فصل 11
اسکله از شلوغی و ازدحام خاصی
برخوردار بود ؛ با اینکه هوا گرفته و نیمه ابری بود ؛ هر از گاهی جای جایی از
آسمان خورشید خودی نشان میداد . هوا گرمتر از دیروز بود ، ولی نه آنقدر که بتوان ،
بدون کت یا کاپشن ، در فضای آزاد بود ..! هلاکوهی و اسفندیار ، مدام مشغول تحویل
بار و کنترل مدارک و ........... بودند که بلکه زودتر سوار کشتی شویم .
از دیشب که دیر وقت ، "اسفندیار" همان آشنای
بهرام خان آمد و مدارک و بلیط ها را برایمان آورد ، هلاکوهی در چشم بهم زدنی ،
آنچنان رفاقتی با او به هم زد ..! که چیزی نمانده بود شاخ در بیاوریم . از صبح علی
الطلوع هم ، باتفاق هم ، گیوه ها را ور کشیدند ، برای تدارک و مقدمات سفر ..! کشتی
مسافری باری نسبتا بزرگی بود ؛ اسفندیار می گفت : " با زحمت توانسته برایمان ، یک کابین شش نفره ، رزرو کند
..!" از بندر مرسین تا حیفا پنج شش ساعتی راه بود ؛ دریا آرام و آبی بود ؛
آنقدر آبی که هر از جایی به لاجوردی و سورمه ای می زد . اسکله پر بود از کشتی و
قایق ؛ ازدحام جمعیت هم واقعا کلافه کننده بود ؛ مخصوصا در مجرای ورودی های کنترلی
گمرک و مدارک ..! مخصوصا ؛ اکثر مسافران ، بابت بارشان با مامورین گمرک ، مشکل
داشتند ، و اکثر معطلی هم بابت چانه زنی اضافه بار و غیر مجاز بودن بعضی از کالاها
بود . من و صحرا و بهرام خان و همسرش ، به توصیه هلاکوهی و اسفندیار ، گوشه ای از
سالن انتظار ، سرمان رابا تماشای مجلات و روزنامه ها و اجناس لوکس پشت ویترین
فروشگاه های داخل سالن ، گرم کرده بودیم . آن دو هم صف ها را یکی بعد از دیگری ؛
به سرانجام می رساندند و به موقع ما را صدا می کردند . با اینحال ؛ حوصله مان بدجوری
سر رفته بود . از طرفی هم دلشوره اینکه مبادا اتفاق فرودگاه بار دیگر تکرار شود ؛
یک آن رهایمان نمی کرد ! بهرام خان بر عکس من خیلی آرام و راحت بود ! کمی به خودم
جرئت دادم و به بهرام خان گفتم :
....." خدا
رو شکر ؛ از سرهنگ و دارودسته اش خبری نیست ...!؟"
....." آره
.. خدارو شکر ..!"
....." شما
که دیشب می گفتی ؛ ردمون و زدند..!؟ فقط میخواستین تو دل مارو خالی کنین
..!؟"
....." نه
دکتر جان ...؛ شانسی که آوردیم ...سرهنگ پی ما رفته ..اسکندریه ..!"
....." شما
از کجا میدونین !؟"
....." خوب
مشخصه ؛ راه متعارف از آنجاست ..؛ من مخصوصا خواستم از اینجا بریم که راه گم کنیم
..! کمی دورتر است ؛ ولی خیالمان راحت تر است ..!"
صحرا که داشت
حرفهایمان را گوش می داد ؛ ناگهان به میان سخنان بهرام خان دوید و گفت :
....." یعنی
از شرش راحت شدیم ..!؟"
بهرام خان نیشخندی
زد و گفت :
....." نه
..خانم پروفسور ..؛ این نا آدمی که من میدانم ..؛ زودتر از ما در حیفاست ! خدا رحم
کند آنجا گرفتارمان نکند !"
شاید اگر هلاکوهی
صدایمان نمی زد ، حالا حالاها سئوال داشتیم که بپرسیم . کنترل گذرنامه و ویزاها که
انجام شد ؛ وارد بارانداز شدیم و از پل معلقی که حائل بین کشتی و اسکله بود ، به
طرف عرشه کشتی ، گام برداشتیم . اکثر مسافران کشتی ، خورده پاهایی بودند ، که
اجناس مختلفی را جابجا می کردند . غیر از ما که تقریبا هیچ کالایی نداشتیم ؛
هلاکوهی و اسفندیار می گفتند ؛ در صف که بودند ؛ چقدر پیشنهاد حمل بارشان بنام ما
با پرداخت مبالغی قابل توجه داشتند ؛ خدا عالم است ..! که البته هلاکوهی به شوخی
می گفت : " نرخشان پایین نبود ؛ پذیرفته بودیم ..!"
