، مدارکمان را نگاهی انداختند
و بدون کوچکترین مزاحمتی به سالن پرواز راهنماییمان کردند . فرهنگ توریست پذیری
جزیره ، باعث شده بود که با مسافرین تعامل و رفتار بسیار خوبی داشته باشند . سوار
هواپیما که شدیم ؛ نفس راحتی کشیدیم و در صندلیهامان جا گرفتیم . نگرانیهامان که
کمتر شد ، صحرا نگاهش را به طرفم چرخاند و پرسید :
....." خوب
اگه این مردک ، دکتر ربیع نبود !؟ سر دکتر چی اومده ..!؟"
نه اینکه به این
موضوع فکر نکرده باشم ؛ که از دیروز بعداز رفتن این دکتر بدلی ؛ بارها و بارها ،
فقط به همین موضوع فکر کرده بودم ؛ ولی جوابی نداشتم . تاملم باعث شد که ، صحرا
دوباره ادامه دهد :
....." از
قرار ، تو هم خیلی مطمئن نیستی به حرفای بهرام خان ...!؟"
....." نه ،
اینطور نیست ..؛ فکر اینکه چه بلایی سر دکتر ربیع اومده باشه ؛ فکرمو مشغول کرده
...!"
صحرا کمی در خودش
فرو رفت و با کمی تردید ، پرسید :
....." از
کجا معلوم ... که خود بهرام ... جزو دار و دسته ازلی ها نباشه ...!؟"
....." نه
عزیزم ...؛"
....." از
کجا اینقدر مطمئنی ..!؟"
....." اولا
که ، هلاکوهی از چشماش بیشتر به بهرام , اعتماد داشت ؛ دوما ، اگه بهرام چشمش
دنبال مدال بود که تا الآن هزلر بار می تونست ، اونو بدست بیاره ...!"
با این توضیحات
صحرا هم کمی آرام شد و در حالیکه شاید از خستگی ، چشمانش را روی هم می گذاشت ، زیر
لب زمزمه کرد :
....." خوب
آره ... اینم حرفیه ..."
در کمتر از سه ربع
ساعت به مقصد رسیدیم . به محض ورود به سالن خروجی مسافرین ، از پشت شیشه ؛
اسفندیار را دیدم ، که در میان مسافران چشم می گرداند ، که ما را بیابد . با یکی
دو سه بار ، دست تکان دادن ، بالاخره ما را دید و لبخند رضایتی بر لبش نشست . بعد
از برداشتن ساک و کوله سفریمان از گیت دوار ؛ همراه با ازدحام جمعیت ، به طرف در
خروج رفتیم . صحرا هم کنار دستم ، روی پنجه های پایش بلند شده بود ، تا اسفندیار
را پشت شیشه گم نکنیم . با نگرانی پرسید :
....." پس
هلاکوهی کجاست ..!؟"
....."
احتمالا یه جایی همین دور و برا .."
....."
نمیدونم چرا ؛ دلم داره شور می زنه
...!"
....." موردی
برا دلشوره نیست ... بهتره خونسرد باشی .."
با کنترل مدارک و
جامه دانهامان ، که خیلی هم طول نکشید ؛ وارد سالن خروجی شدیم ، که اسفندیار هم
آنجا بود . به محض ورودمان به سالن ؛ به طرفمان آمد و با لبخند ، خوش آمدی گفت و ساک
و کوله را از ما گرفت و راه افتاد ! به بیرون از سالن که می رفتیم ، پرسیدم :
....." پس
هلاکوهی کجاست !؟"
....."
اورشلیم منتظرمونه ...!"
من و صحرا که
حسابی یکه خورده بودیم ؛ به اتفاق پرسیدیم :
....."
اورشلیم ...!؟"
و من ادامه دادم :
....."
اورشلیم چرا ..!؟ مگه قرار نیست ، بریم حیفا ..!؟"
....." نه
آقای دکتر ؛ برنامه تغییر کرده ؛ اورشلیم که رسیدیم ، خودتان خواهید دید
...!"
لحظه ای اندیشیدم
که دلشوره صحرا ، خیلی هم بی ربط نبود ..؛ و ناگهان یاد بهرام و زنش افتادم و رو
به اسفندیار گفتم:
....." بهرام
خان و همسرش چی !؟ اونا دارن میرن حیفا ..."
....." یکی
از بچه ها رفته دنبالشان ..؛ نگرانشان نباشید ..!"
