فصل 1

 

        ازدحام جمعیت در ورودی موزه هنرهای تجسمی ، عبور را مشکل میکرد . به هر ترتیبی بود ، خودم را از تراکم شلوغی ، نجات دادم و به زحمت به ورودی موزه رسیدم . نگهبان دستانش را به دو طرف باز کرد و با لحن خشنی گفت : " کجا !؟ "       به زحمت کیفم را از گیر جمعیتی که به هم فشرده بودند ؛ بیرون کشیدم و در حالیکه ، نفس نفس می زدم ، کارتم را نشانش دادم . و وقتی باز هم تردیدش را دیدم ، گفتم : " هماهنگ شده ؛ نگران نباش ."  انگار اعتمادش جلب شد و راه را برایم باز کرد . با عجله از سرسرا گذشتم ، پله هارا دو تا یکی بالا رفتم و با عجله خودم را به محل تندیس اسب سیاه "بلک هورس" رساندم. یکی دو نگهبان ، ورودی تالار ، ایستاده بودند ، که خیلی هم گیر ندادند . لابد فکر کردند که اگر اجازه ورود نداشتم ؛ از همان ورودی اصلی مانعم می شدند . وارد تالارک تندیس که شدم ، پای مجسمه ، چنر نفری جمع بودند و هر یک ، دور جنازه ای که پای تندیس به زمین غلطیده بود ؛ مشغول کاری بودند . عکاسی پشت سر هم ، از تمامی زوایا ، با دوربین فلاش دارش ، عکس می گرفت . عاقله مردی خوش پوش ، که به نظر می رسید رئیسشان باشد ؛ با خونسردی و وقار خاصی ، همه چیز را تحت نظر داشت . و شاید هم او بود ، که زودتر از همه متوجه ام شد . و سرش را به طرفم چرخاند و یکی دو قدمی به طرفم آمد.  قبل از اینکه به هم برسیم ، با اشاره دستش ، دستور توقف داد و آرام و متین پرسید :" شما خبرنگارید !؟" من که هنوز نفسم جا نیفتاده بود ؛ با کمی تامل گفتم :" خیر قربان ؛ دکتر سپهر هستم ، جامعه شناس و البته نویسنده و محقق ! " مرد که به وضوح هنوز تردید چهره اش محو نشده بود ؛ پرسید :" اینجا چکار میکنید ، دکتر !" گفتم :" اینجا دعوت داشتم ، یک قرار ملاقات با پروفسور عادل " و کارت ویزیتم را به طرفش دراز کردم .  مرد که کمی آرامتر شده بود ، راه را برایم باز کرد . یکی دو قدمی را به اتفاق به طرف جنازه برداشتیم . نزدیک که شدیم ، پرسید : " منظورتون همین شخصه!؟ " دیدن جنازه پروفسور ، آنچنان منقلبم کرد که بی اختیار ، صورتم را برگرداندم . و یکی دو قدمی به عقب برگشتم . با اینکه صورتش ؛ کاملا غرق در خون بود ؛ ولی شناسائیش ، خیلی مشکل نبود ! کاملا مشخص بود که جمجمه اش ، خورد شده ! حتی ، بخشی از مغزش که کنار سرش ، روی زمین پخش بود ؛ از میان خون لخته شده ، به سفیدی می زد !  با اشاره مرد ، یکی از نگهبانان ، لیوان آبی را برایم آورد و تعارفم کرد . لیوان را گرفتم که گلویی تازه کنم ؛ ولی بغض آن چنان گلویم را فشرده بود که به زحمت توانستم ، جرعه ای از آن را بنوشم . با اشاره سر ، شناسایی پروفسور را تایید کردم . مرد چند لحظه ای مرا به خودم واگذاشت ؛ و دوباره به صحنه جنایت نزدیک شد .  حالم که کمی بهتر شد ؛ نزدیک تر رفتم که ناگهان ؛ خانم جوانی با ظاهری برازنده در مقابلم سبز شد . عجیب بود که تا آن لحظه ؛ متوجه اش نشده بودم ! در همان هنگام ، مرد هم که به احتمال یقین ، میبایستی افسر مسئول این پرونده باشد ، نیز به طرفمان آمد . خانم جوان اندکی از من فاصله گرفت ، کاملا مشخص بود که میخواست ؛ چیزی به من بگوید ، که با آمدن مرد ، امتناع کرد . در همان لحظه تلفن همراه خانم جوان زنگ خورد ؛ و او هم در حالیکه میخواست جواب تلفنش را بدهد ، فاصله اش را با ما بیشتر کرد . مرد پرسید :" بهتر شدید !؟ " گفتم :" بهترم ، ممنون "من در حالیکه نگاهم به دنبال آن خانم بود ، مرد پرسید :" می شناسیدش !؟" و با سر اشاره به آن خانم کرد . گفتم :" نه متاسفانه ؛ فرصتی نشد تا به هم معرفی بشیم . " مرد ، انگار که به یکباره ، چیزی را به خاطر بیاورد ، لبخندی زد و گفت :" معذرت میخوام ، من سرهنگ آرامش ، افسر جنایی اداره آگاهی هستم . فرصتی نشد که خودمو معرفی کنم " اظهار خوشوقتی کردم وپرسیدم :" خانم هم از همکاران شما هستند !؟" که گفت :" نه ، ایشان ، همسر پروفسور عادل هستند " و ادامه داد :" اگه حالتون بهتر شد ، چند تا سئوال هست که باید جواب بدید ." با اشاره سر پاسخش را دادم و او پرسید :" علت قرار ملاقات شما با پروفسور چه بود ؟ و چرا اینجا !؟" گفتم :" من و پروفسور ، مدتهاست که به اتفاق ، روی پروژه ای کار میکنیم . و ایشان به علت علاقه وافری که به هنرهای تجسمی دارند ، اغلب قرارهاشان را یا اینجا ،  و یا در دانشکده هنرهای زیبا می گذاشتند .  و گاها هم ،  در منزل یا دفترشان ملاقاتهایی داشتیم ."