وارد کشتی که شدیم
، با راهنمایی ملوانی به طرف کابینمان رفتیم ، و پس از چند دقیقه ای جابجایی وسایل
و ساک و لباسمان ، به عرشه آمدیم تا از هوای پاییزی و تماشای دریا بی نصیب نمانیم
. به عرشه که آمدیم ، کشتی دیگر از اسکله جدا شده بود و از بندر هم فاصله گرفته
بود . زیبایی بندر از کشتی ، بیشتر جلوه می کرد . پیش رو هم ، آبهای سورمه ای
اقیانوس ، که تماشایش ، آرامش از دست رفته مان را ، بهمان بر میگرداند .تا چشم کار
میکرد ، اقیانوس بود و آبهای نیلگون مدیترانه ؛ که هر چه پیش تر می رفتیم ، مواج
تر میشد . کم کم بارش باران باعث شد که به رستوران کشتی پناه ببریم ، که با چند
پله بالاتر از عرشه ، در فضایی نسبتا وسیع قرار داشت . دیوارهای دورش تماما از
شیشه های ضخیمی بود ، که بی اختیار تمامی اقیانوس را به تماشا می کشید . نهار را
که خوردیم ، دریا متلاطم تر از قبل بود و شاید سنگینی کشتی بود که باعث میشد ،
خیلی خشم موجها را حس نکنیم .
تلاطم بیشتر امواج
، باعث شد که کاپیتان کشتی از تمامی مسافرین درخواست کند که به کابین ها و
جایگاههای خود برگردند. ما هم بالاجبار به کابین خود برگشتیم . تلاطم امواج هر
لحظه بیشتر میشد و تکان های کشتی هم بیشتر از پیش ! با اینکه هلاکوهی هر جند دقیقه
یک بار بالا می رفت و با کاپیتان و سایر خدمه کشتی صحبتی می کرد و وقتی برمیگشت با
قیافه امیدواری می گفت :" جای هیچگونه نگرانی نیست ؛ همه چیز تحت کنترله
..!" ولی این چیزی از وحشت و نگرانی
ما نمی کاست . صحرا که حسابی ، کلافه شده بود ، با ناراحتی و عصبانیتی مشهود گفت :
....." حالا
نمیشد این راهو ، هوایی می رفتیم !؟ من که داره حالم بهم میخوره از این همه هول و
تکون ...!"
با اینکه ظاهرا
نگاهش به من بود ؛ ولی در اصل تمام نگاه ها روی بهرام خان قفل شده بود ، که بعد از
ماجرای متل ، مدیریت گروه را به عهده گرفته بود ! بهرام خان نگاهی به جمع کرد و
گفت :
....." امکان
ریسکش خیلی بالا بود ؛ مسلما سرهنگ ، با پلیس این کشور هماهنگی کرده بود ؛ که
آنطور غافلگیرمان کردند ..! حالا چطور میتوانستیم ، یه همچین خطری بکنیم ..!؟ تازه
شم ..؛ حالا که چیزی نشده ..؛ این تکانها در دریا ، یه چیز عادیه ..؛ شما عادت
ندارین ..!"
از شیشه گرد بخار
گرفته کابین نگاهی به دریا انداختم که امواج متلاطمش ، می خروشیدند و همچون کوه بر
هم سوار میشدند و کشتی را همچون پر کاهی به هر جا که میخواستند ، هدایت میکردند !
