فصل 12

 

           با اینکه شب از نیمه گذشته بود ، خواب به چشمانم نمی آمد ؛ شاید برای همین هم از اتاق بیرون زدم ، از پله ها که پایین آمدم ، لابی هتل پر بود از توریست هایی که برای رزرو اتاق ؛ تازه از راه رسیده بودند . صدای خنده هاشان ، آنی قطع نمیشد . با اینکه باران لحظه ای از بارش باز نمی ایستاد ؛ ولی هوا معتدل و خوب بود . بازهم بی اختیار ، به طرف شیشه قدی روبه دریا کشیده شدم ؛ و یاد صحرا به یکباره دلم را لرزاند . از چند ساعت پیش به وضوح رنگ نگاهش ، فرق کرده بود ؛ و شیرینی لبخندهایش مزه گس عشق به خود گرفته بود . باورم نمیشد ؛ ولی ناگهان دلم برایش تنگ شد . آن قدر که برگشتم ، تا از کانتر هتل به اتاقش زنگ بزنم و از او بخواهم که در کنارم باشد . ولی نمیدانم چرا ؛ به دم کانتر که رسیدم ، دلم لرزید و دستم را از گوشی تلفن پس کشیدم ! واقعا خنده دار بود ؛ مثل پسر بچه ها ، شرمم میشد و با خودم فکر میکردم که وقتی دوباره دیدمش ..؛ چه بگویم ..!؟

دوباره به طرف پنجره قدی رو به دریا برگشتم .، و بیرون را به تماشا ایستادم . مدتها بود که اینچنین با خودم خلوت نکرده بودم . چقدر گذشت ؛؟ نمیدانم ؛! که به یکباره بوی تن صحرا را کنارم حس کردم ؛ آنی فکر کردم که تصوری بیش نیست ؛ ولی تا به خودم آمدم ، دیدم که صحرا کنار دستم ایستاده و با اندک فاصله ای عقب تر از من ، او هم به تماشای ساحل و دریا غرق است . تا خواستم حرفی بزنم ؛ زودتر از من با لبخند شیرینش ، گفت :

....." تو هم بیخوابی زده به سرت ..!؟"

....." تو چرا نخوابیدی ..!؟ بهتر نبود کمی استراحت میکردی ..!؟"   نزدیک تر آمد و گفت :

....." دست خودم که نیست ؛ هر کاری کردم خوابم نبرد که نبرد ..! اما اصلا فکر نمیکردم که تو هم بیخوابی زده باشه به سرت .!؟ "

و دستش را در بازویم حلقه کرد و لطافت و گرمای تنش را در تمامی رگهای بدنم جاری ساخت .

....." میخوای کمی زیر بارون قدم بزنیم ..!؟"

....." آره ..؛ ولی به شرط اینکه دوباره شر و ور نگی ها ..!"  و بلند بلند ، زد زیر خنده .

باتفاق از در هتل بیرون آمدیم و زیر باران پاییزی مدیترانه ای ؛ کنار ساحل زیبای اقیانوس ، قدم زدیم . صحرا آنقدر خودش را بی محابا در آغوشم رها کرده بود که داغی تمامی بدنش را حتی در زیر باران شدید کنار ساحل ، کاملا حس میکردم . مثل دختر بچه ها از هر دری ، حرفی میزد ، و من هم بی اینکه هیچ ربطی داشته باشد ، جوابی میدادم . ساحل دریا ، متلاطم و طوفانی بود ، با اینحال ،روی نیمکتی که گاها امواج ، درسته می بلعیدش ؛ نشستیم ؛ پیرمردی که کمی دورتر بود به ترکی گفت :

....." اونجا خطرناکه ..؛ برگردین عقب .."

صحرا نگاهی به من انداخت و با صورت خندانش که حالا دیگر آب از تمامی زوایایش سرازیر بود ، و گفت :

....." نمی ترسی که ...!؟"

قیافه حق به جانبی گرفتم و گفتم :

....." دهکی ..؛ واسه چی باید بترسم ..!؟"

سرش را تکانی داد و با موهای خیس و باران خورده اش ؛ صورتم را نوازشی داد و گفت :

....." اهل بازی که هستی ...!؟"

....." تا چه بازی ای باشه ...!؟"

....." عشق بازی ..! "

و وقتی تاملم را دید ؛ ادامه داد :

....." موج که اومد لبامونو میذاریم رو همدیگه ... تا آخر موج قبوله ...!؟"

....." قبوله ..."