سرهنگ می خواست پرسش دومش را بکند که همکارانش صدایش کردند . در فرصت کوتاهی که پیش آمد ، همسر پروفسور ،به سرعت خودش را به من رساند و بی مقدمه تلفن همراهش را به طرفم دراز کرد و گفت :" ببخشید با شما کار دارن !" و وقتی بهت و حیرتم را دید ؛ با اصرار ، تلفن همراهش را در دستانم گذاشت و گفت :" خواهش می کنم !" به ناچار گوشی را گرفتم و کنار گوشم قرار دادم ؛ و قبل از اینکه صحبتی بکنم ، صدای خانم که مشخص بود ، از قبل ضبط شده بود ، در گوشم پیچید :" آقای دکتر ؛ قتل همسرم ، پروفسور عادل ، با اسراری همراه است که در این فرصت کوتاه ، واگویی آن ممکن نیست ! لذا خواهشمندم از علت ملاقات امروز و همچنین جزئیات پروژه ای که با پروفسور در حال انجامش بودید ؛ چیزی به پلیس نگید ؛ تا من سر فرصت ، شما رو در تمامی جزئیات ماجرا قرار بدم . خواهش می کنم !" و قبل از اینکه سرهنگ مجددا ، به طرفمان برگردد ، گوشی همراهش را از من ربود . سرهنگ که به طرفم آمد ، کمی خودم را به ناخوشی زدم و عذر خواهی کردم . و سعی کردم از جواب دادن به سئوالات سرهنگ طفره بروم . سرهنگ هم که حال و روزم را دید ، عذرم را پذیرفت و ازم خواست که در دسترس باشم ؛ تا هر موقع که احضارم کردند ، آماده جوابگویی سئوالاتش باشم .

در آستانه خروجی موزه بودم که ، همراهم زنگ خورد . همسر پروفسور بود :" ببخشید آقای دکتر ! اونطرف خیابون ، چند متر بالاتر ، نرسیده به ایستگاه اتوبوس ، با یک پرادو سفید منتظرم !" و قبل از اینکه حرفی بزنم قطع شد . از موزه که خارج شدم و از عرض خیابان گذشتم ، از دور اتوموبیلش را دیدم . به چند قدمی که رسیدم ، خم شد به طرف در و در سمت راست اتوموبیل را نیمه باز کرد . سوار که شدم ، سلامی کرد و با عجله حرکت کرد .

....:" ببخشید که مجبور شدم ، اونطور غافلگیرتون کنم !" با دلخوری پرسیدم

....:" ممکنه بفرمایید اینجا چه خبره !؟"

....:" ببنید دکتر ؛ موضوع پیچیده تر از اونیه که بشه ، توی یکی دو جمله گفت !"

....:" ببینید خانم !" به میان حرفم دوید و گفت :" صحرا ، صحرا سینایی ، همون صحرا صدام کنید . " کمی تامل کردم و سعی کردم به اعصابم مسلط شوم ؛ و دوباره آرام گفتم :" خانم سینایی ؛ یا همین الآن ، می فرمائید که موضوع چیه ! و یا اینکه همین کنار منو پیاده میکنید ."

....:" کمی تحمل داشته باشید دکتر ؛ هنوز به ساعت نرسیده که همسر من با مغز متلاشی ، همونجایی که شما هم دیدید ، تو خون خودش غوطه وره !" سعی کرد کمی آرام شود که به میان حرفش دویدم و اینکه :" خوب به منم حق بدید ؛ این موضوع ، پاک منو به هم ریخته ؛ و این مرموز بودن شما هم ، کم کم داره باعث نگرانیم میشه !"