صحرا که حالت تهوع و حال بهم خوردگی ، پیدا کرده بود ؛ به ناگاه ؛ قفل کمربند
صندلیش را باز کرد و با عجله به طرف دستشویی دوید ، که خارج از کابین بود ..؛
تکانهای شدید کشتی باعث شد که یکی دو سه بار تلو تلو خوران به دیواره های راهرو
مابین کابین و دستشویی بخورد ! همسر بهرام هم بلافاصله پشت سرش بپا خاست و سعی کرد
که خودش را به او برساند . نزدیک دستشویی زیر بغل و بازویش را گرفت و به اتفاق پرت
شدند به داخل سرویسهای بهداشتی ..! چند دقیقه ای طول کشید تا صحرا کمی حالش بهتر
شد . از دستشویی که بیرون آمد ؛ با اینکه آب فراوانی به صورتش زده بود ، و هنوز
قطرات آب از صورتش به زمین می چکید ؛ ولی چشمهایش همچون دو کاسه خون ، قرمز و
متورم بود ، و نوک بینی و گونه هایش هم به سرخی گراییده بود . همسر بهرام خان ،
یکریز ، شانه ها و کتفش را می مالید و دلداریش میداد ؛ زن بسیار مهربان و توداری
بود . با اینکه دو سه روزی بود که همسفرهم بودیم ؛ به خاطر پوشش مخصوصی که داشت ،
هنوز صورتش را ندیده بودم ؛ به جز چشمان سیاهش ، که حکایت از غم سنگینی داشت !
صحرا که کمی بهتر شد ، هلاکوهی هم قرصی را همراه با یک لیوان قهوه به دستش داد و
گفت :
....." خانم
پروفسور ، این قرصو بخورین ، حالتون خوب میشه .."
با اینکه حدس
میزدم که میبایست قرص ضد تهوع باشد ؛ نا خواسته پرسیدم :
....." حالا
این قرص چی هست ..!؟"
....." ضد
تهوع و دریازدگی .."
به نظر میرسید که
ناآرام بودن دریا ، از سرعت کشتی هم کم کرده بود ؛ صحرا قرص را خورد ، کم کم ،
آرامش بیشتری یافت و پلکهایش سنگین شد و سرش را روی شانه همسر بهرام تکیه داد و به
خواب عمیقی فرو رفت . هلاکوهی هم فرصتی یافت و رو به من پرسید :
....." راستی
دکتر جان ؛ نگفتی ..!؟ به حیفا رسیدیم ، برنامه مون چیه ؟"
....."
پروفسور بهروز الیاسی ، استاد دانشگاه حیفا و از دوستان بسیار نزدیک پروفسور عادل
، تنها کسیه که میتونه ، بهمون کمک کنه تا راز این مدالیومو کشف کنیم .."
....." نگفته
بودی ..!؟"
....." تو هم
که نپرسیده بودی .."
....." بهتر
نبود که از قبل ، باهاشون هماهنگ میشدیم ..!؟"
....." چرا
خوب ..؛ بندر که بودیم ، یه ایمیل براشون فرستادم .."
....." خوب ،
جوابی هم گرفتین ..!؟"
....." نه
متاسفانه ..؛ با فرصت کمی که داشتیم ، نشد که منتظر جوابشون باشیم .."
هلاکوهی که مردد
بود ؛ با کمی تامل پرسید :
....." خوب
حالا چیکار باید کرد ..!؟ اگه پروفسور ، هنوز ایمیل شما رو ندیده باشه ..؛ تکلیف
چیه ..!؟ نمیشد .. تلفنی ، چیزی بهش زد ..!؟"
....."چاره
ای نیست ..؛ به حیفا که رسیدیم ، ایمیلامونو چک میکنم ..؛ بالاخره یه راهی پیدا می
کنیم برای تماس با پروفسور .. ؛ نگران نباش .."
از تلاطم دریا کمی
کاسته شده بود ولی شدت بارش باران بیشتر شده بود ؛ طوری که تا چند قدمی را هم
نمیشد دید . اصلا خاصیت بارانهای مدیترانه ای این چنین است . بخار شیشه گرد کابین را با کف دست برای چندمین
بار ، تمیز کردم و نگاهی به بیرون انداختم که غیر از آبهای متلاطم و بارش باران ،
هیچ چیز دیگری نبود . هلاکوهی این بار رو به اسفندیار کرد و پرسید :
....." ببینم
اسی ..؛ تو نمیدونی چقدر راه دیگه داریم تا حیفا ..!؟"
و قبل از اینکه
اسفندیار جوابی بدهد ، بهرام خان که تا آنموقع ساکت بود و دستمالی را به صورت
کشیده بود ، دستمال را کناری زد و گفت :
....." تا
چند دقیقه دیگه کشتی در جزیره قبرس ، پهلو می گیره ..؛ بهتره که امشبو آنجا اتراق
کنیم ..!"