کم حرف تر از آن بود که بتوان ، چیز بیشتری از او فهمید ! به
محوطه فرودگاه که رسیدیم ، اسفندیار ، اتوموبیلی را که از قبل اجیر کرده بود ، با
اشاره سر نشانمان داد و مستقیم به طرفش رفت و ساک و وسایلمان را در صندوق عقبش جا
داد . با راهنمایی راننده ، من و صحرا در صندلیهای عقب اتوموبیل جا به جا شدیم و
اسفندیار هم کنار دست راننده ، قرار گرفت . از فرودگاه که خارج شدیم ، هوای معتدل
و آفتابی پاییز ؛ از پنجره نیمه باز اتوموبیل به زیر پیراهنمان دوید . تماشای
مناظر بدیع و زیبای بیرون اتوموبیل ، باعث شد که تا به خودمان بیاییم ؛ به اورشلیم
برسیم . با راهنمایی اسفندیار تاکسی مستقیم رفت ؛ به طرف هتلی که از قبل برایمان
رزرو شده بود . پیاده که شدیم ، هلاکوهی را دیدیم که منتظرمان بود . با دیدن
هلاکوهی ، هم من و هم صحرا ، دلمان قرص شد . هلاکوهی به طرفمان آمد و از همان چند
قدمی برایم آغوش گشود . بی اغراق تا به امروز از دیدن هلاکوهی اینقدر خوشحال نشده
بودم . تا اسفندیار ، ساک و کوله هامان را به اتاق ها منتقل کند ، به اتفاق صحرا و
هلاکوهی ، در چایخانه هتل ، سفارش قهوه ای دادیم و نگاه های پرسشگرمان را به چشمان
هلاکوهی دوختیم . صحرا قبل از من پیشدستی کرد و پرسید :
....." خوب
آقای هلاکوهی ...؛ ممکنه بفرمایین موضوع چیه ..!؟"
هلاکوهی کمی خودش
را جمع و جور کرد و سعی کرد ، خلاصه و بدون حاشیه ، ماجرا را تعریف کند :
....."
واقعیتش ؛ به محض ورودمون به حیفا ، و تماس با پروفسور ؛ فهمیدیم که غیر از سرهنگ
و دار و دسته اش ، ازلی ها هم ، عزمشونو جزم کردن برای به دست آوردن مدالیوم ؛
واسه همین هم حس کردیم که حیفا ، احتمالا محل امنی نباشه ..؛ به پیشنهاد پروفسور
تصمیم گرفتیم که بیایم اورشلیم ..."
قبل از اینکه من
حرفی بزنم ، دوباره صحرا پرسید :
....." خوب
حالا پروفسور کجان ...!؟"
....." ایشون
هم ، امشب اینجان ..."
با اینکه این چند
روزه کم واقعه غیر منتظره ، ندیده بودیم ؛ ولی این بار ، کمی دلهره برم داشت . سعی
کردم به خودم مسلط شوم و رو به هلاکوهی پرسیدم :
......" از
ماجرای بدلی بودن دکتر ربیع خبر دارین ..!؟"
....." اصلا
یکی از دلایل نرفتن به حیفا هم همینه ..!"
....." شما
از کجا خبردار شدین ..!؟"
....." خیلی
تصادفی و شانسی ؛ دکتر ربیع واقعی از دامی که براش پهن کرده بودن ، تونسته بود
فرار کنه ؛ و بلافاصله هم با پروفسور تماس بگیره و تمام ماجرا رو تعریف کنه ! وقتی
پروفسور خبردار شد که چی شده ؛ ابتدا یه ایمیل برا شما فرستاد و بعد هم تصمیم گرفت
که به اورشلیم بیایم ...!"
....." ایمیل
؛ ولی بعد دیروز صبح ، من هیچ ایمیلی نداشتم ..! یعنی اصلا فرصتی نبوده که ایمیل
هامو چک کنم ..!"
....." پس از
کجا به بدلی بودن دکتر ربیع پی بردین ..!؟"
قیافه حق به جانبی
گرفتم و لبخندی زدم و گفتم :
....." به
لطف موجودات فرازمینی ..!"
هلاکوهی که انگار
تازه متوجه حرفم شده بود ؛ به یکباره ، انگار که دنیا را بهش داده باشند ، چرخی در
صندلی ای که نشسته بودبه خودش داد و تقریبا فریاد زد :
....."
ایولله ...؛ واقعا که رو سفیدم کردی بهرام خان ...!"
