فصل 10
مهمانخانه که مستقر شدیم ؛ بهرام خان و هلاکوهی ، رفتند سراغ همان
آشنای کاربلدی که صحبتش بود ..؛ دو سه ساعتی طول کشید تا آمدند و خبر دادند که
آشناشان را پیدا کرده اند و قرار شده که ایشان تمامی کارهای خروج ما را به حیفا ،
انجام دهند . بعد از این دو سه شب آخری که تماما استرس بود و ناراحتی ؛ امشب از
آرامش بیشتری برخوردار بود . صحرا که تمام بعد از ظهر را در اتاقش استراحت کرد .
هنوز خستگی آن پیاده روی وحشتناک از پاهامان کاملا بیرون نرفته بود . من هم ، دم
دمای غروب بود که دوشی گرفتم و لباس پوشیدم و به لابی مهمانخانه آمدم . مهمانخانه
نزدیک اسکله بود ، و از پنجره قدیمی آن ، دریا و اسکله را براحتی می شد دید .
منظره قایقها و کشتی های بزرگ و کوچک ، که تا چشم کار می کرد ، تقریبا ، پهنه آب
های ساحلی را پوشانده بودند ؛ واقعا دیدنی بود . هوا بر عکس یکی دو روز گذشته ،
آفتابی و صاف بود و دریا آبی و آرام !
مستخدم نزدیک آمد و سفارش قهوه ام را گرفت ؛ نگاهم از اسکله و دریا کنده
نمی شد . آخرین انوار طلایی خورشید ، آبهای نیلگون ساحلی مدیترانه را همچنان ، آتش
گداخته ، سرخ کرده بود و زیبایی غروب را با تمامی قدرت ، به تماشا کشیده بود .
تماشای ساحل و اسکله ؛ به قدری مشغولم کرده بود که متوجه حضور بهرام خان نشدم .
مستخدم قهوه را که آورد ، برای لحظه ای تا سر برگرداندم ؛ بهرام خان را دیدم که
مقابلم نشسته بود .
....." سلام
بهرام خان ، کی اومدین که من نفهمیدم ...!؟"
....." سلام
دکتر ؛ خیلی وقت نیست ، آنقدر تو خودت بودی ؛ که حیفم آمد ، خلوتتان را بهم بزنم
...!"
....." غروب
واقعا قشنگیه ؛ آدم از تماشاش سیر نمیشه .."
....." آره ؛
مثل یک طشت آتیش می مانه ..!"
قهوه اش را که
میخورد ، یک بار دیگر در چشمان سیاهش ، خیره شدم و با خود اندیشیدم که آیا ،
اعتماد به او می توانست کار درستی باشد ..!؟ انگار که فکرم را خوانده باشد ؛ لبخند
کمرنگی بر لبانش نشاند و گفت :
....." نگران
به نظر می رسی ؛ آقای دکتر ...!؟"
....." اگه
بگم نه که دروغه ! ما نا خواسته ، افتادیم تو بازی خطرناکی که هر لحظش ، میتونه
هزار خطر و حادثه داشته باشه ! .. میشه نگران نبود ..!؟"
....." حق
داری دکتر ؛ تا حالاشم خدا باهاتون بوده که جان سالم بدر بردید ..!"
....." راستی
..؛ از این آشناتون چه خبر .!؟"
....." نگران
او نباشید ..؛ او کاربلده ..؛ بی حرف پیش تا فردا همه چی رو آماده کرده ..."
....." حالا
با چی میریم ..!؟"
....." خوب
معلومه دیگه ؛ با کشتی .."
ناگهان ، یاد
جوانان همراهمان افتادم که به خاطر ما ، جان خودشان را به خطر انداختند .
....." راستی
بهرام خان ..؛ از بچه ها چه خبر ..!؟"
....." بی
خبر نیستم ..؛ غیر از کاک رستم ، بقیه رو آزاد کردن ..؛ او را هم زیاد نمی تانند
نگهش دارن .."