و هلاکوهی قبل از
همه به میان حرفش دوید و گفت :
....." یه
همچین قراری نبود ..!؟"
و قبل از اینکه
حرفش را تمام کند ؛ صدای کاپیتان کشتی بود که در بلندگو پیچید :
....."
مسافرین عزیز ؛ ضمن عرض پوزش و خسته نباشید ؛ به علت تلاطم دریا و بارش شدید باران
، بالاجبار ، تا چند دقیقه دیگر در یکی از بنادر جزیره قبرس پهلو میگیریم ..؛ با
پیش بینی ای که ما از وضعیت هوا داریم ، تا فردا حرکت بسوی مقصد ، تقریبا غیر ممکن
است ، لذا ، امیدوارم از این توقف اجباری ، نهایت لذت را ببرید .."
صدای کاپیتان ،
چرت صحرا را هم پراند و با همان حال نزاری که داشت ، پرسید :
....." چی
میگه این ..!؟"
و قبل از اینکه
حرفش تمام شود ، همسر بهرام ، سرش را به سینه چسباند و گفت :
....." برا
شما که لازمه ..؛ یه استراحتی اینجا بکنیم ، حال شما هم بهتر میشه .."
از کشتی که پیاده
شدیم ، با وجود چتر ؛ تا به اسکله برسیم ، از شدت باران مثل موش آب کشیده شده
بودیم . با اولین تاکسی وارد شهر شدیم . و با راهنمایی راننده ، در یکی از هتل های
زیبای بندر ، اتاق گرفتیم . صحرا و همسر بهرام یک اتاق ، اسفندیار و بهرام خان ،
یک اتاق ، من و هلاکوهی هم یک اتاق . دوش آب گرمی گرفتیم و خستگی این این سفر چند ساعته
، که انگار به اندازه چند روز بود را از تن زدودیم .
کم کم داشت باورم
میشد ، شایعاتی که در مورد بهرام خان می گفتند ؛ خیلی هم بیراه نبوده ؛ آخر او
چطور میتوانست حدس بزند که کشتی ، در این جزیره پهلو خواهد گرفت ..!؟ در حالیکه
تمامی مدت سفرمان ، از صندلی کابینش تکان هم نخورده بود ! هلاکوهی در طول سفر چند
باری برای رفع نگرانی ، سر و گوشی آب داد ، و از این و آن پرس و جویی کرد ؛ و راست
و دروغ ، شاید هم فقط برای رفع نگرانیهامان ، خبر آورد که جای هیچ نگرانی نیست ؛
ولی بهرام و اسفندیار ، تقریبا از جایشان تکان نخوردند ..!
صحرا با اینکه ،
حالش کمی بهتر بود ، رنگ پریده و رنجور به نظر میرسید . در رستوران هتل ، کنار دست
همسر بهرام نشسته بود و هر از گاهی تک سرفه هایی هم داشت . خیلی کم حرف و بیحوصله
شده بود ، و همسر بهرام هم انصافا همانند یک مادر مهربان ، آنی ازش غافل نبود و
مدام تیمارش می کرد . اسفندیار و بهرام هم طبق معمول ، توی خودشان بودند ؛ و گوشه
ای کز کرده بودند . هلاکوهی داشت با گارسن ، چانه زنی میکرد و سعی داشت به انگلیسی
، سفارش غذا و نوشیدنی بدهد . و من هم داشتم با لب تابم ور میرفتم تا بلکه کانکت
شوم و ایمیل هایم را چک کنم . غیر از چند ایمیل تبلیغاتی همیشگی ؛ ایمیل پروفسور
الیاسی ، تنها پیغامی بود که میتوانست ، واقعا خوشحالم کند . پروفسور برایم نوشته
بود که پیغامم را دریافت کرده و با کمال میل ، آماده هر گونه همکاری است . تلفن
محل کار و منزل و همراهش را هم میل کرده بود که به محض ورود به حیفا ، با ایشان
تماس بگیریم . و بسیار جدی ازمان خواسته بود که در تمام زمان اقامتمان در حیفا ،
مهمان ایشان باشیم .
وقتی پیام پروفسور
را برای جمع شش نفریمان خواندم ، خنده بر روی لبهای همه نشست . الا بهرام خان !