پیر مرد ، بار دیگر به ترکی گفت ؛ که برگردیم عقب .. و موجی به بزرگی یک کوه به طرف ساحل هجوم برداشت . آن قدر ارتفاع داشت که قله اش را نمیشد دید ؛صحرا مر تنگ در آغوش گرفته بود ، هنوز صدای پیرمرد در گوشم می پیچید ؛ که فریاد می زد :" برگردید عقب ...خطرناکه ..!" گرمای تن صحرا را با تمام وجودم حس میکردم . قطرات آب از تمام بدنمان مثل سیل سرازیر بود ؛ لبهامان در چند سانتیمتری هم قرار داشتند ، و موج چند متری ، هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشد ..! نگاه هامان در هم قفل شده بود ، و دستهامان دور کمر همدیگر حلقه شده بود . همدیگر را تنگ در آغوش داشتیم که موج بر سرمان هوار شد ، و ما زیر خروارها آب لبهامان را در هم گره زدیم ، طراوت و نرمی لبهای صحرا را برای چند لحظه ای زیر دندانهایم حس کردم ، که موج همچون پر کاهی ما را از جا کند و تا انتهای ساحل پرتمان کرد ! موج گره دستانمان را از هم باز کرد و صحرا را از آغوشم ربود ؛ تا به خودم بیایم ، این موج سهمگین ، آنچنان به دیواره ای از ساحل کوباندم ، که دیگر چیزی نفهمیدم . اینکه چقدر گذشته بود ؛ نمیدانم ! فقط وقتی به خود آمدم که ، یکی دو سه نفری بالای سرم بودند . هیاهوی عجیبی بود ؛ ناگهان یاد صحرا افتادم و به زحمت از جا بلند شدم ... صدای پیرمرد هنوز توی گوشم بود ؛ بی اختیار به طرف دریا دویدم که به ناگاه دو نفر را دیدم که زیر شانه های صحرا را گرفته بودند از دریا به طرف ساحل می آوردند . با سرعت خودم را به صحرا رساندم و در حالیکه سرفه امانش را بریده بود ؛ به آغوشش کشیدم و پرسیدم :

....." چی شد یهویی ...!؟"

با اینکه آب زیادی خورده بود و به زور میتوانست حرف بزند ، خنده ای کرد و گفت :

....." پیرمرده گفت که خطرناکه ...؛ ما باورمون نشد ...."

و تکیه اش را به من  داد و گفت :

....." بریم یه چیزی بخوریم ...؛ هوس یه قهوه کردم ..."

جمعیت که دیدند ، ما حالمان مساعد است ؛ دورمان را خلوت کردند و من و صحرا  هم لنگ لنگان ، خیس و آب کشیده ، تکیه مان را به هم دادیم و آمدیم به طرف هتل . هیچ کس از دیدنمان تعجب نکرد ؛ چرا که دیوانگیمان برای هیچ کس ، تازگی نداشت ! کناری نشستیم و سفارش قهوه ای دادیم و در حالیکه صحرا ، هر از گاهی موها و هر از گاهی هم گوشه ای از لباسهایش را می چلاند ؛ قهوه هامان را خوردیم . و دوباره از همان پنجره قدی به تماشای دریا نشستیم . 

با اینکه باران ، کاملا قطع شده بود ؛ ولی هنوز ابرها از آسمان مدیترانه پر نکشیده بودند . در دور دست ها هر از جایی انوار طلایی خورشید ، بر آبهای نیلگون اقیانوس می تابید ، و آبهای گرم اقیانوس را ، گرمتر می کرد . صبح که با هیاهوی هلاکوهی بیدار شدم ، اصلا تصورش را هم نمیکردم ، که حتی اندکی هم از شدت بارش باران ، کاسته شده باشد ..؛ تا چه رسد که ، کاملا قطع شده باشد ..! دریا هم کاملا آرام بود و باد ، آرام آرام ، ابرها را از آسمان مدیترانه ، می راند ...