تازه داشت
حرفهامان گل می انداخت که ، سر و کله هلاکوهی پیدا شد . سر حال و قبراق بود .
سلامی کرد و کنارمان نشست و بی مقدمه گفت :
....." خواب
بعدازظهری ؛ عجب چسبید ..ها ..!"
بهرام خان نگاهی
به صورت بشاش و خندان هلاکوهی کرد و گفت :
....." شما
را که خوب سر حال آورده ...!"
و ناگهان به یک
نقطه خیره ماند ؛ تا حدی که من و هلاکوهی ، فکر کردیم ، باید چیز مهمی ، نظرش را
جلب کرده باشد ! ولی وقتی که امتداد نگاهش را دنبال کردیم ؛ جز کنج دیواری ، چیز
دیگری نبود که اینچنین بهرام خان را مات و مبهوت کرده باشد ..! هلاکوهی یکی دو بار
صدایش زد : "بهرام خان ..؛ بهرام خان ..!" ولی انگار نه انگار ..! ترس و
وحشت آن چنان وجودم را فراگرفته بود ؛ که لحظه ای اندیشیدم : " نکند در همان
حال سکته کرده باشد ..!" ولی قبل از اینکه عکس العملی داشته باشیم ؛ ناگهان ،
چشمانش به طرف ما برگشت و گفت :
....."
آقایان ..؛ به من خبر دادند که این جناب سرهنگ .. ردمان را زده ..! تا فردا که
مقدمات سفر آماده بشه ، بهتره که بیشتر احتیاط کنیم ..!"
برای من که این
خبر ناگهانی بهرام خان ، عجیب و حیرت آور بود ..! با تعجب پرسیدم :
....." کی به
شما خبر داد ..!؟ ما که کسی رو ندیدیم ..!"
و یاد حرف های
هلاکوهی افتادم که می گفت : " بهرام خان با موجودات فرازمینی ارتباط داره
..!" بهرام خان انگار که حرف مرا نشنیده باشد ، با تاسف عمیقی ، رو به
هلاکوهی کرد و گفت :
....."
دوستتان سیامک را بدجوری ... شکنجه کرده اند ..؛ بنده خدا زیر فشار شکنجه ، خورد
شده ..! نا مردا به جنازش هم .. رحم نکردند و به آتش کشاندنش ...! تف به غیرتتان
... تف ..!"
این خبر بهرام خان
؛ آن قدر ناگهانی بود که ، هلاکوهی داشت پس می افتاد ..؛ به وضوح به لکنت افتاده
بود ، و گاها کلماتی با خودش زمزمه می کرد و سر تکان می داد ! من که در صحت و سقم
حرفهای بهرام خان شک داشتم ..؛ دستهای هلاکوهی را گرفتم که از کلافگی ، واقعا ،
نمی دانست چه میکند و سعی کردم که آرامش کنم ..!
....." خوب
حالا بهرام خان یه چیزی گفت ..؛ از کجا معلوم که درست باشه ..!؟ "
با اینکه تمام
حواسم به هلاکوهی بود ، زیر چشمی ، نگاهی هم به بهرام خان کردم . معلوم بود که از
این حرف من ، کاملا به هم ریخته و عصبی شده ! با این حال سعی میکرد ، خوددار و
مسلط باشد ..! و آرام زمزمه کرد :
....." من
این خبرو ندادم که شما را اذیتی کرده باشم ..؛ گفتم که حواسمان را بیشتر جمع کنیم
..؛ تا آنجا که من می دانم ، این سرهنگ بد بی رحمیه ..! هر جنایتی که بگی ازش بر
میاد ..!"
حرف های بهرام خان
، تمام نشده بود که صحرا و زن بهرام خان را دیدیم که از پله های کنار کانتر پایین
می آمدند . به بهرام خان و هلاکوهی اشاره کردم که :
....." بهتره
فعلا ، خانوما چیزی نفهمن ..!"
و تا به ما برسند
..؛ موضوع حرف را عوض کردیم .
نظرات
ارسال یک نظر