صحرا که بعد از پیاده شدن از کشتی و استراحت کمی که داشت و دوش آب گرم و رسیدگیهای
همسر بهرام ؛ تازه جانی گرفته بود ، با شنیدن این خبر گل از گلش شکفت و گفت :
....." خوب
خدا رو شکر ؛ پروفسور همیشه به ما لطف داشتن ..." و رو به من کرد و گفت :
....." چرا
از همین جا یه تماسی باهاشون نمیگیری ..!؟"
و من در حالیکه بی
اختیار به طرف تلفن هتل می رفتم ، با لبخند رضایتی گفتم :
....."
اتفاقا پیشنهاد بسیار به جایی بود ..؛ چرا به فکر خودم نرسید ..!؟"
ولی قبل از اینکه
حرفم تمام شود ، بهرام خان نیم خیز شد و مچ دستم را گرفت ، طوری که باعث بهت و حیرت
همه شد ! و با فشار دست و اشاره سر ، وادارم کرد که بنشینم ؛ و آرام و شمرده گفت :
....." فعلا
بهتر است کمی تامل کنید ؛ خدایی بود که این طوفان ، باعث شد ، ما در این جزیره
پهلو بگیریم ! غریبه که بینمان نیست ، این نا سرهنگی که من می شناسم ؛ عینهو مار
هفت سر در اسکله حیفا چنبره زده و منتظر رسیدن ماست ..! و تا آنجا که من میدانم ،
از انجام هیچ جنایتی هم ابایی ندارد ..!"
من که دیگر حوصله
ام سر رفته بود ؛ به میان حرفش دویدم و گفتم :
....." ولی
این مسائل چه ربطی داره به تماس ما با پروفسور ..!؟ اون الآن منتظر ماست ؛ لااقل ،
تاخیرمونو خبر بدیم ...!"
بهرام خان دوباره
با همان متانت و آرامش ، ادامه داد :
....." آقای
دکتر شما دیگه چرا ..!؟ با اولین تماس ما با پروفسور ، این مار هفت سر هم از جای
ما با خبر میشه نه ..؛ علاوه بر آن جان پروفسور هم به خطر می افتد ...!"
هلاکوهی که اعتقاد
راسخی داشت به ارتباط بهرام خان با موجودات فرازمینی ؛ قبل از اینکه من حرفی بزنم
، پرید به میان حرفمان و گفت :
....." حق با
بهرم خانه ..؛ بهتره جانب احتیاط رو از دست ندیم ..، احتیاط شرط عقله ..!"
صحرا که تا آن
موقع ، ساکت بود ، با نگرانی پرسید :
....." خوب
بالاخره چی .!؟ ما که نمی تونیم به خاطر این سرهنگ لعنتی ؛ دست رو دست بذاریم و
کاری نکنیم ..؛ اصلا درسته که پروفسورو ، تو هول و هوا نگهداریم ..!؟ نباید یه خبر
بهش بدیم ..!؟"
بهرام خان انگار
که اصلا حرفهای صحرا را نشنیده باشد ، با همان متانت و آرامش رو به من کرد و گفت :
....." آقای
دکتر ؛ چرا با همین کامپیوترت براش پیغام نمی فرستی ..!؟ همه چیزو براشون توضیح
بده و تاکید هم بکن که خیلی مواظب باشن ..!"
درایت و خونسردی
بهرام خان ، همه را تحت تاثیر قرارداد ؛ صحرا را که انگار به یکباره آب سردی روی
آتش عصبانیتش ریخته باشند ، آرام کرد . و مرا هم که مستاصل و نگران پروفسور بودم ؛
آرامش داد . بی هیچ اعتراضی نشستم و ایمیل مفصلی را برای پروفسور تنظیم کردم و
فرستادم . در خصوص سرهنگ هم اخطارهای لازم را دادم .