در آستانه در رستوران ، چشم گرداندم تا بچه ها را ببینم ؛ که از میز ته سالن ، اشاره دستهای صحرا و هلاکوهی ، نظرم را جلب کرد . غیر از بچه های گروه ، مابین هلاکوهی و اسفندیار ، عاقله مردی هم نشسته بود ؛ " با کت و شلواری تریاکی و کراوات قهوه ای و پیراهن سفید و موهای شانه کرده خاکستری و عینکی طبی با دسته طلایی " آنقدر شیک و مرتب که در نگاه اول ، فکر میکردی ؛ یا دیپلمات است ، یا هنرپیشه ! قبل از اینکه ، سر میز برسم ؛ از جایش بلند شد ، میدانستم که باید دکتر ربیع باشد ؛ در یکی دو قدمی میز بودم که دستش را به طرفم دراز کرد و با لبخند مهربانی گفت :

....." صبح بخیر آقای دکتر ..؛ از قرار بی موقع مزاحم شدم ..."

....." نه ، نه ، نه .... نفرمایید تو رو خدا .... بدخوابی دیشب ، باعث شد ، صبح کمی دیرتر بیدار شم؛ واقعا عذر میخوام دکتر ..."

صحرا که زیر چشمی داشت مرا می پایید ، سرش را پایین انداخت و خنده موذیانه ای زد . کنار صحرا و تقریبا روبروی دکتر ربیع نشستم . دکتر ربیع گفت :

....." منو ببخشید که بی مقدمه میرم سر اصل مطلب ؛ قبل از آمدن شما ، داشتم به بچه ها می گفتم ...؛  پروفسور الیاسی حق استادی به گردن من دارند و امرشان برای من مطاع است . به محض تماس ایشون سعی کردم ، خدمت برسم . حالا بفرمایید ، چه کاری از من ساخته است ..!؟"

با کمی تامل و نگاهی به بچه ها پرسیدم :

....." پروفسور راجع به موضوع ، چیزی به شما نگفتن ..!؟"

....." البته که گفتن ..؛ موضوع مدالیوم ستاره داووده , دیگه .."

....." خوب حالا شما بفرمایید چکار میتونید برای ما بکنید ..!؟"

....." قبل از هر چیز ، باید بگم که ، خیلی ها هستند که به خاطر این مدالیوم ، حاضرند دست به هر جنایتی بزنند ...!"

و قبل از اینکه حرفش تمام شود ، هلاکوهی به میان حرفش دوید و گفت :

....." صابون یکیشون به تنمون خورده ..؛ سایه به سایه دنبالمونه ..."

....." سرهنگ آرامش منظورتونه ..!؟ اون در مقابل کسانی که دنبال این مدالند ، خطرش از یه گنجشک هم کمتره ..!"

با این حرف ربیع ، آنچنان تو دلمان خالی شد ؛ که چیزی نمانده بود پس بیفتیم ؛ صحرا که دیگر حوصله اش سر رفته بود ، با عجله پرید به میان حرفهامان و از ربیع پرسید :

....." خوب ؛ حالا دکتر ، باید چیکار کنیم ..؟ برای ما ، کشف اسرار این مدالیوم ، حکم مرگ و زندگیست ..."

ربیع ، کمی به فکر فرو رفت و گفت :

....." کسی رو می شناسم ؛ که میتونه ، کمکمون کنه ... فقط تنها اشکالش اینه که یک ازلی متعصبه ..؛ از اون خر متعصب های هفت طبقه ..!"

صحرا با تردید عمیقی که در عمق چشمانش هوایدا بود گفت :

....." به ازلی ها اصلا نمیشه اعتماد کرد ..؛ مخصوصا که متعصب هم باشند .."

قبل از اینکه بحث به نتیجه ای برسد ، بهرام خان پرید به میان حرفمان و گفت :

....." آقای دکتر ؛ کشتی تا یکی دو ساعت دیگه ، حرکت میکنه طرف حیفا .. ؛ بهتره که یکی دو تامان باهاش بریم ..؛ تا این ناسرهنگ پی ما راه نیفتد به اینجا ..!"

من بی اختیار حرفش را بریدم و گفتم :

....." منظورت چیه ..!؟ یعنی چی که یکی دو نفرمون با کشتی بریم حیفا ..!؟ این که خیلی ریسکه ..!"

دکتر ربیع ، ضمن تایید حرف بهرام خان گفت :

....." حق با بهرام خانه ..؛ اگه سرهنگ و دار و دستش ، بفهمند که کلاه سرشون رفته و شما به حیفا نرفته اید ..؛ ممکنه دست به هر کاری بزنند ، حتی بعید نیست که بلایی هم سر پروفسور بیاورند ..؛ ما یکی دو روزی اینجا کار داریم ، تو این مدت باید سرهنگ و دار و دستش رو یه جوری سرگرم کرد ، وگرنه ممکنه به مقصودمان نرسیم .."