نزدیک ظهر بود که
بهرام و همسرش هم رسیدند . لحظات آن قدر سخت و سنگین بود که هر آن منتظر حادثه ای
بودیم .با آمدن بهرام و زنش ، خیالمان کمی آسوده ترشد . نهار را که خوردیم ، در
محوطه زیبای هتل قدمی زدیم . هوا به قدری مطبوع و دلپذیر بود که دل کندن از محوطه
سرسبز و زیبای هتل مشکل بود . هتل اورشلیم بر عکس جزیره ، خلوت و آرام بود ، و
سکوت و آرامشش بیشتر مرا می ترساند . دلشوره عجیبی داشتم ؛ با اینحال ، از اینکه
تمامی گروه دور هم بودیم ، خیالم کمی راحت بود . برای استراحت بعدازظهر به اتاق
هامان رفته بودیم که ، ایمیل هایم را چک کردم . با دیدن پیغام پروفسور ، بلافاصله
بازش کردم ..
" فرید عزیز – سلام ؛ امیدوارم
عذر مرا بپذیرید که ، آن طور که شایسته شما و صحرای عزیز است ؛ نتوانستم به
استقبالتان بیایم ..؛ غروب اتوموبیلی را دنبالتان خواهم فرستاد تا شام را کنار هم
باشیم . اتوموبیل یک ون سفید و نام راننده هم عیوض است . به امید دیدار بهروز الیاسی "
با مطالعه ایمیل
پروفسور ، بلافاصله به بهرام خان و صحرا هم خبر دادیم و نزدیک غروب همگی آماده و
منتظر ، لحظه شماری می کردیم برای رسیدن اتوموبیل ون سفید ..! سیاهی شب ، هنوز به
خاکستری غروب مسلط نشده بود که اتوموبیل ونی را که پروفسور ، دنبالمان فرستاده بود
هتل ، رسید .
اورشلیم ، شهر
مقدسی است که سه هزار سال پیش ، بنای آن را ، داود نبی گذاشت ، و این شهر را
پایتخت خود قرار داد . و بر بلندای تپه مرکزی آن ، بیت المقدس را بنا نهاد . پس از
داود پسرش ، سلیمان نبی ، به این شهر جلال و جبروتی مافوق تصور بخشید ، و پس از آن
در تمامی قرون ، این شهر از قداست خاصی برخوردار گشت . با اینکه از عمارات و معابد
زمان سلیمان و داود ، دیگر اثری نمانده ؛ با اینحال ، شهر هنوز بافت قدیمی و سنتی
خود را حفظ کرده . و تمامی خیابان ها و محله ها و منازل سنگی ، انسان را ، در
گذشته ای مقدس غرق می کند . چشم از تماشای محله ها و منازل قدیمی که اکثرا با همان
سبک قدیم بازسازی و نو شده اند ، خسته نمی شود . با گذر از چندین خیابان و محله ،
به حاشیه شهر رسیدیم که از انبوه و ازدحام کمتری برخوردار بود . و در انتها هم
وارد باغی شدیم با خیابانی سنگفرش ، که دو طرفش درختان مرکبات و زیتون ، سایه سارش
بود . بوی نارنج و پرتقال و زیتون ، آدم را مست می کرد . و در انتهای خیابان
سنگفرش ، که خیلی هم طولانی نبود ؛ میدانگاهی بود ، سنگفرش با سکوهایی در کنار ، و
محاصره در باغی از گل و گیاه ، و آبنمایی بسیار زیبا ، که در مرکز میدانگاه ، با
فواره هایی آب پاش ؛ به بلندای آسمان . ون که ایستاد ، پیاده شدیم و از پلکان عریض
سنگی ویلا ، که در شمال میدانگاه بود بالا رفتیم . در ایوان سنگی وسیع ویلا ، که
با نور چراغهای سقف و دیوار ، همچون روز روشن بود ، پیرمردی موقر ، با چهره ای
مهربان و لبی خندان و لباسی مرتب ، به استقبال ایستاده بود . صحرا که کناردستم بود
، با دیدن پیرمرد گل از گلش شکفت و نگاهی پر از شادی به من کرد و گفت : "
پروفسور ...!" و به طرف پیرمرد خیز برداشت . با یکی دو قدم فاصله ، پشت سر
صحرا ، من هم به پروفسور رسیدم . و هنوز گرم احوالپرسی با صحرا بودند ، که سلام
کردم ؛ پروفسور نگاهی پر از محبت به من کردند و با حالت پرسشی ، نگاهی به صحرا
انداخت و پرسید :
....." دکتر
سپهر !؟"
و صحرا با همان
ذوق و شوق ، سری تکان داد و گفت :
....." بله
پروفسور ؛ ایشون دکتر سپهر هستند ..."
و وقتی پروفسور ،
آغوشش را برایم گشود ، پرواز کنان خودم را در آغوش پروفسور رها کردم . گرمی آغوشش
و بوی تنش ، مرا به یاد گذشته های دوری انداخت ، هر از گاهی که در آغوش پدر جای می گرفتم و ازگرمای تنش مست
می شدم ...
نظرات
ارسال یک نظر