با اینکه از شدت
باران به اندازه سر سوزنی کم نشده بود ؛ هیاهو و رفت و آمد بندر ، شلوغ و پر
ازدحام بود . شام را که خوردیم بی اختیار ، کشیده شدم به طرف شیشه قدی لابی هتل ،
که همانند قاب عکسی بزرگ و متحرک ، بندر را به تماشا کشیده بود ..! با اینکه
تاریکی شب و بارش باران ، دید را بسیار
محدود می کرد ؛ خیابانها و ساحل بندر آنقدر چراغانی و روشن بود ، که تا دور دست ها
را هم میشد دید . مردم می آمدند و می رفتند ، جوانترها اکثرا با بارانی و کاورهای
رنگی، جفت جفت ، آنچنان در هم تنیده شده
بودند و با سرعت از مقابل شیشه قدی مقابلمان ، با همهمه و هیاهو می گذشتند ؛ که
انگار زندگی را فریاد میزدند ..! مسن تر ها هم با چتر و کلاهی ؛ آهسته و شکیبا ؛
سنگین حرکت میکردند و انگار که زندگی را به تماشا نشسته اند ..! در حال و هوای
خودم بودم که گرمای ملایم دستان صحرا را روی بازوانم حس کردم ؛ و بوی تنش را که
دیگر تقریبا به بازویم چسبیده بود ... با لوندی و طنازی مخصوصی که چشمانش را به
خنده کشیده بود ، به صورتم پاشید و گفت :
....." تحویل
نمی گیری ؛ آقای دکتر ..!"
نگاهی به صورتش
انداختم که حالا دیگر ، رنگ مهتابی زیبایی به خود گرفته بود ؛ و چشمانش که سبزی
کمرنگی در خود داشت و لبهایش که با آرایش ملایمی به لبخند زیبا و ملکوتی ای نشسته
بود .
....."
خوشحالم که حالت بهتره ..."
....." استاد
طفره رفتنی ...!"
....."نه
باور کن .. این مدتی که حالت بد بود ، خیلی نگرانت بودم ...، جدی میگم .."
ابرویی بالا
انداخت و خودش را بیشتر به من چسبانید ..، آنقدر که گرمای مطبوع تنش لذت سکرآوری
را ، در رگهایم جاری ساخت ، و دوباره زمزمه کرد :
....."نه
بابا ..؛ امیدوار شدم .."
و بعد دوباره چشم
در چشمم دوخت و گفت :
....." ولی من
دلم میخواست بدونم که دلت هم واسم تنگ شده یا نه ..!؟"
پرسشش آن قدر صریح
و ناگهانی بود که بی اغراق ، غافلگیر شدم ..، و با اینکه چهل سال از عمرم می گذشت
؛ مثل پسربچه ها به تته پته افتادم و گفتم :
....." خوب
آره ... معلومه که تنگ شده ... خیلی هم تنگ شده ..!"
و از شرم چشمانم
را از نگاهش دزدیدم ؛ و برای اینکه جو را عوض کنم ، نگاهم را از شیشه قدی
پنجره هتل ، تا آنجا که چشم کار میکرد ،
پرواز دادم و گفتم :
....."
میدونی ، چرا آدم ، هیچوقت از تماشای بارون خسته نمیشه ..؟"
....." چرا
..!؟"
....." واسه
اینکه بارون تمام غم های آدمو میشوره و از بین میبره ..."
....." واقعا
..!؟"
....." میگم
؛ تو یه وقت خسته نشی ، بخوای یه کمی حرف بزنی ..!"
در حالیکه از خنده
ریسه می رفت ، و قهقه اش چرت همه را پرانده بود ؛ گفت :
....." آخه
داری شر و ور میگی ..."
از اینکه کاملا به
کلافگیم پی برده بود ؛ من هم ، خنده ام گرفت ..؛ و بی اختیار هر دو بی اینکه هیچ
توجهی به اطرافمان داشته باشیم ..؛ از ته دل خندیدیم .
قبل از خواب ایمیل
هایم را چک کردم ، و تا ایمیل پروفسور را دیدم ؛ انگار که دنیا را بهم داده باشند
؛ پیغامش را چندین بار دوره کردم .
" از :
پروفسور الیاسی
به : دکتر فرید
سپهر
دوست عزیز ؛ از
اینکه مرا از موقعیت خودتان آگاه کردید ، سپاسگزارم . و از اینکه مرا از خطر این
مار هفت سر مطلع نمودید ؛ کمال تشکر را دارم . حق با شماست ، من سایه تعقیب این
زندیق لعنتی و عواملش را در این یکی دو روزه به خوبی حس می کنم . و از شما هم
میخواهم ، که بسیار با احتیاط عمل کنید ؛ در ضمن دوستی دارم در قبرس که گفتم با
شما تماس بگیرد . او میتواند کمک بسیاری ، در خصوص مدالیوم به شما ، انجام دهد .
نامش دکتر ربیع است. به امید دیدار شما و صحرای عزیز . "
نظرات
ارسال یک نظر