....:" حق با شماست ؛ من مطمئنم ، پروفسور ، امروز می خواست راز مهمی رو ، برای من و شما فاش کنه ! رازی که مدتهاست ، برای کشفش تلاش میکرد ؛ رازی که بلاخره هم باعث مرگش شد !"

....:" راجع به چی دارید حرف میزنید !؟ چه رازی !؟

....:" درست نمیدونم ؛ ولی هر چی که هست ، باید مربوط به همون پروژه ای باشه ، که شما هم باهاش همکاری میکردید ! راجع به اون پروژه ، چیزی که به اون افسر پلیس نگفتید !؟"

....:" فرصتی نشد ؛ ولی بالاخره پلیس ، سر از همه چیز در میاره !"

....:" امیدوارم که قبل از اون زندیق لعنتی ، این رازو کشف کنیم ." با تعجب پرسیدم :" زندیق !؟"

....:" اون سرهنگ لعنتی ، یه منحرف افراطیه !"

....:" راجع به چی حرف می زنید !؟"

صحرا که انگار به یکباره متوجه خطری شد ؛ با نگرانی در آینه وسط اتوموبیل خیره شد و گفت :" دارن تعقیبمون می کنن !" و سعی کرد که سرعتش را بیشتر کند . من که حسابی گیج و عصبی شده بودم ، با تحکم گفتم :" لطفا همین کنار نگهدارید." و قبل از اینکه حرفی بزند ، فریاد زدم :" گفتم همین کنار نگهدارید ." صحرا که عصبانیت مرا دید ؛ کناری زد و از آینه بغل ، اتوموبیلی را که تصور می کرد در تعقیب ماست ، زیر نظر گرفت . آن قدر که ، اتوموبیل ، با سرعت از کنارمان رد شد . در اتوموبیل را نیمه باز کردم که پیاده شوم ؛ که صحرا ، بازویم را گرفت و با التماس گفت :" خواهش می کنم دکتر ؛ جون هر دوی ما در خطره ! اونا هیچ رحم و مروتی سرشون نمیشه !"  سر که به طرفش برگرداندم ، التماس را در چشمان سبز رنگش ، به وضوح می شد دید . صورت زیبایی داشت ، با اندامی کشیده و موزون . سی و یکی دو ساله بیشتر به نظر نمی رسید ، و شیک پوش و خوش سلیقه با آرایشی بسیار ملایم . سعی کردم آرامشم را حفظ کنم . دوباره آرام و متین پرسیدم :" می خواین بگین موضوع چیه !؟"

....:" موضوع مربوط میشه به همون پروژه ای که ، شما هم در بخشی از آن ، با پروفسور همکاری داشتید ."

....:" تحقیق جامعه شناختی فرق بابیه !؟ "

....:" کاملا ؛ پروفسور ، این اواخر به اسراری پی برده بود که خیلی خوش آیند سران این فرقه افراطی نیست ! تحت فشار عجیبی بود که این اسرار رو براشون فاش کنه ! و وقتی با مقاومت پروفسور مواجه شدند ؛ کمر به قتلش بستند . پروفسور تصمیم گرفته بود ؛ امروز این راز رو برای من وشما فاش کنه ؛ که متاسفانه ، افراطی های بابیه ، فرصت این کارو بهش ندادند . اونا بیرحم و قسی القلبند ؛ و از انجام هیچ جنایتی ، ابایی ندارند . برای همینم هست که میگم ؛ جون من و شما هم در خطره ! حالا اگه اجازه بدید ؛ بریم یه جای امن ، تا تمام جزئیات رو با هم بررسی کنیم ."

من که گیج و منگ بودم ، با اکراه ؛ پیشنهادش را پذیرفتم و صحرا دوباره راه افتاد . به مقصدی که مشخصا به طرف خارج از شهر بود . چشم که باز کردم ، هوا کاملا تاریک بود ، و اتوموبیل روبروی ، در بزرگ ویلایی ، به انتظار باز شدن بود . صحرا لبخندش را به صورتم پاشید و گفت :" حسابی خسته بودید ؛ خوابتون برد !" در حالیکه با کش دادن دستانم به دو طرف ، میخواستم ، خستگی عضلاتم را بزدایم ، گفتم :" کجا هستیم !؟" که در ویلا باز شد . و صحرا اتوموبیل را به داخل ویلا راند و گفت :" کوهستانک ! فکر کردم ، بهترین جاییه ، که بشه ، استراحتی کرد و کمی تمرکز ! اینجا ، هم از هیاهوی شهر دوره و هم اینکه ، فعلا دارای امنیته ؛ یعنی ، امیدوارم که اینطور باشه !"

نظرات

پست‌های معروف از این وبلاگ

فصل 21

فصل 9

فصل 14