....." خوب حالا کی باید با کشتی بره حیفا ..!؟"

بهرام خان در آمد که :

....." آقای هلاکوهی و اسفندیار ؛ اگه وجود من اینجا لازم نبود ؛ خودم می رفتم .."

....." هلاکوهی رو که سرهنگ ، کاملا میشناسه ..؛ خطرناک نیست ..!؟"

....." نه تا وقتی که دستش به مدالیوم نرسیده ؛ سرهنگ با دیدن هلاکوهی و اسفندیار ، تمام وقت و انرژیشو میذاره برا تعقیب اینا ..برا رسیدن به شما ..و این خودش یکی دو روزی وقت می بره ، تا ما بتانیم ، کارمانه بکنیم .."

بهرام خان ، آنچنان سنجیده و درست تحلیل میکرد که ، همه را به شگفتی وا داشته بود ! دکتر ربیع ضمن تایید مجدد صحبت های بهرام خان گفت :

....." بهرام خان کاملا صحیح می فرمایند ..؛ این تنها راهیست که می تونیم ، نتیجه بگیریم .."

هلاکوهی که اعتقاد راسخی به بهرام خان داشت ؛ بی هیچ اعتراضی پذیرفت و بلافاصله از جا بلند شد و رو به اسفندیار گفت :

....." بلند شو داداش ..؛ پس تا کشتی راه نیفتاده ، بریم اسکله .."

و باتفاق اسفندیار از همه خداحافظی کردند و راه افتادند .

بعد از رفتن آن دو ، دکتر ربیع رو به من کرد و گفت :

....." مدال الآن پیش شماست ..!؟"

....." بله ، چطور مگه !؟ "     که بهرام خان پرید به میان حرفمان

....." صندوق امانات بانکه ..! قبول کنید که بیگدار نمیشه به آب زد ..!"

درایت بهرام خان در وحله اول ، حیرت زده ام کرد ؛ ولی خیلی زود ، با بهرام خان هماهنگ شدم و گفتم :

....." خوب البته ..؛ مگه قرار بود تو جیب بغل کتمون باشه ..!؟"

که رنگ صورت صحرا را پراند ؛ ولی قبل از اینکه حرفی بزند ، آرام از زیر میز ، با فشار اندکی به پهلویش ، ساکتش کردم . دکتر ربیع گفت :

....." خیلی دلم میخواست ، نگاهی به مدال بندازم ..؛ ولی خوب مهم نیست ..؛ اگه اجازه بدین ، من با رابطم برای فردا هماهنگ می کنم ... باید همراه با مدال بریم به یه معبدی در .......... !"

و نگاهی به ما انداخت و سری تکان داد و ادامه داد :

....." مشکلی که نیست !؟ "

و من در آمدم که :

....." نه ، نه ، نه ، .... چه مشکلی ..!؟"

و دکتر ربیع با خداحافظی از جمع ما جدا شد . دکتر که رفت ؛ نگاه های پرسشگر همه ما به طرف بهرام خان برگشت ، و قبل از همه صحرا با عجله پرسید :

....." خوب ؛ یکی به من هم بگه اینجا چه خبره !؟ موضوع صندوق امانات ، چی بود که به دکتر گفتین ..!؟

بهرام خان در کمال آرامش گفت :

....." این آقا فقط یه بدله ! چقدر درایت به خرج دادید آقای دکتر که منو ، خراب نکردید .!"

قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، پریدم به میان حرفش که :

....." منظورتون چیه که یه بدله ..!؟ یعنی این آقا ، نماینده پروفسور نبودند !؟"

....." نه که نبودند ؛ ایشان یه ازلی بودند ، که خودشان را جای دکتر جا زده بودند ؛ که به مدالیوم برسند ..!"

صحرا هم که مثل خود من ، فقط مانده بود که از تعجب ، شاخ در بیاورد ؛ پرسید :

....." شما از کجا شناختینش ..؟"

و به یک باره انگار که یاد موضوع ارتباطات متافیزیکی بهرام خان بیفتد ؛ با حالتی پر از بهت و گیجی ادامه داد :

....." نمی خواین بگین که ... از طریق ارتباطتون با موجودات فرا زمینی ......."

و ساکت شد ! بهرام خان انگار که اصلا حرفهای صحرا را نشینده باشد ؛ گفت :

....." باید بریم ...لارناکا..؛ و از آنجا هم با اولین پرواز به حیفا ..؛ راز این مدالیوم ، اینجا نیست ..."

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14